چه کسی امپراطور دریاهاست؟ – ۳

قسمت سوم: ظهور پاکس آمریکانا (Pax Americana)، تاج‌گذاری در خلیج توکیو

آذر ۷, ۱۴۰۴

سپیده‌دم دوم سپتامبر ۱۹۴۵، خلیج توکیو آرام و خاکستری می‌نمود. بر عرشۀ ناو جنگی میسوری (USS Missouri)، سکوتی سنگین حکم می‌راند. اینجا، صحنۀ پایانی جنگ جهانی دوم رقم می‌خورد. ژنرال داگلاس مک‌آرتور، فرماندۀ عالی متفقین، با چهره‌ای مصمم، مراسمی را رهبری  می کرد که فقط ۲۳دقیقه به طول انجامید، اما نقشۀ قدرت جهانی را برای هشتاد سال آینده بازترسیم نمود. وزیر امور خارجۀ ژاپن، سند تسلیم بی‌قیدوشرط امپراطوری را امضا کرد. امضای این سند بیش از آنکه صرفاً مُهری بر پایان جنگ جهانی دوم و حذف آخرین رقیب امپراطوری نوظهور آمریکا باشد، در حکمِ رونمایی آشکاری از هویتِ امپراطور بلامنازع جدید دریاها و تثبیت‌کنندۀ سلطۀ او بر جهان بود.

مکان و تشریفات مراسم امضای سند تسلیم هم یک تئاتر دقیق و حساب‌شده برای نمایش انتقال قدرت به شمار می‌رفت. مک‌آرتور هوشمندانه دستور داد با اقدامی نمادین پرچم ۳۱ ستاره‌ای تاریخی بر عرشه میسوری حاضر شود؛ همان پرچمی که ۹۲ سال پیش (۱۸۵۳) بر کشتی کمودور متیو پری، برای گشودن اجباری دروازه‌های تجاری ژاپن به اهتزاز درآمده بود. ناو میسوری دقیقاً در همان نقطه‌ای لنگر انداخت که کشتی پری در آن قرار گرفته بود. خلیج توکیو نه با یک ناو، که با ناوگانی متشکل از تقریباً ۲۵۰ کشتی جنگی متفقین آکنده گشت. این نیز تجسمی فیزیکی از فلسفه آمریکایی را نشان می‌داد: تولید انبوه صنعتی. ناوگان عظیم که از کارگاه‌های کشتی‌سازی آمریکا با سرعتی سرسام‌آور بیرون ریخته بود، پیروزیِ مقیاس را گواهی می‌کرد.

اما در آن لحظات کمیاب در تاریخ، دفتر فناوری دریایی نیز ورق می‌خورد. نبردناو میسوری به‌عنوان میزبان، در واقع نمایندۀ قدرتی بود که خود در آنجا حضور نداشت. تاج امپراطوری دریاها عملاً به ناو هواپیمابر تعلق می‌گرفت. نبردناو میسوری به صحنۀ نمادین این انتقال قدرت بدل شد و امپراطور جدید دریاها، دیگر نه نبردناو، که ناو هواپیمابر شناخته می‌شد.

امپراطوری بریتانیا افول کرده و دو مدعی دیگر (ژاپن و آلمان) از میان رفته بودند. ایالات متحده با قدرت تولید انبوه خود، اکنون به تنهایی در جایگاه امپراطور بلامنازع دریاها قرار می‌گرفت.

