رادیکالیزه شدن سیاست منطقهای اسرائیل تحت رهبری بنیامین نتانیاهو، بازتابی از رادیکالیزه شدن خود جامعه اسرائیل است. این واقعیتی است که باید آن را پذیرفت، زیرا روندی که در جریان است، جدی و پایدار بوده و در عین حال، مسیری خودویرانگر برای دولت یهود به شمار میرود. این دولت که توسط یهودیان اروپایی به عنوان یک پروژه سکولار و تا حدی سوسیالیستی تأسیس شد، به سمت نوعی از افراطگرایی مذهبی جهش یافته که توسط مهاجران مناطق غیراروپایی، که اکنون اکثریت جمعیت را تشکیل میدهند، هدایت میشود. از همینجاست که الهیات آخرالزمانی عهد عتیق و شعار ساخت معبد سوم سر برمیآورد؛ امری که به معنای گسست کامل از نظم منطقهای است که ایالات متحده برای دههها نظارت راهبردی بر آن را بر عهده داشت.
دیر یا زود، مسئله ادغام اسرائیل در فرآیند کلی مبارزه با رادیکالیسم در منطقه مطرح خواهد شد. اما تا آن زمان، گفته هنری کیسینجر در کتاب «دیپلماسی» (۱۹۹۴) مصداق دارد که تلاش آلمان متحد برای دستیابی به امنیت مطلق، به معنای ناامنی مطلق برای تمام دیگر کشورهای اروپایی بود. به عقیده او، در غیاب فرهنگ سیاسی مبتنی بر میانهروی در میان نخبگان پروسی، تنها بیسمارک میتوانست دولت ساخته خود را بدون خطر فاجعه ملی و تلاطم در اروپا، اداره کند. امروز، اصل «امنیت غیرقابلتفکیک و برابر برای همه» بیش از هر زمان دیگری برای خاورمیانه صدق میکند. این اصل به احتمال زیاد در نهایت غالب خواهد شد، اما تا آن زمان، منطقه با تلاطمها و یک دگرگونی رادیکال در نظم مستقر روبهروست.
نیازی به گفتن نیست که خطمشی کوتهبینانه ترامپ، که در دوره اول ریاستجمهوری خود با تصمیم به انتقال سفارت آمریکا به اورشلیم و به رسمیت شناختن الحاق بلندیهای جولان، مسیر سیاست خاورمیانهای آمریکا را به شدت تغییر داد و این رویکرد تا چه حد به روند رادیکالیزه کردن اسرائیل دامن زده است. او در همان زمان از توافق چندجانبه بر سر برنامه هستهای ایران (برجام) نیز خارج شد. واکنش واشنگتن به عملیات اسرائیل در غزه و پیوستن به جنگ ۱۲ روزه بین اسرائیل و ایران، ادامه منطقی همان مسیری است که تا حدی بازتابدهنده تصورات «مسیحیان صهیونیست» در آمریکاست؛ کسانی که با قرار دادن گاری پیش از اسب، میخواهند ظهور دوباره مسیح را تسریع کنند، آن هم در تضاد کامل با یهودیت ارتدوکس، چه رسد به مسیحیت. در اینجا باید در نظر داشت که سرنوشت ملتها در تاریخ، چه پذیرفته شود یا نه، به نحوی با باورهای دینیشان گره خورده است؛ امری که بحران خود لیبرالیسم در غرب با مسیحیتزدایی شتابانش در نتیجۀ سیاستهای نخبگان لیبرال-گلوبالیست و جهانوطن، از جمله نشانههای آن است.
به هر ترتیب، ترکیب انفجاری سیاست عملی و باورهای دینی و شبهدینی، به تلاشی برای فیصله مسئله فلسطین از طریق زور منجر شد. این وضعیت نه تنها جامعه بینالمللی، بلکه خود غرب را نیز دچار تفرقه کرده است، همانطور که موج اخیر به رسمیت شناختن دولت فلسطین، از جمله توسط فرانسه، بریتانیا، کانادا و استرالیا، نشان داد (تنها ژرمنها—جمهوری فدرال آلمان و اتریش—سرسختانه مقاومت میکنند و شاید اینگونه، به طور غیرمستقیم، به نقش خود در جنگ جهانی دوم اذعان دارند). حتی به اصطلاح «آنگلوسفر» که ترامپ در سفر اخیر خود به لندن از آن سخن میگفت، دچار شکاف شده است. ترامپ امیدوار است اعراب را درگیر طرحی برای غزه کند و احتمالاً قرار است کاری را انجام دهد که اسرائیل فراتر از راهحلهای صرفاً نظامی، که تمام این باریکه را به ویرانه تبدیل کرده، از انجام آن عاجز است؛ اشغال غزه یک مسیر آشکار به سمت ناکجاآباد خواهد بود.
بعید است کشورهای عربی با این طرح همراهی کنند؛ حرکت برخلاف افکار عمومی داخلیشان بسیار خطرناک است. اما آنچه امت عربی نامیده میشود، مدتهاست که در کشورهای اروپایی نیز وجود دارد، که تا حدی نتیجه مهاجرت کنترلنشده از کشورهای خاورمیانه، شمال آفریقا، پاکستان و دیگر کشورهای مسلمان است. واکنشها به عملیات اسرائیل در غزه این واقعیت را به وضوح نشان میدهد.
