چارلز تیلی، جامعهشناس و مورخ برجستۀ آمریکایی، در این اثر، که در سال ۱۹۹۲ منتشر شده، روایتی جسورانه از تأسیس دولتهای مدرن، از پسِ تاریخ هزارسالۀ اروپا ارائه میدهد که درک معمول از آن را زیر سؤال میبرد. ایدۀ محوری کتاب در یک عبارت کوتاه خلاصه میشود: «جنگ دولت را ساخت و دولت جنگ را به راه انداخت.»
تیلی استدلال میکند که دولتهای مدرن خودبهخود و بهصورت تدریجی شکل نگرفتهاند، بلکه از دل جنگها سر برآوردند. از اواخر قرونوسطی، بهویژه با ظهور باروت و ارتشهای انبوه، جنگ بهطور چشمگیری گرانتر و پیچیدهتر شد. در این شرایط، حاکمان وادار شدند سازوکارهایی را ابداع کنند که تا پیش از آن وجود نداشت یا ناکارآمد بود. آنها برای استخراج منابع، نظامهای مالیاتستانی متمرکز را ایجاد کردند، برای مدیریت این منابع، بوروکراسیهای اداری و خزانهداری را به وجود آوردند و برای بسیج نیرو، به سربازگیری اجباری روی آوردند. این نهادها، از دادگاهها گرفته تا ادارات مالی، در ابتدا صرفاً ابزارهایی برای پشتیبانی از ماشین جنگی بودند. به قول خود تیلی، «جنگ، شبکۀ اروپایی دولتهای ملی را در هم تنید و آمادگی برای جنگ، ساختارهای داخلی دولتها را در درون این شبکه آفرید.»
نکتۀ کلیدی در طرح تیلی این است که این سازوکارها، پس از پایان جنگ نیز از بین نرفتند. این ساختارهای بوروکراتیک که در کوران نبرد، کارایی فوقالعادۀ خود را نشان داده بودند، به ابزارهای قدرتمندی برای حکومت در زمان صلح تبدیل شدند. حاکمان دریافتند که دستگاهی که برای تأمین مالی ارتش ساخته شده، میتواند برای کنترل جمعیت، اجرای قوانین و پیشبرد پروژههای دیگر نیز به کار گرفته شود. در واقع، این نهادها که بهعنوان محصول جانبیِ جنگ متولد شده بودند، چنان قدرتمند شدند که «زندگی و منطق خود را پیدا کردند» و ستون فقرات دولت مدرن را تشکیل دادند.
در مجموع، کتاب «اجبار، سرمایه و دولتهای اروپایی» نشان میدهد که نهادهای سیاسی مدرن، نه بر اساس یک طرح ازپیشتعیینشده و محاسبات معمول عقلانی و نه در یک روند تکاملی، بلکه از دل آشوب، درگیری و چانهزنیهای مداوم بر سر منابع جنگ زاده شدهاند.
دوشاخهشدن خشونت
با وجود آرامش چهلسالۀ کنونی در جنگهای آشکار میان قدرتهای بزرگ جهان، قرن بیستم پیشاپیش جایگاه خود را بهعنوان جنگخیزترین سده در تاریخ بشر تثبیت کرده است. بر اساس یک شمارش دقیق، جهان از سال ۱۹۰۰ میلادی شاهد ۲۳۷ جنگ جدید (اعم از داخلی و بینالمللی) بوده است که نبردهایشان سالانه دستکم جان هزار نفر را گرفته است. با برآوردی تا سال ۲۰۰۰، این آمار هولناک به حدود ۲۷۵ جنگ و ۱۱۵ میلیون کشته در میدان نبرد میرسد؛ مرگومیر غیرنظامیان نیز بهآسانی میتواند با این رقم برابری کند. این در حالی است که قرن نوزدهمِ خونین تنها ۲۰۵ جنگ و ۸ میلیون کشته، و قرن هجدهمِ جنگطلب نیز صرفاً ۶۸ جنگ با ۴ میلیون کشته را ثبت کرد. این اعداد به نرخ مرگومیری در حدود ۵ نفر به ازای هر هزار نفر جمعیت در قرن هجدهم، ۶ نفر در قرن نوزدهم، و ۴۶ نفر (یعنی هشت تا نُه برابر بیشتر) در قرن بیستم ترجمه میشود.
