معماران واقعی قدرت

روایتی از دانشمندان تراز ملی

دی ۱, ۱۴۰۴

در تاریخ تحولات جوامع بشری و در مسیر پرفراز و نشیب ملت‌هایی که برای بقا و استقلال خود جنگیده‌اند، همواره لحظاتی وجود دارد که سرنوشت یک تمدن نه در میدان‌های جنگ کلاسیک و با غرش توپ‌ها و تانک‌ها، بلکه در سکوت سنگین آزمایشگاه‌ها و در میان خطوط درهم‌تنیدۀ معادلات ریاضی تعیین می‌شود؛ لحظاتی که مفهوم قدرت از انحصار جنگاوران و سیاستمداران خارج شده و بر شانه‌های کسانی قرار می‌گیرد که شاید در نگاه اول، نسبتی با دنیای خشن سیاست و قدرت نداشته باشند. وقتی ما دربارۀ علم و فناوری صحبت می‌کنیم، ذهن‌مان اغلب گرفتار کلیشه‌های رایج و تصاویر از پیش ساخته‌شده‌ای است که رسانه‌ها و سیستم‌های آموزشی برایمان ترسیم کرده‌اند. ما عادت کرده‌ایم شخصیت علمی را یا به‌مثابۀ یک عارف عزلت‌گزین تصور کنیم که فارغ از غوغای جهان، تنها به کشف حقیقت انتزاعی مشغول است، و یا او را در قامت یک تکنسین و مهندس اجرایی ببینیم که صرفاً دستورالعمل‌های موجود را پیاده‌سازی می‌کند. اما در میانۀ این دو قطب، و دقیقاً در نقطۀ تلاقی دانش بنیادین و نیاز حیاتی یک ملت، شخصیتی ظهور می‌کند که کمتر شناخته شده است؛ شخصیتی که می‌توان او را «دانشمند متعهد میدان» نامید. فهم دقیق این جایگاه و تمایز ظریف آن با سایر کنشگران عرصۀ علم و فناوری، کلید درک چگونگی پیشرفت جهشی کشورهایی است که توانسته‌اند حصارهای تکنولوژیک جهان سلطه را بشکنند. برای روشن‌شدن این موضوع، باید ابتدا لایه‌های سطحی تعاریف ما از علم و مهندسی کنار بروند تا بتوانیم به هستۀ سخت ماجرا دست پیدا کنیم.

تصور کنید با طیفی از کنشگران علمی مواجه هستیم. در یک سو، نوابغی همچون انیشتین یا هایزنبرگ ایستاده‌اند؛ کسانی که کارشان جابه‌جاکردن مرزهای شناخت بشر از هستی است. آن‌ها به دنبال پاسخ به سؤالات ازلی و ابدی هستند: ماده چیست؟ زمان چگونه کار می‌کند؟ و ساختار اتم چه رازهایی در خود نهفته دارد؟ کار این افراد، تولید «دانش ناب» است. آن‌ها لزوماً دغدغه ندارند که این دانش، فردا صبح چه مشکلی از مشکلات روزمره بشر را حل می‌کند. برای آن‌ها، زیبایی یک نظریه در انسجام منطقی و قدرت تبیین‌کنندگی آن است، نه در کاربرد فوری‌اش. این‌ها ستاره‌های آسمان علم هستند که نورشان مسیر کلی بشریت را روشن می‌کند، اما نورشان لزوماً موتور یک کارخانه را نمی‌چرخاند یا امنیت یک مرز را تأمین نمی‌کند. در سوی دیگر این طیف، مهندسان و تکنسین‌های زبردستی قرار دارند که بر اساس دانش مدون و استانداردهای موجود، دست به خلق و ساخت می‌زنند. کلیدواژۀ این عرصه، «سعی و خطا» است. یک مهندس عمران عالی، می‌تواند با استفاده از جداول و نرم‌افزارهای پیچیده، پلی بسازد که تا قرن‌ها دوام بیاورد. یک مهندس مکانیک خبره، خط تولیدی طراحی می‌کند که هزاران خودرو را با کمترین خطا مونتاژ کند. کار این گروه، «بهینه‌سازی» و «اجرا» است. آن‌ها در زمین شناخته‌شده بازی می‌کنند؛ زمینی که قواعدش قبلاً کشف و تدوین شده و در کتاب‌های مرجع نوشته شده است. اگر مشکلی پیش بیاید، آن‌ها به استانداردها مراجعه می‌کنند، قطعه‌ای را تعویض می‌کنند یا فرآیندی را اصلاح می‌کنند.

