در ۲۱ ژوئن ۱۹۱۹، خلیج اسکاپا فلو در اسکاتلند، شاهد یکی از بیسابقهترین رویدادهای تاریخ دریانوردی بود. ناوگان معظم دریای آزاد آلمان شامل ۷۴ کشتی جنگی که پس از آتشبس در این خلیج توقیف شده بود، در یک اقدام هماهنگ نهایی غرق شد. دریاسالار لودویگ فون رویتر فرماندۀ آلمانی، برای جلوگیری از افتادن کشتیهایش به دست متفقین، دستور خودکشی دستهجمعی ناوگان را صادر کرد. ملوانان آلمانی در سکوت، دریچههای زیرآبی و شیرهای اصلی را گشودند. در عرض چند ساعت، هیولاهای فولادینی که زمانی غرور قیصر بودند، یکی پس از دیگری کج شده و با غرش آب و بخار، در آبهای سرد اقیانوس اطلس فرو رفتند.
برای نیروی دریایی سلطنتی بریتانیا، که نظارهگر این صحنه بود، این یک پیروزی نهایی تلقی میشد. رقیب اصلی آنها که بریتانیا را وادار به ساختن دریدنات کرده بود، اکنون رسماً از صحنۀ روزگار محو میشد. با حذف آلمان به نظر میرسید که سلطۀ بریتانیا بر دریاها، که بر پایۀ یک سیستم قدرتمند صنعتی و ارادۀ سیاسی بنا شده بود، مطلق و ابدی است. اما این لحظۀ اوج پیروزی، در واقع آغازگر افول بود. بریتانیا از جنگ جهانی اول اگرچه پیروز، اما بهشدت خسته و از نظر اقتصادی ضعیف خارج شده بود. حفظ آن قانون دو قدرت دیگر از نظر مالی ممکن نبود. غرقشدن ناوگان آلمان، به شکلی نمادین، پایان عصری بود که در آن نبردناوهای غولپیکر، حرف آخر را میزدند.
در حالی که بریتانیا مشغول مدیریت پیروزی خود بود، تاج امپراتوری دریاها عملاً از دستانش میلغزید. دو وارث جدید در دو سوی اقیانوس آرام، با درسهایی کاملاً متفاوت از این جنگ در حال آمادهشدن برای بهچنگآوردن آن بودند. در آن سوی اقیانوس اطلس، ایالات متحده بهعنوان قدرت بلامنازع صنعتی و اقتصادی جهان ظهور کرده بود. آمریکا فلسفهای را که در کارخانههایش متولد شده بود، به کارگاههای کشتیسازی خود میآورد: تولید انبوه صنعتی. آنها نه برای ساختن شاهکارهای دقیق، که برای ساختن سیلی از فولاد آماده میشدند.
همزمان، در آن سوی اقیانوس آرام، امپراتوری ژاپن، با جاهطلبیهای یک ملت جزیرهای، مهندسان خود را نه صرفاً بر ساختن توپهای بزرگتر، که بر یک فناوری نوین متمرکز کرده بود: باند پرواز شناور. آنها در حال طراحی سلاحی بودند که میتوانست قدرت آتش را صدها کیلومتر دورتر از برد هر توپی، بر سر دشمن فرود آورد.
این داستان دوئلی فناورانه میان دو فلسفۀ کاملاً متفاوت بود. رقابتی که امپراتور بعدی دریاها را نه در نبردی در شمال اروپا، که در گسترۀ وسیع اقیانوس آرام مشخص میکرد.
معاهده واشنگتن: تولد رسمی برابری
این افول اقتصادی و خستگی ناشی از جنگ، سه سال بعد در واشنگتن رسمیت یافت. در سالهای ۱۹۲۱-۱۹۲۲، قدرتهای بزرگ دریایی جهان نه برای جشن پیروزی، که برای جلوگیری از یک مسابقۀ تسلیحاتی جدید و فوقالعاده پرهزینه، گردهم آمدند. نتیجۀ این گردهمایی، پیمان دریایی واشنگتن بود. سندی که نهتنها یک تعطیلات دهساله بر ساخت نبردناوهای جدید وضع کرد، بلکه ساختار قدرت دریایی جهان را بازنویسی نمود. این پیمان، بریتانیا را مجبور کرد تا از برتری چندصدسالۀ خود دست بکشد و برابری کامل با ایالات متحده را بپذیرد. این پیمان یک نسبت تناژ مشخص را برای کشتیهای اصلی جنگی (نبردناوها) تعیین کرد. نسبت ۵:۵:۳. این نسبت یعنی ایالات متحده و بریتانیا میتوانستند هرکدام به نسبت برابر ۵۲۵,۰۰۰ تن و ژاپن میتوانست ۳۱۵,۰۰۰ تن در اختیار داشته باشد. این پایان رسمی پاکس بریتانیکا (صلح بریتانیایی) بود.