اینکه غربیها معمولاً برداشتی متفاوت از این واقعیت دارند، احتمالاً از این امر نشئت میگیرد که جنگ در میان خود قدرتهای بزرگ (فرانسه، انگلستان، اتریش، اسپانیا و امپراتوری عثمانی در سال ۱۵۰۰؛ و فرانسه، بریتانیای کبیر، اتحاد جماهیر شوروی، آلمان غربی، ایالات متحده و چین در دوران کنونی) کمیابتر شده است. جنگهایی که مستقیماً قدرتهای بزرگ را درگیر میکردند، بهطور متوسط، از لحاظ فراوانی، مدت و تعداد دولتهای شرکتکننده، از قرن شانزدهم کاهش یافتهاند. البته، در جبرانی تلخ، این جنگها بسیار شدیدتر شدهاند؛ بهویژه اگر تعداد تلفات را بر اساس ماه یا سال بشماریم. در میان قدرتهای کوچکتر، جنگها پرتکرارتر، اما نسبتاً کوچک هستند؛ درحالیکه در میان قدرتهای بزرگ، جنگها کمتعدادتر، اما بهطور فزایندهای کشندهتر شدهاند.
همزمان با جنگخیزترشدن جهان، خشونتهای بینفردی در خارج از حوزۀ نفوذ دولت، عموماً کاهش یافته است. نرخ قتل در انگلستانِ قرن سیزدهم، برای مثال، حدود ده برابر امروز بود. اگر جنگ، سرکوب دولتی، خودرو و خودکشی نبود، شانس مرگِ خشونتآمیز از هر نوعی در بیشتر جهانِ غربِ امروز، در مقایسه با دویست یا سیصد سال پیش، بهمراتب ناچیزتر بود. بیتردید، سهم چشمگیری از این دگرگونی، حاصل گرایش روزافزون دولتها به نظارت، کنترل و درانحصارگرفتن ابزارهای مؤثر خشونت بوده است. در بیشتر نقاط جهان، فعالیت دولتها تضادی حیرتانگیز میان خشونت حاکم بر حوزۀ دولتی و عدم خشونت نسبی در زندگی غیرنظامیان (دور از دسترس دولت) ایجاد کرده است.
چگونه دولتها اجبار را کنترل کردند؟
دولتهای اروپایی پیشگامان ساختن این تضاد بودند. آنها این کار را با تقویت ابزارهای قهرآمیز و ترسناک خود و همزمان، محرومکردن جمعیت غیرنظامی از دسترسی به این ابزارها انجام دادند. نباید از دشواری و اهمیت این تغییر غافل شد. در طول بیشتر تاریخ اروپا، مردان عادی معمولاً سلاحهای مرگبار در اختیار داشتند. علاوهبر این، در درون هر قلمرو حکومتی، صاحبان قدرت محلی و منطقهای اغلب کانونهای متمرکزی از نیروی نظامی را تحت کنترل داشتند که اگر این نیروها با یکدیگر جمع میشدند، میتوانستند با نیروی در دسترس دولت مرکزی برابری کرده، یا حتی از آن فراتر روند. برای مدت طولانی، اشراف در بسیاری از نقاط اروپا حق قانونی برای بهراهانداختن جنگ خصوصی داشتند. راهزنان (که اغلب از بخشهای منحلشدۀ ارتشهای خصوصی یا دولتی تشکیل میشدند) تا قرن هفدهم در بخش بزرگی از اروپا جولان میدادند.
با این همه، از قرن هفدهم به بعد، حاکمان موفق شدند تعادل را قاطعانه به نفع خود تغییر دهند و جمعیت غیرنظامی و صاحبان قدرت رقیب را در داخل دولتهای خود خلع سلاح کنند. آنها حمل سلاح را برای بیشتر شهروندانشان به امری مجرمانه، نامحبوب و غیرعملی تبدیل کردند، ارتشهای خصوصی را غیرقانونی اعلام نمودند و این تصور را عادی جلوه دادند که مأموران مسلح دولت با غیرنظامیان غیرمسلح روبهرو شوند. خلع سلاح جمعیت غیرنظامی در گامهای کوچک بسیاری اتفاق افتاد: مصادرۀ عمومی سلاحها در پایان شورشها، ممنوعیت دوئل، کنترل بر تولید سلاح، معرفی مجوز برای سلاحهای خصوصی، و محدودیت بر نمایش عمومی نیروی مسلح. لوئی سیزدهم، پادشاه قرن هفدهم که با کمک ریشیلیو و مازارین نیروی مسلح دولت فرانسه را بازسازی کرد، احتمالاً بیش از آنکه دژ بسازد، دژ ویران کرد. اما او در مرزها ساخت و در داخل ویران کرد. وی در سرکوب اشراف و شهرهایی که در برابر حکومتش مقاومت میکردند، معمولاً استحکامات آنها را تخریب میکرد، حقوق آنها برای حمل سلاح را کاهش میداد و از این طریق، احتمال هرگونه شورش جدی در آینده را کم میکرد.