اما در دنیای واقعی سیاست و قدرت، به ویژه برای کشوری که داعیۀ استقلال دارد و نمی‌خواهد در نظم ناعادلانۀ جهانی هضم شود، وضعیتی پیش می‌آید که نه آن دانشمند نظریه‌پرداز صرف به کار می‌آید و نه آن مهندس مجری. این وضعیت، زمانی رخ می‌دهد که کشور با «فناوری‌های لبه» و «مناطق ممنوعه» مواجه می‌شود. در اینجا، با یک دیوار بلند مواجه می‌شویم: «تحریم دانش». کشورهای پیشرفته که انحصار این فناوری‌ها را در دست دارند، نه‌تنها تجهیزات را نمی‌فروشند، بلکه «دانش فنی» و «استانداردها» را هم مخفی می‌کنند. در این نقطه، کتاب‌های مهندسی بسته می‌شوند. هیچ استانداردی وجود ندارد که به شما بگوید برای ساخت روتور یک سانتریفیوژ که باید با سرعت ۶۰ هزار دور در دقیقه بچرخد، از چه آلیاژی، با چه عملیات حرارتی و با چه تلورانسی استفاده کنید. مهندس ماهر، در اینجا فلج می‌شود، چون او یاد گرفته است که براساس «کد» و «استاندارد» کار کند، و حالا کدی وجود ندارد. از سوی دیگر، آن دانشمند نظریه‌پرداز محض هم که فقط درگیر زیبایی ریاضیات کوانتوم است، شاید نداند که چگونه باید این مفاهیم را به یک ماشین صنعتی کارآمد تبدیل کرد.

دقیقاً در همین خلأ بزرگ و هولناک است که نیاز به ظهور «دانشمند تراز ملی» یا همان «حلقۀ واسط» احساس می‌شود؛ شخصیتی که نمونۀ اعلای آن را می‌توان در شهید مجید شهریاری و همتایانش دید. بیایید به مثال سانتریفیوژ دقیق‌تر نگاه کنیم تا عمق فاجعه و عظمت کار مشخص شود. غنی‌سازی اورانیوم، روی کاغذ و در کتاب‌های فیزیک هالیدی، یک اصل ساده است: جداسازی ایزوتوپ‌ها بر اساس اختلاف جرم ناچیزشان با استفاده از نیروی گریز از مرکز. هر دانشجوی سال دوم فیزیک این را می‌داند. اما وقتی می‌خواهید این اصل را «عملیاتی» کنید، وارد جهنمی از پیچیدگی‌ها می‌شوید. شما با گازی سروکار دارید که به شدت خورنده است و در سرعت‌های مافوق صوت، رفتاری غیرخطی و آشوبناک از خود نشان می‌دهد. اگر تعادل این روتور تنها به اندازۀ کسری از میکرون به هم بخورد، دستگاه متلاشی می‌شود. مهندسی معمولی نمی‌تواند این مشکل را حل کند، چون داده‌های تجربی لازم را ندارد. اینجاست که شهید شهریاری وارد می‌شود. او یک مهندس نیست که بخواهد با آزمون و خطا پیش برود (چون فرصت و بودجه برای هزاران بار شکست وجود ندارد)؛ او یک استادتمام فیزیک و ریاضیات است. او «می‌داند» که در سطح اتمی چه اتفاقی می‌افتد. او می‌تواند با تسلطش بر دینامیک سیالات محاسباتی و فیزیک کوانتوم، رفتاری را که هنوز در واقعیت اتفاق نیفتاده، در دنیای ریاضیات شبیه‌سازی کند. او برای حل مشکل لرزش ماشین، معادلات دیفرانسیل حاکم بر سیستم را بازنویسی می‌کند تا بفهمد «چرا» این لرزش ایجاد می‌شود. او دانش را از مرزهای انتزاعی‌اش پایین می‌کشد و آن را مجبور می‌کند که کار کند. او خالق استاندارد می‌شود، نه مصرف‌کنندۀ آن.