اما این پیمان، پیامی پنهان و ناخواسته در خود داشت که مسیر فناوری دریایی را برای همیشه تغییر داد. با تمرکز شدید بر محدودکردن فناوری غالب آن روز، یعنی نبردناوهای غولپیکر با توپهای سنگین، این پیمان به شکلی کنایهآمیز، راه را برای نوآوری در یک فناوری نوظهور، آزمایشی و عمدتاً نادیدهگرفتهشده باز گذاشت: باند پرواز شناور. محدودیتهای اعمالشده بر ناوهای هواپیمابر بسیار سهلگیرانهتر بود و حتی به امضاکنندگان اجازه میداد تا بدنۀ برخی نبردناوهای در حال ساخت را به ناو هواپیمابر تبدیل کنند. پیمان واشنگتن با منجمدکردن گذشته، ناخواسته بخش قابل توجهی از انرژی خلاقانه و رقابت فناورانه قدرتهای بزرگ را به این سمت هدایت کرد.
ژاپن: نوآوری در سایه محدودیت (۱۹۱۹-۱۹۴۱)
برای امپراتوری ژاپن، محدودیتهای تحمیلشده در پیمان واشنگتن نه یک مانع، که یک کاتالیزور قدرتمند برای نوآوری بود. ژاپن که از نظر منابع و تناژ به نسبت امریکا بسیار محدود بود، تصمیم گرفت به جای کمیت، بر کیفیت و دکترین تمرکز کند. آنها پیمان واشنگتن و محدودیت منابع را به فرصتی برای جهش فناورانه تبدیل کردند. آنها اولین ناو هواپیمابر در جهان را که فقط به همین منظور طراحی و ساخته شده بود، در سال ۱۹۲۲ با نام هوشو به آب انداختند. هوشو به یک آزمایشگاه فناوریهای جدید شناورها بدل گشت. آزمون فناوریهایی مانند تجهیزات فرود، عملیات عرشۀ پرواز و تاکتیکهای هوایی. ژاپن با استفاده از پیمان واشنگتن، برخی از نبردناوهای خود را که باید اوراق میشدند، نجات داد و به ناو هواپیمابر تبدیل کرد. اگرچه طرحهای اولیه، آزمایشی و ناموفق بودند (مانند سه عرشه پرواز)، اما ژاپنیها به سرعت میآموختند. این باعث شد در بازسازیهای دهۀ ۱۹۳۰، این ناوها به شناورهایی مدرن با یک عرشه پرواز طولانی تبدیل شوند که ستون فقرات نیروی دریایی امپراتوری را تشکیل دادند.
اما بزرگترین نوآوری ژاپن نه سختافزاری، که نرمافزاری (دکترین) بود. در حالی که نیروی دریایی ایالات متحده و بریتانیا در دورۀ بین دو جنگ، ناوهای هواپیمابر خود را عمدتاً بهصورت مستقل یا در گروههای کوچک، بهعنوان چشم و دیدهبان برای ناوگان اصلی نبردناوها به کار میبردند، ژاپن در حال توسعۀ مفهومی بود که ذات جنگ دریایی را تغییر میداد. دریاسالارانی چون ایزوروکو یاماموتو برای ایجاد یک نیروی ضربتی متمرکز فشار آوردند. آنها دریافتند که قدرت ناو هواپیمابر بهصورت خطی افزایش نمییابد، بلکه تجمعی از آنها قدرتی تصاعدی ایجاد میکند. این تلاشها با تأسیس ناوگان هوایی اول یا کیدو بوتای در آوریل ۱۹۴۱ به اوج خود رسید. این دکترین، هر شش ناو هواپیمابر سنگین ژاپن را در یک واحد رزمی واحد و یکپارچه ادغام کرد. این اولین بار در تاریخ بود که چنین قدرت هوایی متمرکزی ایجاد میشد. در حمله به پرل هاربر، این واحد بیش از ۴۰۰ هواپیما را به صورت هماهنگ به کار گرفت. هماهنگی صدها هواپیما از شش عرشۀ پرواز مختلف برای یک حملۀ واحد، نیازمند خلبانان و خدمۀ عرشه پروازی با مهارتی تقریباً فراانسانی بود که ژاپن آنها را در طول دهه ۱۹۳۰ در نبردهای خشن علیه چین به دست آورده بود. اما این نوآوری درخشان، یک شمشیر دولبه و نقطهضعفی مرگبار داشت. این دکترین کاملاً بر نخبگان متکی بود. سیستم آموزشی ژاپن، که بر کیفیت افراطی بهجای کمیت متمرکز بود، قادر به جایگزینی سریع این خلبانان و خدمۀ بسیار ماهر نبود. ژاپن یک سلاح کامل و بینقص ساخت اما این سلاح شکننده بود. دکترین آنها بر فرض عدم از دست دادن این نخبگان بنا شده بود. قماری همهچیز یا هیچ که سرنوشت جنگ اقیانوس آرام را رقم زد.