همزمان، گسترش نیروی مسلح خود دولت، چنان ابهتی یافت که سلاحهای در دسترس هر رقیب داخلی را تحتالشعاع قرار داد. تمایز میان سیاست «داخلی» و «خارجی»، که زمانی کاملاً مبهم بود، شفاف و سرنوشتساز شد و پیوند میان جنگافروزی و ساختار دولت نیز تقویت گردید. تعریف ماکس وبر از دولت: «سازمانی که بهطور موفقیتآمیز، انحصار اعمال خشونت مشروع را در یک قلمروی مشخص به دست گرفته است»، سرانجام برای دولتهای اروپایی معنا پیدا کرد. ایجاد نیروی مسلح، ساختارهای دولتی پایداری را به وجود آورد. این امر هم به این دلیل بود که ارتش به یک سازمان مهم در درون دولت تبدیل شد و هم به این دلیل که ساخت و نگهداری آن، سازمانهای مکملی، مانند خزانهداریها، خدمات تدارکاتی، سازوکارهای سربازگیری و ادارات مالیاتی، را به وجود آورد. از سال ۹۹۰ میلادی به بعد، بسیجهای بزرگ برای جنگ، اصلیترین فرصتهایی بودند که دولتها در آن گسترش مییافتند، یکپارچه میشدند و اشکال جدیدی از سازمان سیاسی را خلق میکردند.
جنگها
اصلاً چرا جنگها رخ میدادند؟ واقعیت اصلی و تراژیک، ساده است: اجبار کار میکند. کسانی که نیروی قابلتوجهی را به کار میگیرند، تمکین و انقیاد را به دست میآورند و از این فرمانبرداری، مزایای متعددی مانند پول، کالا، احترام و دسترسی به لذتهایی را کسب میکنند که از دسترس افراد کمقدرتتر دور است. اروپاییها از یک منطق استاندارد جنگافروزی پیروی میکردند: هر فردی که ابزارهای اجبار چشمگیری را کنترل میکرد، میکوشید یک «منطقۀ امن» را حفظ کند که در آن بتواند از بازده اجبار لذت ببرد؛ به علاوه، یک «منطقۀ حائل» مستحکم برای محافظت از آن منطقۀ امن ایجاد کند. پلیس یا معادل آن، نیروهای خود را در منطقۀ امن مستقر میکرد، درحالیکه ارتشها منطقۀ حائل را گشتزنی میکردند و به خارج از آن نیز سرک میکشیدند. هنگامی که این عملیات برای مدتی موفقیتآمیز بود، منطقۀ حائل به یک منطقۀ امن تبدیل میشد و این امر، صاحب قدرت را تشویق میکرد تا منطقۀ حائل جدیدی در اطراف منطقۀ قبلی به دست آورد. تا زمانی که قدرتهای همسایه نیز از همین منطق پیروی میکردند، نتیجۀ کار جنگ بود.
نوع خاص جنگافروزی هر دولت به سه عامل مرتبط بستگی داشت: ویژگی رقبای اصلیاش، منافع خارجی طبقات حاکم و منطق فعالیتهای حفاظتی که حاکمان به نمایندگی از منافع خود و طبقات حاکم انجام میدادند. در طول هزار سالی که بررسی میکنیم، دلایل مشخصۀ جنگ نیز دگرگون شد.
اجبار همواره نسبی است؛ هر کسی که ابزارهای متمرکز اجبار را کنترل کند، در معرض خطر ازدستدادن مزایا قرار دارد؛ بهطور خاص زمانی که همسایهای ابزارهای خود را تقویت کند. در اروپای پیش از سال ۱۴۰۰ میلادی، سلطۀ گروههای خویشاوند بر اکثر دولتها، این رقابت را تشدید میکرد. در حاکمیت تکهتکهشدۀ اروپا، رقبا همواره نزدیک و در دسترس بودند؛ اما همواره یک ائتلاف نیز برای جلوگیری از گسترش بیپایان هر مرکز قدرت خاصی در دسترس بود. در چین، پس از شکلگیری دستگاه عظیم امپراتوری، یک امپراتوری رو به رشد دشمنان زیادی داشت، اما هیچ رقیب واقعی در داخل یا خارج از قلمروی خود نداشت. چین به سرزمین بزرگ شورشها و جنگ داخلی تبدیل شد؛ اما نه سرزمین جنگ میان دولتهای متعدد. در این زمینه، اروپا رکورددار بود.
در بلندمدت، جنگهای اروپایی مرگبارتر و کمتکرارتر شدند. در طول قرنها، تعداد جنگهای قدرتهای بزرگ، میانگین مدت آنها و نسبت تمام سالهایی که چنین جنگهایی در جریان بودند، همگی بهشدت کاهش یافتند. علاوهبر این، شدت جنگ بهطور قابلتوجهی تغییر کرد. با حرکت از یک قرن به قرن دیگر، میبینیم که تعداد کشتهشدگان نبرد قدرتهای بزرگ به ازای هر دولت، از کمتر از ۳۰۰۰ نفر در سال در طول قرن شانزدهم، به بیش از ۲۲۳۰۰۰ نفر در طول قرن بیستم افزایش مییابد. در نتیجۀ این تغییرات، حجم کشتهشدگان قدرتهای بزرگ در سال، از ۹۴۰۰ نفر در طول قرن شانزدهم به ۲۹۰۰۰۰ نفر در طول قرن بیستم افزایش یافت. با هواپیماها، تانکها، موشکها و بمبهای هستهای، آمار قربانیان جنگهای قرن بیستم بسیار بیشتر از قرون پیشین است.