این سطح از توانمندی، یعنی توانایی ترجمۀ عمیق‌ترین مفاهیم علوم پایه به زبان سخت و خشن فناوری، گنجینه‌ای است که به سادگی به دست نمی‌آید. اما سؤال اصلی اینجاست: چه نیرویی این دانشمند را وادار می‌کند تا چنین بار سنگینی را به دوش بکشد؟ چرا کسی که می‌تواند در بهترین دانشگاه‌های جهان، مقالات ISI با ضریب تأثیر بالا چاپ کند و در کنفرانس‌های بین‌المللی تحسین شود، خود را درگیر پروژه‌هایی می‌کند که نامش را در لیست سیاه ترور قرار می‌دهد؟ اینجاست که بحث دوم، یعنی «تعهد» و «روحیۀ مبارزاتی» به میان می‌آید. ما در اینجا با پدیده‌ای مواجهیم که شباهت عجیبی به روحیۀ دانشمندان پروژۀ منهتن، و به‌طور خاص رابرت اوپنهایمر دارد، اما با یک تفاوت ماهوی در جهت‌گیری اخلاقی. اوپنهایمر و تیمش، صرفاً برای ارضای حس کنجکاوی علمی کار نمی‌کردند؛ آن‌ها در یک مسابقۀ مرگ و زندگی با آلمان نازی بودند. آن‌ها احساس می‌کردند که اگر زودتر به بمب نرسند، تمدن بشری در خطر نابودی توسط فاشیسم است. این حس «فوریت» و «خطر»، به آن‌ها نیرویی می‌داد تا شبانه‌روز کار کنند و بر موانعی غلبه کنند که در شرایط عادی غیرممکن به نظر می‌رسید. دانشمند متعهد ما نیز دقیقاً چنین حسی دارد، اما با این تفاوت که او نه برای ساخت سلاح کشتار جمعی برای استیلا بر جهان، بلکه برای ساخت «سپری» در برابر استیلای دیگران تلاش می‌کند.

این دانشمند، خود را یک سرباز می‌بیند. او آزمایشگاه را سنگر، و قلم و کامپیوترش را سلاح می‌پندارد. این یک تعبیر شاعرانه نیست، بلکه یک واقعیت زیسته است. وقتی دشمن شما دسترسی به داروهای خاص، قطعات هواپیما، یا تراشه‌های بانکی را قطع می‌کند، در واقع دارد به حیات شهروندان شما حمله می‌کند. در این جنگ خاموش، کسی که می‌تواند پادزهر این تحریم‌ها را بسازد، همان دانشمند مسلط به علوم پایه است. او با خود می‌گوید: «من فیزیک می‌دانم، نه برای اینکه نوبل بگیرم، بلکه برای اینکه نگذارم کشورم تحقیر شود.» اینجاست که علم، از حالت خنثی و بی‌طرف خارج می‌شود و «جهت» پیدا می‌کند. این دانشمند، دیگر فقط به دنبال «حقیقت» نیست، بلکه به دنبال «قدرت» برای حفظ «حقیقت» است. او می‌فهمد که در دنیای بی‌رحم سیاست بین‌الملل، حق با کسی است که قوی‌تر است، و امروز سرچشمۀ قدرت، در ذهن‌هایی است که می‌توانند پیچیدگی را مدیریت کنند.