آمریکا: بیداری غول صنعتی و دکترین نو (۱۹۱۹-۱۹۴۱)
در حالی که فلسفه کلی آمریکا تولید انبوه بود، صنعت کشتیسازی نیروی دریایی آن در دورۀ بین دو جنگ، درسی ظریفتر اما حیاتیتر آموخته بود. کشتیسازان نیروی دریایی آمریکا بر سه اصل تولید دستهای، تخصص انعطافپذیر و نیروی کار ماهر تکیه داشتند.
تخصص انعطافپذیر به این معنا بود که کارخانههای کشتیسازی، مانند نیوپورت نیوز، یاد گرفته بودند که چگونه به سرعت طرحهای پیچیده را تعدیل کنند، بهصورت دستهای (تولید انبوه) تولید کنند و همزمان، انواع مختلفی از کشتیها را بسازند. این یک مزیت پنهان اما تعیینکننده بود. این سیستم، صنعت آمریکا را برای جهش عظیم زمان جنگ آماده کرد. زمانی که در ۷ دسامبر ۱۹۴۱، حمله به پرل هاربر، غول خفته را بیدار کرد و دستور سیلاب فولاد صادر شد، صنعت آمریکا نیازی به «یادگیری» یا اختراع یک سیستم جدید نداشت؛ بلکه فقط باید سیستمی را که قبلاً در آن ماهر شده بود (تولید انبوه انعطافپذیر) به حداکثر سرعت میرساند.
رویکرد ایالات متحده به قدرت هوایی دریایی، در مقایسه با جهش دکترینال ژاپن، کندتر، محتاطانهتر و بسیار روشمندتر بود. اگر آزمایشگاه ژاپن، جنگ واقعی در چین بود، آزمایشگاه آمریکا، مجموعهای از رزمایشهای سالانه، عظیم و فوقالعاده پیچیده به نام رزمایشهای ناوگان (Fleet Problems) بود.
در طول دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰، نیروی دریایی آمریکا از اقیانوس آرام بهعنوان یک صفحۀ شطرنج غولپیکر برای شبیهسازی جنگهای آینده استفاده کرد. ناوهای هواپیمابر اولیه، مانند یواساس لنگلی اولین ناو آمریکا، که از یک کشتی باری تغییر کاربری داده بود و ناوهای بزرگتری چون یواساس لکسینگتون که از بدنۀ یک رزمناو ساخته شد، محور اصلی این آزمایشها بودند. این رزمایشها درسهای حیاتی و گاه دردناکی به همراه داشتند. در همین رزمایش ها بود که نیاز حیاتی به فناوری سوختگیری در دریا برای افزایش برد ناوگان، مشخص شد.همچنین در رزمایشی در سال ۱۹۴۰، فرماندهان آمریکایی ثابت کردند که ناوهای هواپیمابر نهتنها سلاحهایی تهاجمی، بلکه اهدافی بسیار آسیبپذیر در برابر حملات هوایی هستند.
مهمترین خروجی این رزمایشها، توسعه یک دکترین دفاعی بود که ژاپنیها از آن غفلت کرده بودند. نیاز مبرم به دفاع هوایی ناوگان دریایی. دکترین آمریکایی گشت هوایی رزمی (CAP – Combat Air Patrol) یعنی نگهداشتن دائمی جنگندههای حفاظتی در آسمان بر فراز ناوگان مستقیماً از دل این رزمایشهای پرهزینه و پرزحمت بیرون آمد. این دکترین، در آینده، ناجی ناوگان آمریکا شد.