این اعداد نشان میدهند که آمادهسازی برای جنگ، تأمین مالی آن، و ترمیم خسارات آن، حاکمان را به خود مشغول کرده بود. در طول این هزار سال، بهطور کلی، جنگ فعالیت غالب دولتهای اروپایی بوده است. بودجهها، مالیاتها و بدهیهای دولت، این واقعیت را بازتاب میدهند. در طول قرن شانزدهم، در مواجهه با هزینههای نظامیِ روبهافزایش، دولتهای اروپایی شروع به تنظیم و گسترش بودجه، مالیاتها و بدهیها کردند. درآمدهای دولتها بهتدریج بهعنوان تضمینی برای بدهیهای درازمدت عمل کردند. بدهی عمومی فرانسه زمانی ابعاد جدی به خود گرفت که فرانسیس اول در دهۀ ۱۵۲۰ از بازرگانان پاریسی وامگرفتن را آغاز کرد. از اواخر قرن هفدهم به بعد، بودجهها، بدهیها و مالیاتها با ریتم جنگ اوج گرفتند. تمام دولتهای جنگافروز اروپا تجربۀ مشابهی داشتند.
اگرچه جنگ موتور محرک دولتها بود، اما تمام فعالیت آنها را در بر نمیگرفت. برعکس، حاکمان بهعنوان پیامد فرعی آمادگی برای جنگ، ناخواسته فعالیتها و سازمانهایی را آغاز کردند که در نهایت زندگی مستقل خود را در پیش گرفتند: دادگاهها، سامانههای مالیاتی، مدیریت منطقهای و بسیاری موارد دیگر. از این نظر، حاکمان شبیه باجگیران بودند: در ازای قیمتی، حمایت در برابر شرارتهایی را پیشنهاد میدادند که در غیر این صورت، خودشان تحمیل میکردند یا دستکم اجازه میدادند تحمیل شود.
در سطح دولت، تفکیک سازمانی میان نیروهای مسلحی که بر حمله به دشمنان خارجی (ارتشها) متمرکز بودند و آنهایی که بر کنترل جمعیت ملی (پلیس) متمرکز بودند، بهآهستگی توسعه یافت و هرگز کامل نشد. شهرها معمولاً مدتها قبل از روستاها نیروهای پلیس متمایزی را توسعه دادند. تا اواسط قرن هفدهم، بیشتر دولتهای بزرگ اروپایی با تهدیدهای مکرر جنگ داخلی روبهرو بودند. در طول قرون بحرانی ۱۴۰۰ تا ۱۷۰۰، حاکمان بخش زیادی از تلاش خود را صرف خلعسلاح، منزویکردن، یا همسوکردن رقبای مدعی قدرت دولتی کردند. تنها در طول قرن هفدهم بود که دولتهای اروپایی نیروهای پلیسِ دولتیِ دائمی و یکپارچه را برای کنترل جمعیت غیرنظامی ایجاد کردند. آنها به این ترتیب ارتشهای خود را برای تمرکز بر فتح خارجی و درگیریهای بینالمللی آزاد کردند.
گذارها
جنگ، شبکۀ اروپایی دولتهای ملی را در هم تنید و آمادگی برای جنگ، ساختارهای داخلی دولتها را در درون این شبکه آفرید. سالهای حوالی ۱۵۰۰ میلادی، دورانی سرنوشتساز بود. اروپاییها از اواسط قرن چهاردهم، استفادۀ جدی از باروت را در جنگ آغاز کرده بودند. طی ۱۵۰ سال بعد، اختراع و گسترش سلاحهای گرم، کفۀ ترازوی برتری نظامی را به نفع آن پادشاهانی سنگینتر کرد که توانایی مالی برای ساختن توپ و احداث دژهای جدیدی را داشتند که توپخانه بهآسانی نمیتوانست ویرانشان کند. میدان جنگ از نبردهای دشتهای باز به محاصرۀ شهرهای مهم تغییر مکان داد.
حدود سال ۱۵۰۰، با رواج گستردۀ توپخانۀ متحرک محاصره و پیادهنظام همراه آن، هزینهها بار دیگر اوج گرفت؛ ظهور تفنگهای سرپر قابل حمل در اوایل قرن شانزدهم، اهمیت پیادهنظام آموزشدیده و منظم را بیشازپیش افزایش داد. همزمان، کشتیهای بادبانی که توپهای بزرگ حمل میکردند، در جنگهای دریایی دست بالا را پیدا کردند. دولتهای بزرگتر در شمال آلپ، بهویژه فرانسه و امپراتوری هابسبورگ، از چنان مقیاسی برخوردار بودند که میتوانستند این هزینههای فزاینده را جذب کنند و از این مزیت بهره بردند.