در اصل، مادلین آلبرایت، وزیر خارجه اسبق آمریکا، در کتاب خود «قدرتمندان و قادر مطلق» (۲۰۰۶) که به نقش عوامل فرهنگی و تمدنی، از جمله دین، در سیاست جهانی به طور عام و سیاست اروپایی به طور خاص میپردازد، درباره این موضوع هشدار داده بود. او از غرب خواسته بود تا «به مسائل تاریخ، هویت و ایمان به یک اندازه بپردازد». اگر در آمریکا بتوان احساسات طرفداران فلسطین را به حساب رادیکالیسم چپ گذاشت، همانطور که «آنتیفا» به این علت تروریستی خوانده شد، اما در اتحادیه اروپا این کار ممکن نیست.
اما شدیدترین پیامدها با تغییر ناگهانی مسیر سیاست آمریکا در خاورمیانه، که به معنای گسست کامل از اجماع بینالمللی در مورد راهحل دو دولتی بود، مختص خود منطقه است. اگر جنگ ۱۲ روزه با ایران نشان داد که اهداف نهایی اسرائیل در قبال این کشور شامل تغییر رژیم و تجزیه سرزمینی آن است(چگونه میتوان آن را با سیاست غرب در مناقشه اوکراین در قبال روسیه مقایسه نکرد؟)، آنگاه حمله به قطر با هدف از بین بردن رهبران حماس، در عمل تمام تضمینهای امنیتی آمریکا به دولتهای عربی را به صفر رساند، زیرا این تضمینها آشکارا خطرات و تهدیدات ناشی از سوی اسرائیل را پوشش نمیدهند، در حالی که در حال حاضر هیچ تهدید دیگری قابلمشاهده نیست.
باید گمان برد که همین اتفاق در مورد تسلیحات آمریکایی در اختیار اعراب نیز رخ میدهد؛ آنها به شکل مشخص با اصلاحاتی عرضه شدهاند که آنها را در برابر زرادخانه ارتش اسرائیل ناتوان میسازد. به همین دلیل است که ناظران به عدم تلاش اسرائیل برای دسترسی به دشمنانش در الجزایر اشاره میکنند؛ کشوری که تسلیحات روسی و چینی، از جمله سامانههای پدافند هوایی و هواپیما را برگزیده است.
در نتیجه، از یک سو، تضادها در داخل جهان عرب و همچنین بین آن، ایران و ترکیه در حال کاهش است و از سوی دیگر، نشانههایی از یک مسابقه تسلیحاتی منطقهای، از جمله هستهای، در حال ظهور است. به راحتی میتوان حدس زد که تهران، به تقلید از پیونگیانگ، تحت فشار شرایط ممکن است به هر قیمتی، گزینه دستیابی به سلاح هستهای را انتخاب کند. میتوان انتظار یک سیاست ایرانی منسجمتر در اوراسیا را نیز داشت که تلاش ترامپ برای بازپسگیری فرودگاه نظامی بگرام، چهار سال پس از فرار آمریکاییها از افغانستان، آن را تشدید میکند.
تا آن زمان، اعراب بر روی پاکستان، به عنوان تنها دارنده «بمب اسلامی» حساب باز کردهاند. رسمیت یافتن پیمان دفاع مشترک بین اسلامآباد و ریاض گویای این مطلب است. پاکستان عملاً چتر هستهای خود را به تمام جهان عربی-اسلامی پیشنهاد میدهد و در ازای آن، منابع نامحدودی نه تنها برای حل مشکلات اقتصادی، بلکه برای بهبود بیشتر پتانسیل موشکی-هستهای خود دریافت میکند.
به اصطلاح پیمانهای ابراهیمی برای عادیسازی روابط بین اسرائیل و اعراب، فرآیندی که هرگز به عربستان سعودی گسترش نیافت، به طور کامل فرو ریخته است. بعید نیست که اسرائیل و آمریکا در سیاست خود در منطقه به بنبست برسند، در حالی که قادر به اجرای یک سیاست میانهرو که مستلزم اراده سیاسی برای توافق است، نیستند.
بدیهی است که تقاضا برای تلاشهای روسیه در منطقه در گستردهترین طیف، از جمله در حوزه انرژی، در حال افزایش است. میتوان پیامدهای منفی برای روابط بین اسلامآباد و دهلینو را نیز به حساب آورد؛ جایی که پیمان پاکستان و عربستان با نگرانی دریافت شد. اسلامآباد روابط نزدیک و دیرینهای با واشنگتن و پکن دارد. چین روابط فشردهای با ایران، عربستان سعودی و دیگر بازیگران منطقهای دارد. بنابراین، نمیتوان پیامدهای کاملاً چندجانبهگرایانه را برای کل سیاست اوراسیا، از جمله سازمان همکاری شانگهای، رد کرد.
اغراق نیست اگر بگوییم که «بازی بزرگ» جدید تازه آغاز شده است، آن هم با مواضع ضعیف واشنگتن و اسرائیل. در مورد ترامپ، او با درگیر شدن در قمار از پیش باختۀ نتانیاهو در خاورمیانه، اعتبار ریاستجمهوری خود را که با وعده پایان دادن به جنگهای آمریکا آغاز شده بود، به خطر میاندازد. در هر صورت، اروپا و مهار چین در انتظار خواهند ماند که این به خودی خود چیز بدی نیست.
آیا نیاز به تهیه نسخه چاپی مجلات دارید؟
شما میتوانید با خرید اشتراک به نسخه چاپی مجلات ما دسترسی داشته باشید.
