مهره‌های پیاده در بازی بزرگ

سخنرانی لرد پامرستون، وزیر خارجهٔ بریتانیا، دربارهٔ منطق «منافع ابدی» و نقش کشورهای حائل در سیاست خارجی این قدرت جهانی، 1848

دی ۱۳, ۱۴۰۴

یکم مارس ۱۸۴۸، لرد پامرستون، وزیر خارجهٔ بریتانیا، در فضایی سنگین و پرالتهاب به مجلس عوام رفت تا از کارنامهٔ سیاست خارجی خود دفاع کند؛ در شرایطی که اروپا در آستانهٔ موجی از انقلاب‌ها و بحران‌های پی‌درپی بود و از پاریس تا ورشو، نظمِ پس از ۱۸۱۵ به خطر افتاده بود. او از هر سو زیر آتش بود؛ منتقدانش او را گاه «ابزار دست روسیه» می‌خواندند و گاه سیاستمداری بی‌اصل‌ونسب که جهت‌گیری‌اش با وزش هر باد تغییر می‌کند. پامرستون در برابر این دو تصویر متناقض، یک پاسخ واحد داشت: سیاست خارجی، اگر قرار است مسئولانه باشد، باید از دلِ محاسبهٔ سردِ قدرت، هزینه و پیامد بیرون بیاید، نه از دلِ شعار، احساسات، یا منازعات جناحی.

جوهر این دفاعیه در جمله‌ای خلاصه شد که بعدها به امضای سبک «پامرستونی» بدل گشت: «ما متحدان ابدی نداریم و دشمنان دائمی نداریم؛ منافع ما ابدی و دائمی‌اند.» این عبارت، کلیدی‌ترین ابزار برای فهم دستگاه فکری بریتانیا در نیمهٔ نخست قرن نوزدهم است؛ جهانی که در آن «توازن قوا» داور نهایی مرگ و زندگی ملت‌ها بود. سخنرانی پامرستون یک دفاعیۀ گذرا نبود، بلکه ارائهٔ دکترینی بود دربارهٔ سازوکار عمل قدرت‌های بزرگ در مواجهه با بحران‌های بین‌المللی. این دکترین به ما نشان می‌دهد که چگونه یک قدرت بزرگ، در کشاکش بحران‌ها، رفتارهای به‌ظاهر متناقض خود را در راستای یک هدف واحد (افزایش قدرت ملی) تنظیم می‌کند.

برای درک عمیق‌تر این منطق، می‌توانیم بر مفهوم کلیدی «کشور حائل» تمرکز کنیم: واحدی سیاسی که ارزشِ حیاتی‌اش، نه در قدرت داخلی، بلکه در جایگاه جغرافیایی‌اش میان قدرت‌های بزرگ تعریف می‌شود. پامرستون در مرور دو پروندهٔ حیاتی دوران خود، بحران محمدعلی پاشا در عثمانی و قیام لهستان، به‌خوبی نشان می‌دهد که وقتی یک واحد سیاسی در موقعیت حائل قرار می‌گیرد، سرنوشت آن را بیش از هر چیز، «تصمیم دیگران» و «توازن قوا» تعیین می‌کند، نه آرمان‌های داخلی خودش.

در پروندهٔ شرق، ما با جاه‌طلبی محمدعلی پاشا، والی مصر روبرو بودیم که امپراتوری عثمانی را تا لبه پرتگاه برد. محمدعلی می‌دانست مصر به‌تنهایی نمی‌تواند یک قدرت پایدار باشد؛ پس با ساخت ارتشی مدرن و پیشروی به سوی سوریه و آناتولی، عملاً سودای تأسیس یک امپراتوری عربی جدید را در سر داشت. در سال ۱۸۳۹، وقتی نیروهای او سلطان عثمانی را به زانو درآوردند و به دروازه‌های استانبول رسیدند، زنگ خطر در لندن به صدا درآمد.