درست است که تا دو قرن دیگر، برخی دولتهایی که مانند پرتغال و ونیز، بر نیروی دریایی تمرکز کرده بودند، همچنان به شکوفایی خود ادامه دادند و تا قرن هفدهم جایگاه خود را حفظ کردند، با این حال، سرانجام آن دولتهایی که ارتشهای عظیمی را از منابع ملی خودشان استخدام و نگهداری میکردند (فرانسه، بریتانیای کبیر و پروس) بر سایرین چیره شدند. بنابراین، در مقیاس اروپایی، اواخر قرن پانزدهم نقطۀ گذار مهمی را رقم زد: همزمان با اینکه دولتهای نظامی بزرگ، انگیزۀ توسعۀ سرمایهداری را احساس کردند، مزیتهای دولتهای تجاری کوچک رو به افول گذاشت.
ایتالیا اولین جایی بود که تأثیر این تغییر را احساس کرد. دهۀ ۱۴۹۰ با گذشته تفاوت فاحشی داشت؛ چرا که در این دوره، نهتنها سفیران و شاهزادگان، بلکه ارتشهای بزرگی از دولتهای ملیِ روبهرشد شمال آلپ، وارد دولتشهرهای ایتالیا شدند. این نیروهای شمالی، با خود توپخانۀ متحرکِ محاصره و تاکتیکهای نوین را به ارمغان آوردند که شدت و قدرت مخرب جنگ را چندین برابر ساخت. حملۀ فرانسه در سال ۱۴۹۴ عملاً شبهجزیره را به میدان اصلی نبرد اروپا تبدیل کرد، به دورۀ جنگهای کوچک میان دولتشهرهای خودمختار پایان داد و متفکران ایتالیایی را عمیقاً شوکه ساخت. شوک آنها از این واقعیت نشئت میگرفت که نیروهای بربر، بار دیگر به میهن تمدن هجوم آورده بودند.
همچنان که دولتهای شمالی جنگهای خود را عمومی کردند و ایتالیا را به درگیریهای خود کشاندند، جنگ زمینی اهمیت بیشتری یافت و توانایی بهمیدانآوردن ارتشهای بزرگ برای موفقیت یک دولت حیاتیتر شد. ارتش فرانسه از ۱۸،۰۰۰ سرباز در سال ۱۴۹۴ به ۴۰،۰۰۰ در سال ۱۵۵۲ رسید. نیروهای اسپانیا بسیار سریعتر گسترش یافتند: از ۲۰،۰۰۰ سرباز در سال ۱۴۹۲ به ۱۰۰،۰۰۰ در سال ۱۵۳۲. تا سال ۱۵۵۲، امپراتور شارل پنجم حدود ۱۴۸،۰۰۰ نفر را تحت فرمان داشت، رقمی که از زمان رومیان بیسابقه بود. در اوج قدرت اسپانیا، حدود سال ۱۶۳۰، ۳۰۰۰۰۰ نفر زیر پرچم آن خدمت میکردند. نسبت سربازان به کل جمعیت بهطور قابلتوجهی افزایش یافت.
بودجهها، مالیاتها و بدهیهای دولت نیز بر همین اساس افزایش یافت. درآمدهای مالیاتی کاستیل از کمتر از ۹۰۰،۰۰۰ رئال در سال ۱۴۷۴ به ۲۶ میلیون در سال ۱۵۰۴ رسید. در همان زمان، فردیناند و ایزابلا برای تأمین هزینۀ جنگهای خود در گرانادا و ایتالیا وام گرفتند. تا اواسط قرن شانزدهم، استانهای ایتالیایی و هلندی اسپانیا دیگر افزایش درآمد قابلتوجهی نداشتند؛ شارل پنجم و فیلیپ دوم بهطور فزایندهای به کاستیل (جایی که پیشینیانشان اشراف، روحانیون و شهرها را بهطور مؤثرتری تحت سلطۀ سلطنتی درآورده بودند) و به آمریکا برای کمک مالی روی آوردند. آنها همچنین با پیشبینی درآمدهای آینده، از کاستیل و آمریکا وام گرفتند؛ بهطوری که تا سال ۱۵۴۳، ۶۵ درصد از درآمدهای منظم تاجوتخت صرف پرداخت مستمریها میشد. جای تعجب نیست که تاجوتخت ورشکست شد و بدهیهای خود را در سال ۱۵۵۷ نپذیرفت.