انقلاب خاموش: تسخیر اعماق اقیانوس

 

جنگ جهانی به پایان رسید اما بلافاصله جنگ سرد آغاز گشت. آمریکا، به‌عنوان امپراطور نوظهور دریاها، به سرعت دریافت که برای حفظ این سلطه، حکمرانی بر سطح اقیانوس کافی نیست. برای خنثی‌کردن تهدید زیردریایی‌های شوروی (که می‌توانستند شریان‌های حیاتی ارتباطی‌اش با اروپا را قطع کنند)، و تضمین برتری خود، باید بر قلمرویی چیره می‌شد که تا آن زمان غیرقابل دسترس بود: اعماق تاریک و دائمی اقیانوس. مشکل اینجا بود که زیردریایی‌های جنگ جهانی دوم، زیردریایی واقعی نبودند. آن‌ها صرفاً قایق‌های سطحی بودند که می‌توانستند به‌طور موقت در زیر آب پنهان شوند. آن‌ها برای نفس‌کشیدن موتورهای دیزلی و شارژکردن باتری‌هایشان، مدام به سطح آب نیاز داشتند. در زیر آب نیز، با سونارهای ابتدایی خود عملاً کر، کند و به‌شدت آسیب‌پذیر بودند.

در این مقطع حساس، مردی سرسخت، وسواسی و متفاوت پا به میدان نهاد؛ دریاسالار هایمن جی.ریک‌آور(Hyman G. Rickover)، کسی که قرار بود پدر نیروی دریایی هسته‌ای لقب بگیرد. او اگرچه خود یک مهندس کارآزموده بود اما نبوغ اصلی‌اش نه در طراحی صرف، بلکه در مدیریت بی‌رحمانۀ پروژه و درهم‌شکستن بوروکراسی بود. ریک‌آور به این بینش انقلابی ایمان راسخ داشت که قدرت اتمی می‌تواند خالق زیردریایی واقعی باشد. بینشی که به درستی دریافته بود یک رآکتور اتمی برخلاف موتور دیزل برای تولید نیرو به هوا (اکسیژن) نیازی ندارد. این یعنی خلق سلاحی که می‌توانست نه فقط ساعت‌ها، بلکه ماه‌ها در اعماق پنهان بماند و با سرعتی فراتر از هر کشتی سطحی حرکت کند. نبوغ واقعی ریکاور، نه فنی که بوروکراتیک بود. او با اراده‌ای آهنین، یک امپراطوری اداری دوقلو در نیروی دریایی و کمیسیون انرژی اتمی ساخت (ریاست هر دو را به عهده گرفت) تا اطمینان یابد بوروکراسی سنتی هرگز نمی‌تواند انقلابش را کُند یا نابود کند؛ او عملاً برای پیشبرد کارها به خودش نامه می‌نوشت.

این ارادۀ مطلق، برای حل چالش فنی بی‌سابقه یعنی فشرده‌سازی و ایمن‌سازی یک رآکتور اتمی در فضایی کوچک، فرهنگی نوین آفرید. ریک‌آور شخصاً با تک‌تک افسران برنامه هسته‌ای مصاحبه می‌کرد. نتیجه این فرهنگِ مهندسیِ سخت‌گیرانه دهه‌ها بعد مشخص شد. نیروی دریایی ایالات متحده با صفر حادثه راکتوری، در تضاد کامل با چهارده حادثه شناخته‌شده نیروی دریایی شوروی قرار گرفت.

ناتیلوس اولین زیردریایی هسته ای جهان متولد شد و با ظهور آن، جغرافیای جنگ برای همیشه تغییر کرد. اقیانوس دیگر یک سطح صافِ دو بعدی برای نبرد کشتی‌ها نبود؛ بلکه به یک حجم سه‌بعدی(اعماق) عظیم برای جنگی دائمی، پنهان و استراتژیک تبدیل شد و آمریکا اولین ملتی بود که این حجم را اشغال کرد.