اما چرا بریتانیا باید از یک امپراتوری رو به زوال دفاع می‌کرد؟ پامرستون با صراحتی مثال‌زدنی پاسخ می‌دهد: مسئله سرنوشت یک سلطان ضعیف نبود؛ مسئله این بود که اگر عثمانی فروبپاشد، ماشینِ رقابت قدرت‌های بزرگ برای «تقسیم میراث» از کنترل خارج می‌شود. روسیه به تنگه‌ها مسلط می‌شد و اروپا درگیر یک جنگ فراگیر می‌گشت. پامرستون استدلال کرد: امپراتوری عثمانی، بدان‌گونه که هست، شاید قدرت رعب‌آوری نباشد، اما به‌عنوان یک عنصر بازدارنده در نظم عمومی اروپا و شرق، سودمند است. این یعنی دفاع از عثمانی، دفاع از یک «حائل ژئوپلیتیک» بود. همین نگاه واقع‌گرایانه بود که حتی دشمنان دیرینه‌ای چون بریتانیا و روسیه را واداشت تا علی‌رغم بی‌اعتمادی عمیق، در قالب «معاهدهٔ داردانل» (۱۸۴۱) به توافقی شکننده، اما حیاتی دست یابند؛ توافقی که استقلال عثمانی را نه به خاطر اصول اخلاقی، بلکه به خاطر منافع مشترک در حفظ ثبات، تضمین کرد.

اما روی دیگر سکهٔ رئالیسم پامرستونی، در پروندهٔ لهستان نمایان می‌شود. در اینجا نیز پامرستون با همدلی عمومی و احساسات شدید مردم بریتانیا نسبت به قیام لهستان مواجه بود. اما سوال بی‌رحمانهٔ او این بود: چرا دولت بریتانیا «حق» را به «جنگ» تبدیل نکرد؟

پاسخ در جغرافیا نهفته بود. لهستان سرزمینی محصور میان سه قدرت نظامی (روسیه، پروس و اتریش) بود و خارج از حوزهٔ «مداخلهٔ مؤثر» نیروی دریایی بریتانیا قرار داشت. پامرستون استدلال کرد که اعلام جنگ برای لهستان، یعنی آغاز یک نبرد قاره‌ایِ پرهزینه و بی‌سرانجام که نتیجه‌اش پیشاپیش شکست است. او می‌پذیرد که اجرای معاهدات حقوقی، اگر راهش تنها خصومتی ویرانگر باشد، ارزشِ قمارکردن امنیت ملی را ندارد.

این سند به‌خوبی نشان می‌دهد که بریتانیا در اوج قدرت خود، خویش را نه نگهبانِ «اخلاق جهانی»، بلکه نگهبانِ «ثبات و توازن» بر مدار قدرت خود می‌دانست. در منطق پامرستون، اخلاق تنها در چارچوبِ «امکانِ عمل سیاسی» معنا می‌یابد. در عثمانی، حفظِ حائل ممکن و مفید بود، پس مداخله توجیه یافت؛ در لهستان، دفاع نظامی ناممکن و پرخطر بود، پس سیاست جای خود را به سکوت داد.

متنی که در ادامه می‌آید، ترجمهٔ دو بخش مهم از این دفاعیهٔ تاریخی است. بخش اول به پروندهٔ محمدعلی پاشا و رویارویی او با امپراتوری عثمانی می‌پردازد و بخش دوم، که در قالب پیوست آمده، با گزیده‌هایی از سخنرانی، مواجهه دولت بریتانیا با پروندهٔ انقلاب لهستان در برابر سلطهٔ روسیه را مرور می‌کند.

 

 

۱ مارس ۱۸۴۸

مجلس عوام بریتانیا، وست‌مینستر لندن

معاهده ۱۸۴۰ به زبان ساده از این قرار است: «محمدعلی» می‌خواست خود را مستقل سازد؛ اما با آن فراستی که در ذات اوست، دریافت که مصر به‌تنهایی نمی‌تواند یک دولت مستقل تشکیل دهد. بنابراین، تصمیم گرفت کل سوریه و عربستان و هر بخش از آسیای صغیر را که می‌توانست، به مصر ضمیمه کند.

او در این تصمیم ناکام ماند؛ روس‌ها مانع او شدند. او را متقاعد کردند که به توافقی تعدیل‌یافته تن دهد که به موجب آن، پاشا و حکمران سوریه و مصر شد. برای چند سال بدین منوال گذشت؛ اما در این فاصله، او به تقویت ارتش و افزایش نیروی دریایی خود پرداخت و در سال ۱۸۳۹ دوباره سرکشی کرد، به آسیای صغیر هجوم برد و پایتخت امپراتوری عثمانی را تهدید نمود.

کسانی که با وقایع آن دوره آشنا هستند، نبردهای مهمی را که میان نیروهای او و ارتش عثمانی درگرفت، شکست‌های سریع تُرک‌ها، و آن حدی را که قدرت سلطان در برابر نیروهای محمدعلی به خاک افتاده بود، به یاد می‌آورند. در آن هنگام، برای قدرت‌های اروپایی، این مسئله به موضوعی جدی بدل شد که باید چه کنند و پیامدهای دسترسی بی‌وقفۀ روس‌ها چه خواهد بود.