در همان زمان، سوئیسیها تاکتیکهای جدید و بسیار منظمی برای پیادهنظام ایجاد کردند که بهسرعت برتری خود را ثابت کرد. بهزودی تقریباً هر قدرتی به سربازان سوئیسی خود نیاز داشت و سوئیسیها شروع به جایگزینی آموزش و صادرات مزدوران، بهجای بهراهانداختن جنگهای خودشان کردند. مزدوران، چه سوئیسی و چه غیر آن، جایگزین ارتشهای متشکل از رعایا و شبهنظامیان شهروند شدند. در ونیز، که قدرت دریایی بزرگی بود، اشراف مقیم برای مدتهای طولانی مسئول تأمین فرماندهان نظامی در خشکی و دریا بودند. اما با نزدیکشدن به پایان قرن چهاردهم، ونیز نیز ناگزیر شد مانند همسایگان ایتالیایی خود، به استخدام کاپیتانهای مزدور (کوندوتیری) روی بیاورد. این فرماندهان مزدور، نیروهای خود را استخدام میکردند و با قیمتی گزاف در جنگهای دولتشهر شرکت میجستند.
جنگ فقط به استخدام و پرداخت پول به سربازان ختم نمیشد. دولتهای جنگافروز باید آنها را تأمین نیز میکردند. در اواخر قرن هفدهم، یک ارتش معمولی ۶۰،۰۰۰ نفری با ۴۰،۰۰۰ اسب، روزانه نزدیک به یک میلیون پوند غذا مصرف میکرد. علاوهبر غذا، ارتشها باید سلاح، اسب، لباس و سرپناه نیز تهیه میکردند. از والنشتاین تا لوووا، سازماندهندگان بزرگ جنگ در قرن هفدهم، به همان اندازه که درگیر نبرد بودند، درگیر تأمین تدارکات نیز بودند. این امر کسبوکار بزرگ آنها را حتی بزرگتر کرد.
از قرن پانزدهم تا هفدهم (دورۀ بحرانی برای شکلگیری دولت اروپایی) ارتشهایی که در بیشتر اروپا مستقر بودند، عمدتاً از مزدوران تشکیل میشدند. دولتهای بزرگتر و قدرتمندتر تلاش میکردند تا وابستگی خود را محدود کنند: فرانسه، اسپانیا، انگلستان، سوئد و ایالات متحده، ژنرالهای خود را در جای خود نگه میداشتند و هنگها و گروهانها را استخدام میکردند؛ اما دولتهای کوچکتر معمولاً ارتشهای کاملی را از ژنرالها به پایین اجاره میکردند.
انقلاب فرانسه و ناپلئون با ایجاد ارتشهای عظیم و مؤثری که عمدتاً از قلمرو در حال گسترش خود فرانسه تأمین میشدند، ضربۀ نهایی را به نظام مزدوری وارد کرد. کارل فون کلاوزویتس پس از شکست ناپلئون چنین میاندیشید: «با این مشارکت مردم در جنگ به جای یک کابینه و یک ارتش، یک ملت کامل با تمام توان طبیعی خود وارد میدان شد. از این پس، منابع و ابزارهای موجود دیگر هیچ حد مشخصی نداشتند؛ انرژیای که جنگ میتوانست با آن اداره شود، دیگر قابل مهار یا موازنه نبود و در نتیجه، میزان خطر برای دشمن به بالاترین حد ممکن رسید.» با یک ملت مسلح، قدرت استخراجی یک دولت بهشدت افزایش یافت، همانطور که ادعاهای شهروندان بر دولتشان نیز افزایش یافت. از آن زمان به بعد، ماهیت جنگ تغییر کرد و رابطۀ بین جنگافروزی و سیاست مدنی بهطور اساسی دگرگون شد.
تصرف، ساخت یا خرید اجبار
بهطور کلی، حاکمان برای بهدستآوردن ابزارهای متمرکز اجبار، سه راه اصلی پیش رو داشتند: میتوانستند آنها را تصرف کنند، بسازند یا بخرند. پیش از قرن بیستم، کمتر دولت اروپاییای پیدا میشد که بخش عمدهای از ابزارهای اجبار خود را شخصاً تولید کند. دولتهای اروپایی پس از سال ۹۹۰ میلادی، بهطور فزایندهای از تصرف مستقیم فاصله گرفتند و به سمت خرید حرکت کردند.
چندین تغییر مهم، آنها را به این مسیر سوق داد. نخست، با پیچیدهتر و سرمایهبرشدن جنگ، افرادِ هرچه کمتری در میان جمعیت غیرنظامی به ابزارهای نیروی نظامی دسترسی داشتند. دوم، حاکمان همزمان با مسلحکردن سربازان خود، جمعیت غیرنظامی را عامدانه خلع سلاح کردند. سوم، دولتها بهطور فزایندهای خود را درگیر تولید ابزارهای جنگی کردند که این امر، پرسش را از نو صورتبندی کرد و انتخاب را دیگر نه بر سر محصولات، که بر سر تصاحب یا خرید ابزار تولید آنها قرار داد. چهارم، تودههای مردم در برابر تصرف مستقیمِ مردان، غذا، سلاح، وسایل حملونقل و دیگر ابزارهای جنگ، بسیار شدیدتر و مؤثرتر از پرداخت پول برای آنها مقاومت میکردند.