 

قلعه‌های شناور و سپر دیجیتال: تعریف دوباره سطح دریا

همزمان که زیردریایی‌های هسته‌ای اعماق تاریک را تسخیر می‌کردند، آمریکا سطح اقیانوس را به صحنه نمایش آشکار و جهانی قدرت خود تبدیل کرد. دکترین جدید اکنون حول یک پلتفرم متمرکز می‌شد که بعدها به اَبَرناو     (Supercarrier)  شهرت یافت. اگرچه این روند از میانه دهه ۱۹۵۰ شکل گرفته بود، اما جهش واقعی در ادغام انقلاب هسته‌ای ریک‌آور با دکترین ناو هواپیمابر رُخ داد. در سال ۱۹۶۱، ورود یواس‌اس انترپرایز به خدمت، این ایده را تجسم بخشید. یک پایگاه هوایی شناور با برد نامحدود که قلب تپنده‌اش را راکتورهای اتمی تشکیل می‌دادند. این دیگر فقط یک کشتی نبود، بلکه یک شهر سیار و خودمختار به شمار می‌آمد که می‌توانست اراده سیاسی آمریکا را به هر نقطه از کره زمین تحمیل کند. این فلسفه به ساخت قلعه‌هایی شناور به ارزش ده‌ها میلیارد دلار انجامید. هیولاهای فولادی که ده‌ها هواپیما را با خود حمل کنند.

اما ابعاد غول‌آسا و قیمت گران این شناورها پاشنه آشیل اساسی آنها هم بود. در طول جنگ سرد، استراتژیست‌های شوروی برنامه‌هایی برای حملات اشباعی با صدها موشک کروز طراحی کردند تا این نمادهای غرورآمیز قدرت آمریکا را به اعماق اقیانوس بفرستند.

پاسخ آمریکا به این تهدید، نه یک توپ بزرگتر، که در قالب یک مغز سریع‌تر از راه رسید که آن را سیستم ایمنی رزمی ایجیس (Aegis) نامیدند. ایجیس نه یک سلاح واحد، بلکه یک سپر دیجیتال یکپارچه و خودکار محسوب می‌شد. این سیستم، با رادارهای پیشرفته و کامپیوترهای پرسرعت خود می‌توانست به‌طور همزمان صدها هدف را ردیابی کرده و با ده‌ها تهدیدِ در حال هجوم، با سرعتی فراتر از توانایی واکنش انسان درگیر شود. اما داشتن قلعه‌های هسته‌ای و سپرهای دیجیتال کفایت نمی‌کرد. این امپراطوری جهانی برای اتصال بازوهای خود به هم، نیاز مبرم به یک سیستم عصبی داشت.

از دهه ۱۹۷۰، نیروی دریایی شروع به بافتن شبکه اختصاصی ارتباطات ماهواره‌ای (SATCOM) خود کرد. این شبکه، ناوگان پراکنده آمریکا را از زیردریایی‌های پنهان در اعماق تا ناوهای هواپیمابر روی سطح به یکدیگر متصل می‌کرد. این سیستم عصبی، فرماندهی و کنترل جهانی را فراهم آورد و در نهایت به شبکه اطلاعات جهانی امروزی تکامل یافت.

یک ارگانیسم فناورانه جهانی به‌عنوان چهرۀ واقعی معماری کامل پاکس آمریکانا(صلح امریکایی) خود را نمایان ساخت؛ معماری‌ای که نشان می‌داد تسلط آمریکا نه بر یک پلتفرمِ تنها، بلکه بر «سیستم ِسیستم‌ها»ی (System-of-Systems)  یکپارچه تکیه دارد.

این معماری سه‌لایه، به شکلی درهم‌تنیده عمل می‌کرد:

  • قلب تپنده: ناوهای هواپیمابر و زیردریایی‌های هسته‌ای، رها از بندِ سوخت‌گیری، همچون بازوهای خستگی‌ناپذیر این امپراطوری در اقیانوس‌ها گشت می‌زدند.
  • پوست و زره: سپرهای ایجیس همچون زرهی هوشمند و واکنشی، این قلب گران‌بها و آن بازوها را در برابر هر تهدیدی محافظت می‌کردند.
  • سیستم عصبی: شبکه ماهواره‌ای، همچون رشته‌های عصبی، هر سپر و هر پلتفرم را در هر لحظه به یکدیگر و به مغز فرماندهی مرکزی متصل می‌ساخت.