این آگاهی سیاسی و تاریخی، به دانشمند «صبر» و «استقامت» می‌دهد. حل‌کردن مسائل لبۀ علم، طاقت‌فرساست. بارها و بارها شکست‌خوردن، به بن‌بست‌رسیدن، و مواجه‌شدن با داده‌های متناقض، بخشی از کار است. یک محقق معمولی که صرفاً برای حقوق یا ارتقای شغلی کار می‌کند، در مواجهه با اولین بن‌بست جدی، پروژه را رها می‌کند یا موضوع را عوض می‌کند. اما کسی که خود را در میدان مبارزه می‌بیند، حق عقب‌نشینی ندارد. او می‌ماند، می‌جنگد، و از دل تاریکی مجهولات، نور راه حل را بیرون می‌کشد.

نکتۀ ظریف دیگر در مورد این شخصیت‌ها، توانایی آن‌ها در «دیدن کل تصویر» است. مهندسان جزء، معمولاً غرق در اجزاء می‌شوند. یکی مسئول پمپ است، دیگری مسئول برق، و سومی مسئول سازه. اما دانشمند استراتژیک، کسی است که هارمونی کل سیستم را درک می‌کند. او می‌فهمد که تغییر در پارامتر برق، چگونه روی ساختار کریستالی مواد سازه اثر می‌گذارد. این نگاه کل‌نگر، زاییدۀ تسلط بر علوم پایه است. علوم پایه، زبان مشترک طبیعت است. فیزیک، شیمی و ریاضیات، مرزهای ساختگی رشته‌های مهندسی را ندارند. کسی که بر این‌ها مسلط است، می‌تواند بین حوزه‌های مختلف پل بزند و راه‌حل‌های میان‌رشته‌ای خلق کند. امروز، پیچیده‌ترین فناوری‌های دنیا، از هوش مصنوعی و کوانتوم گرفته تا بیوتکنولوژی و نانو، همگی ماهیت میان‌رشته‌ای دارند و دقیقاً در همین نقاط است که ما به‌شدت نیازمند آن جنس از دانشمندانی هستیم که وصفشان رفت. کسانی که از چهارچوب‌های تنگ دپارتمان‌های دانشگاهی فراتر می‌روند و علم را به‌مثابۀ یک کلیت واحد برای حل مسئله به کار می‌گیرند.

ضرورت وجود این دانشمندان، در آینده‌ای که پیش رو داریم، صدچندان خواهد شد. جهان به سمت «تکنو-ناسیونالیسم» پیش می‌رود. دیوارها در حال بلندترشدن هستند و جنگ‌های آینده، جنگ بر سر کنترل داده‌ها، هوش مصنوعی، ژنتیک و انرژی‌های نوین خواهد بود. در چنین دنیایی، تنها کشورهایی می‌توانند مستقل بمانند که «استقلال معرفتی» داشته باشند. یعنی خودشان بتوانند فکر کنند، خودشان طراحی کنند و خودشان بسازند. ما نمی‌توانیم تا ابد مصرف‌کنندۀ علم دیگران باشیم، به ویژه وقتی که صاحبان آن علم، کمر به نابودی ما بسته‌اند. ما نیاز به کسانی داریم که بتوانند در مرزهای دانش حرکت کنند، اما نه برای پرکردن ژورنال‌های غربی، بلکه برای پرکردن خلأهای قدرت ملی. این دانشمندان، معماران واقعی بنای ایران قوی هستند. آن‌ها کسانی هستند که مفهوم «ما می‌توانیم» را از یک شعار سیاسی، به یک واقعیت علمی و فنی تبدیل می‌کنند.

لینک کوتاه :

آیا نیاز به تهیه نسخه چاپی مجلات دارید؟

شما میتوانید با خرید اشتراک به نسخه چاپی مجلات ما دسترسی داشته باشید.