اگرچه اشکال گوناگون سربازگیری اجباری تا امروز ادامه یافته است، اما دولتهای اروپایی عموماً به سمت نظامی حرکت کردند که در آن، مالیاتها بهصورت پولی جمعآوری میشد، با پول حاصل از آن، ابزارهای اجبار خریداری میگردید و بخشی از همان ابزارهای اجبار برای تسهیل جمعآوری مالیات به کار گرفته میشد. چنین سیستمی تنها تحت دو شرط بسیار دشوار بهخوبی کار میکرد: یک اقتصاد نسبتاً پولیشده، و دسترسی آسان به اعتبار. در اقتصادی که تنها بخش کوچکی از کالاها و خدمات خرید و فروش میشود، هرگونه مالیاتستانی ناکارآمد، آشکارا ناعادلانه، و بهاحتمال زیاد برانگیزندۀ مقاومت است. پس از سال ۱۵۰۰، با گرانترشدن ابزارهای جنگی، حاکمانِ بیشتر دولتهای اروپایی، بخش عمدهای از وقت خود را صرف جمعآوری پول کردند.
پرداخت بدهیها
چه حاکمان وامهای سنگین میگرفتند و چه نه، همگی با مشکل پرداخت هزینههای جنگهای خود بدون ازبینبردن توانایی منابعشان برای پرداخت مجدد در آینده روبهرو بودند. درآمدهای دولتی بهطور کلی به پنج دستۀ گسترده تقسیم میشوند: خراج، اجاره، پرداخت بر جریانها، پرداخت بر انباشتها، و مالیات بر درآمد. مالیاتهایی که به نظارت کمی نیاز دارند، بیشتر به استفادۀ آشکار از زور متکی هستند تا آنهایی که مستلزم نظارت مداوماند و بنابراین، توسعۀ کادرهای تخصصی برای ارزیابی و جمعآوری را ترویج میکنند. پرداخت بر جریانها بهشدت به پولیشدن اقتصاد وابسته است؛ زیرا پولیشدن، چنین جریانهایی را افزایش میدهد، ارزیابی آنها را برای ارزیابان آسانتر میکند و توانایی پرداخت نقدی را برای مؤدیان افزایش میدهد.
اگر دو دولت با اندازۀ مشابه، اما درجات تجاریسازی متفاوت به جنگ بروند و سعی کنند مبالغ قابلمقایسهای را از شهروندان خود از طریق مالیاتهای مشابه استخراج کنند، دولتِ کمتر تجاریشده، ساختار دولتی حجیمتری را در حین جنگ و پرداخت هزینههای آن ایجاد میکند. دولت تجاریتر، بهطور متوسط، با یک سازمان اداری لاغرتر کار خود را پیش میبرد.
تأمین مستقیم ارتشها، تحمیل مالیاتها و مدیریت اعتبار سلطنتی، همگی در اقتصادهای تجاری و سرمایهدار آسانتر انجام میشد. با این حال، هرجا که رخ میدادند، تعداد کارمندان غیرنظامی دولت را چند برابر میکردند. یک تلاش جنگی بزرگ، عموماً به گسترش دائمی دستگاه مرکزی دولت منجر میشد.
بدهیهای ملی عمدتاً از وامگیری برای جنگ و در حین آن به وجود میآمد. توانایی وامگیری برای هزینههای نظامی، بهشدت بر توانایی یک دولت برای بسیج نیروهای نظامی مؤثر تأثیر میگذاشت. نوآوریهای حیاتی بین سالهای ۱۵۱۵ و ۱۵۶۵ رخ داد، زمانی که مجلسِ هلندِ هابسبورگ گامهایی برای صدور اوراق قرضۀ دولتی با پشتوانۀ مالیاتهای جدید و مشخص و با بهرۀ جذاب برداشت. در نتیجه، «در مواقع اضطراری، جمهوری هلند میتوانست در دو روز یک وام یک میلیون فلورینی را با بهرۀ تنها ۳ درصد جذب کند». اوراق بهادار دولتی به یک سرمایهگذاری محبوب برای سرمایهداران هلندی تبدیل شد. در واقع، به نظر میرسد کلمۀ «کاپیتالیست» در کاربرد مدرن خود، از کلمهای برای آن شهروندان هلندی آمده است که بالاترین نرخ مالیات سرانه را پرداخت میکردند و بدین ترتیب، ثروت و اعتبار خود را به نمایش میگذاشتند. با اتخاذ تکنیکهای مالی هلندی، انگلیسیها موفق شدند وابستگی پیشین خود به بانکداران هلندی را کاهش دهند و در نهایت، هلندیها را در جنگ شکست دهند.