تمرکز مطلق بر سیستم‌های نظامی فوق‌پیشرفته، گران‌قیمت و پیچیده، DNA صنعت کشتی‌سازی آمریکا را از اساس دگرگون ساخت. همچنان که کارگاه‌های آمریکایی مهارت خود را در حوزه‌هایی چون فولادهای خاص، تکنیک‌های پیچیده جوشکاری زیردریایی و نصب پیشرانه‌های هسته‌ای به اوج کمال می‌رساندند، به همان نسبت، ساخت کشتی‌های تجاری ساده مانند نفت‌کش‌ها یا فله‌بر‌ها در خاک آمریکا غیررقابتی‌تر و گران‌تر می‌شد.

در نهایت آمریکا تصمیم گرفت امپراطور و حاکمران بلامنازع نظامی، ژئوپلیتیکی و ژئواکونومیکی  باشد، نه سازنده انبوه شناورهای دریایی.

 

واگذاری کارگاه‌های امپراطوری

آن خلاء صنعتی که با انتخاب استراتژیک آمریکا ایجاد شده بود، دیری نپایید. امپراطوری آمریکا، به‌عنوان راهی نوین، توانمندسازی متحدان کلیدی و ادغام آن‌ها در شبکه امنیتی و لجستیکی جهانی خود را در پیش گرفت. نخستین وارث این میراث صنعتی ژاپن بود. ژاپنِ مغلوب، در سایه و چتر آمریکا معجزۀ اقتصادی خود را آغاز کرد. مهندسان ژاپنی، فلسفه آمریکایی تولید انبوه دوران جنگ، مانند ساخت قطعه‌بندی‌شده و جوشکاری پیشرفته را گرفتند و آن را در کشتی‌سازی تجاری به سطح یک هنر رساندند. به زودی، کارگاه‌های ژاپنی بر بازار جهانی ساخت ابرنفت‌کش‌ها و کشتی‌های تجاری غول‌پیکر چیره گشتند. امروزه، ناوگان خط مقدم آمریکا در اقیانوس آرام (ناوگان هفتم نیروی دریایی امریکا)، به خاطر کمبود ظرفیت کارگاه‌های کشتی‌سازی برای تعمیرات اساسی به بنادر کالیفرنیا بازنمی‌گردند بلکه در کارگاه‌های فوق‌پیشرفتۀ ژاپنی در یوکوسوکا تعمیر و نگهداری می‌شود. مرکز تعمیرات نیروی دریایی آمریکا در ژاپن، با استخدام هزاران کارگر ماهر ژاپنی، ناوگان خط مقدم آمریکا، از جمله ناو هواپیمابر هسته‌ای مستقر در آن کشور را آماده نبرد نگه می‌دارد.

پس از آن نوبت به شاگرد اول کلاس یعنی کره جنوبی رسید. ظهور این کشور در چارچوب یک اتحاد با آمریکا حتی شتابان‌تر بود. غول‌های صنعتی کره نه‌تنها بر بازار کشتی‌سازی تجاری با فناوری پیشرفته مانند کشتی‌های حمل گاز مایع(LNG) مسلط شدند، بلکه به سرعت در ساخت کشتی‌های جنگی پیچیده، از جمله ناوشکن‌های مجهز به همان سپرهای دیجیتال آمریکایی، به استادی رسیدند. شرکت‌های کره‌ای توانستند با کارایی و فناوری برتر خود تعمیر و نگهداری کشتی‌های نیروی دریایی آمریکا بر عهده گیرند. به مرور زمان و در یک چرخش شگفت‌انگیز تاریخی این متحدان آسیایی دیگر فقط شاگرد نبودند. آمریکا با برون‌سپاری تعمیر و نگهداری به ژاپن و همکاری فناورانه با کره جنوبی، ناوگان خود را با آمادگی عملیاتی بالاتر و هزینه‌ای کمتر در خط مقدم نگه داشت. لیکن قدرت ناوگان اقیانوس آرام آمریکا، به همان اندازه که به فولاد آمریکایی وابسته بود، به مهندسان ژاپنی در یوکوسوکا و جوشکاران کره‌ای در اولسان نیز اتکا داشته و دارد. این استراتژی، یک وابستگی متقابل عمیق و یک آسیب‌پذیری پنهان نیز آفریده که آمریکا به تنهایی نمی‌تواند در مقیاس صنعتی رقابت کند.