چگونه خطوط مونتاژ در جنگ اقیانوس آرام برنده شد
این دوئل فلسفههای فناورانه، سرانجام در گسترۀ اقیانوس آرام به نبردی تمامعیار بدل و نقطۀ عطف این دوئل، ژوئن ۱۹۴۲ در نزدیکی آتول میدوی رقم خورد. در آنجا، دکترین برتر و نخبهگرای ژاپن با دکترین در حال تکامل آمریکا برخورد کرد. در یک نبرد دراماتیک چند ساعته، آمریکا چهار ناو هواپیمابر ارزشمند ژاپن را غرق کرد. این یک شکست تاکتیکی فاجعهبار بود، اما فاجعۀ واقعی، چیزی عمیقتر بود. ژاپن در میدوی، صدها تن از بهترین خلبانان و خدمه فنی خود را از دست داد. اینها نخبگانی بودند که سالها برای آموزش آنها زمان صرف شده بود. سیستم نوآورانه آموزشی ژاپن، که بر کیفیت افراطی متمرکز بود، مطلقاً قادر به جایگزینی آنها نبود و نمیتوانست آن هنرمندان جنگ را بازآفرینی کند.
در حالی که ژاپن در تلاش بود تا خسارتهای غیرقابل جبران خود را مدیریت کند، غول صنعتی آمریکا پاسخ فناورانه خود را به دریا فرستاد. ناو هواپیمابر کلاس اسکس تجسم فیزیکی فلسفه تولید انبوه آمریکا بود. ناوهایی که در خطوط مونتاژی که برای تولید انبوه آماده شده بودند بهینهسازی شدند. آمریکا در طول جنگ، ۲۴ ناو هواپیمابر غولپیکر از این کلاس را تکمیل کرد. این عدم تقارن در فناوری تولید صنعتی، سرنوشت جنگ را رقم زد. در حالی که ژاپن در سال ۱۹۴۱، ساخت یک ناو هواپیمابر مدرن را در دست داشت، ایالات متحده در همان سال، ساخت پنج ناو کلاس اسکس را آغاز کرده بود. اقیانوس آرام به سرعت در حال اشباع از ناوهای هواپیمابر آمریکایی میشد.
اما پرده نهایی این تراژدی فناورانه، در ژوئن ۱۹۴۴، در نبرد دریای فیلیپین اجرا شد؛ نبردی که خلبانان آمریکایی با طعنهای تلخ، آن را شکار بزرگ بوقلمون در ماریانا نامیدند. در یک سو، ناوگان عظیم آمریکایی که اکنون با ناوهای کلاس اِسکس به یک نیروی شکستناپذیر بدل شده بود، آرایش گرفت. اما قدرت واقعی آمریکا دیگر فقط در تعداد ناوها نبود؛ این یک سیستم یکپارچه و مرگبار بود. این سیستم، یک ماشین جنگی فناورانه بود. جنگندههای برتر F6F Hellcat چون شکارچیانی در آسمان پرسه میزدند. سیستم کنترل جنگنده با هدایت رادار چون چشمی فراگیر، هر حرکتی را از دهها کیلومتر دورتر رصد میکرد و گلولههای ضدهوایی، مجهز به فیوزهای مجاورتی، سپری میساختند که به جای برخورد مستقیم، در نزدیکی هدف منفجر میشدند و آسمان را به جهنمی از ترکش بدل میکردند. مهمتر از همه، این فناوریها در دستان خلبانانی بود که خود محصول یک سیستم آموزشی صنعتی بودند. جوانانی که با بیش از ۵۰۰ ساعت پرواز وارد نبرد میشدند و با این ابزارهای فناورانه به کمال رسیده بودند.
در نهایت شکار بوقلمون در ماریانا نه یک نبرد، که حکم نهایی در دوئل این دو فلسفه بود. تیغۀ شمشیر ژاپنی، که با ظرافت نخبگان ساخته شده بود، در برابر ماشین صنعتی آمریکا، که بر پایۀ فناوری تولید انبوه و سیستمهای یکپارچه بنا شده بود هزار تکه شد. پیروز این جنگ صرفاً یک کشور نبود بلکه پیروز، یک ایده بود.
با غروب خورشید امپراتوری ژاپن و افول نهایی بریتانیای خسته، تاج امپراتوری دریاها به شکلی بلامنازع بر سر وارثی جدید قرار میگرفت. ایالات متحده با در دست داشتن این قدرت مطلق، اکنون نهتنها امپراتور جدید دریاها بود، بلکه آماده میشد تا قوانین عصر جدیدی را بنویسد.
ادامه دارد….
آیا نیاز به تهیه نسخه چاپی مجلات دارید؟
شما میتوانید با خرید اشتراک به نسخه چاپی مجلات ما دسترسی داشته باشید.