بازوی بلند و قدرتمند امپراتوری
تا پایان قرن هفدهم، بخش قابلتوجهی از جنگهای اروپا، از جمله جنگ بین هلند و انگلستان، در دریا و دور از قاره رخ میداد. مبارزه برای امپراتوری دریایی، مکمل جنگهای زمینی اروپا در شکلدهی به انواع متمایز دولتهای اروپایی بود. دولتهای تجاری مانند جنوا و ونیز، امپراتوریهای پراکندۀ خود را فتح یا خریداری کردند. از قرن پانزدهم، قدرتهای اروپایی به سمت ایجاد امپراتوریهای دور از قاره حرکت کردند. پرتغالیها در سال ۱۴۱۵ با تصرف سبته در سواحل مراکش، توسعهای را آغاز کردند که دویست سال متوقف نشد. تا پایان قرن، واسکو دا گاما دور آفریقا به کالیکات رسید و نفوذ پرتغال را به اقیانوس هند و اقیانوس آرام گسترش داد. پرتغالیها عمداً به دنبال شکستن کنترل مسلمانان و ونیزیها بر دسترسی اروپا به ادویهجات و کالاهای لوکس آسیایی و ایجاد هژمونی خود در مسیرهای دریایی به آسیا بودند.
همچنان که آنها امپراتوری عظیمی را به یک پایگاه داخلی شکننده متصل میکردند، فاتحان پرتغالی اشکال مشخصی از حکومت را در خارج از کشور ایجاد کردند و دولت خود را دگرگون ساختند. در خارج، پرتغال بیشتر مستعمرات خود را به پایگاههای نظامی تبدیل کرد که یکی از فعالیتهای اصلی آن، تولید درآمد برای تاجوتخت بود. در مقایسه با همسایگان پرتغالی، اسپانیاییها در فتح سرزمینهای خارجی دیرتر وارد عمل شدند. در سال ۱۴۹۲، گرانادا، آخرین سنگر مسلمانان در شبهجزیرۀ ایبریا، به دست کاستیل افتاد. همان سال، ملکه ایزابلا به کریستفکلمب اجازه داد تا به غرب سفر کند. در عرض پانزده سال، اسپانیا مستعمرات فعالی در کارائیب داشت. یک قرن پس از سقوط گرانادا، اسپانیاییها تقریباً بر تمام آمریکای مرکزی و جنوبی به جز برزیل حکومت میکردند و برای فتح فیلیپین نیز دست به کار شده بودند.
امپراتوری در خارج از کشور، ساختار دولتی را به اندازۀ جنگ زمینی در داخل تقویت نکرد. با این وجود، ارتباط بین دولت و امپراتوری در هر دو جهت جریان داشت: ویژگی دولت اروپایی، شکل گسترش آن در خارج از اروپا را تعیین میکرد و ماهیت امپراتوری، بهطور قابلتوجهی بر عملکرد متروپل (کشور مادر) تأثیر میگذاشت. دولتهای سرمایهمحور مانند ونیز و جمهوری هلند، عمدتاً از طریق پیگیری بیرحمانۀ انحصارات تجاری گسترش یافتند، اما تلاش کمی در فتح نظامی و استعمار سرمایهگذاری کردند. دولتهای اجبارمحور مانند نورسها و اسپانیاییها، انرژی بیشتری را صرف اسکان، بهبردگیکشیدن نیروی کار بومی (یا وارداتی) و گرفتن خراج کردند. دولتهای بینابینی مانند بریتانیا و فرانسه، نسبتاً دیر وارد بازی امپراتوری شدند و با ترکیب استراتژیهای سرمایهداری و اجباری، در آن برتری یافتند.
استراتژی سرمایهداری، حجم نسبتاً کمی به دولت مرکزی اضافه میکرد؛ بهویژه زمانی که از طریق سازمانهای اساساً خصوصی مانند کمپانی هند شرقی هلند انجام میشد. استراتژی فتح و اسکان، که بهناچار نیازمند ارتشها و نیروی دریایی قابلتوجهی بود، به بوروکراسی دولت مرکزی میافزود. هرجا که ثروت به ارمغان میآورد (بهویژه بهشکل شمش طلا و نقره، مانند اسپانیا) فتح، جایگزینی برای مالیاتستانی داخلی ایجاد میکرد و بدینترتیب، حاکمان را از بخشی از چانهزنیهایی که حقوق شهروندان را تثبیت میکرد و محدودیتهایی بر اختیارات دولت در جاهای دیگر اعمال مینمود، مصون میداشت.
آیا نیاز به تهیه نسخه چاپی مجلات دارید؟
شما میتوانید با خرید اشتراک به نسخه چاپی مجلات ما دسترسی داشته باشید.