امپراطور دریاها، اکنون برای تعمیر شمشیر خود و بازسازی کارگاه‌های داخلی‌اش، به متحدانی چشم دوخته که زمانی خود، آن‌ها را با بمب اتم هدف قرار داده و یا از خاکستر جنگ بلند کرده است.

 

سکوت در کارگاه‌های امپراطور

امپراطوری دریایی آمریکا به کمال خود رسیده است. سیستمی یکپارچه که بر اقیانوس‌ها حکمرانی می‌کند. در اعماق زیردریایی‌های هسته‌ای نامرئی گشت می‌زنند. بر سطح، ابرناوها همچون شهرهای شناور با برد نامحدود، قدرت‌نمایی می‌کنند و سیستم عصبی ماهواره‌ای، این بازوها را به یکدیگر پیوند می‌دهد. این امپراطوری، بلامنازع به نظر می‌رسد.

اما آن فلسفۀ بنیادین که در ۱۹۴۵ در خلیج توکیو، پیروزی را برایش به ارمغان آورد یعنی فلسفۀ تولید انبوه صنعتی در این تصویر باشکوه، غایب است. آن فلسفه مهاجرت کرد. ابتدا به ژاپن و سپس به کره جنوبی پناه برد و در آنجا به کمال رسید. پایگاه صنعتی آمریکا که تمام همت خود را صرف سلاح‌های گران‌قیمت، پیچیده و هسته‌ای کرده بود، به آرامی توانایی خود را برای تولید انبوه تجاری به فراموشی سپرد. امروز کارگاه‌های کشتی‌سازی آمریکا با محدودیت ظرفیت و هزینه‌های سرسام‌آور دست‌و‌پنجه نرم می‌کنند و اینجا، پارادوکس نهایی امپراطور دریاها آشکار می‌شود. او قدرتمندترین ناوگان تاریخ را فرماندهی می‌کند، اما برای تعمیر شمشیر خود به کارگاه‌های ژاپن در یوکوسوکا وابسته و برای احیای صنعت داخلی‌اش، به سرمایه و دانش فنی کره جنوبی چشم دوخته است.

امپراطور، با اطمینان بر عرشه فولادی ناو جرالد فورد ایستاده و اقیانوس آرامِ تحت کنترل خود را می‌نگرد. اما در پس این تصویرِ قدرت، صدای چکش‌ها در کارگاه‌های کشتی‌سازی خودش، ضعیف، دور و در حال محو شدن است.

آن خلأ صنعتی که با انتخاب‌های استراتژیک امپراطور ایجاد شده بود، به بنادری که تا دیروز در تاریخ نقشی نداشتند اهمیتی ناگهانی بخشید. امپراطور سرمست از قدرتِ سیستم بی‌نقص خود، غافل از آن بود که در سکوت غرش کوره‌ها و جوشکاری‌ها، سمفونی تولد یک کشتی‌ساز جدید را می‌نوازد.

کشتی‌سازی تشنه، مسلح به همان فلسفه تولید انبوهی که آمریکا زمانی رها کرده بود، بی‌صدا در حال قد کشیدن بود تا «کارگاه جهان» شود.

ادامه دارد…

لینک کوتاه :

آیا نیاز به تهیه نسخه چاپی مجلات دارید؟

شما میتوانید با خرید اشتراک به نسخه چاپی مجلات ما دسترسی داشته باشید.