اروپا برای چند سال، از ۱۸۳۲ تا ۱۸۳۹–۱۸۳۸، پیوسته در وضعیتی از اضطراب نسبت به امور شرق نگه داشته شده بود. به ما گفته می‌شد که محمدعلی قصد دارد ترکیه را بگیرد، اما روس‌ها مداخله خواهند کرد؛ و اینکه انگلستان و فرانسه اجازه نخواهند داد قسطنطنیه به اشغال روس‌ها درآید؛ و اینکه جنگی فراگیر در اروپا رخ خواهد داد، و باید کاری کرد.

خوب، مذاکرات برای مدتی طولانی جلوی انفجار را گرفت؛ اما سرانجام انفجار رخ داد. می‌دانم عقیده برخی این بود که بسیار بهتر می‌شد اگر اجازه می‌دادیم این پادشاهی یا امپراتوری جدید عربی شکل بگیرد؛ و اینکه ما باید با محمدعلی به عنوان یک حاکم مستقل وارد روابط می‌شدیم؛ و برای ما یا هیچ‌کس دیگر فرقی نمی‌کرد که ترکیه بدین شیوه تجزیه شود یا نه.

من قطعاً چنین عقیده‌ای نداشتم؛ دولت چنین عقیده‌ای نداشت؛ و دیگر قدرت‌های اروپایی نیز چنین عقیده‌ای نداشتند. برای همه، حتی برای روسیه، آشکار بود که امپراتوری عثمانی، بدان شکل که وجود دارد، نمی‌تواند برای هیچ‌یک از همسایگانش ترسناک باشد؛ اما به عنوان عنصری در صلح عمومی جهان سودمند است. و اگر قرار باشد ترکیه تجزیه شود، بر سر تصاحب پاره‌های مختلف امپراتوری‌اش چنان کشمکشی درخواهد گرفت که اختلافات میان قدرت‌های اروپایی را پیچیده خواهد کرد، و به احتمال قوی، نتیجه آن یک جنگ فراگیر خواهد بود.

بنابراین، به خاطر صلح و برای حفظ منافع اروپا، بهتر دانسته شد که امپراتوری عثمانی را همان‌گونه که بود حفظ کنیم و از تجزیه آن توسط حمله محمدعلی جلوگیری نماییم. انگلستان، اتریش، روسیه و پروس نیز همین عقیده را داشتند. ما ابتدا گمان می‌کردیم که فرانسه هم همین عقیده را دارد؛ زیرا ما در این باره با فرانسه در ارتباط بودیم. در واقع، مدت‌ها تصور می‌کردیم که دولت فرانسه مایل است در اقداماتی که ما ضروری می‌دانستیم، با ما همراه شود.

با این حال، سرانجام دیدگاه‌های متفاوتی در فرانسه حاکم شد. بر من نیست که درباره آن دیدگاه‌ها قضاوت کنم. واقعیت این بود که دولت فرانسه بارها و بارها اعلام کرد که نمی‌تواند، بدون آنکه خلاف افکار عمومیِ آن کشور عمل کرده باشد، در هیچ‌گونه اقدام قهری برای متوقف‌کردن پیشروی محمدعلی یا وادارکردن او به عقب‌نشینی از سوریه و قناعت به مصر، مشارکت کند.

آقای محترم و فاضل می‌گوید که در این شرایط، دولت فرانسه به ما پیشنهاد کرد که یک ناوگروه به تنگه داردانل بفرستیم و ما دعوت دولت فرانسه را برای این کار رد کردیم. من گمان می‌کنم آن پیشنهاد، مسیری خردمندانه و ستودنی نبود، و یا مسیری نبود که بتوان با آن از چیزی جلوگیری کرد. خطر کجا بود؟ خطر در سوریه بود. هدفی که باید محقق می‌شد چه بود؟ وادارکردن محمدعلی به عقب‌نشینی از سوریه.

پس فرستادن یک ناوگروه به داردانل چه فایده‌ای داشت؟ ناوگروه‌ها فقط جایی می‌توانند عمل کنند که دشمن در آنجاست؛ و فرستادن ناوگروه به داردانل برای وادارکردن محمدعلی به عقب‌نشینی از سوریه، کمک چندانی به پیشبرد هدف مورد نظر نمی‌کرد.

ما قطعاً با فرانسه موافق بودیم که اگر از جانب روسیه (که البته تمایل خود را به همکاری در خصوص ترکیه ابراز می‌کرد) حرکتی با ماهیت خصمانه صورت گیرد، یا اگر برای حفظ استقلال ترکیه بهتر دانسته شود که کمک دریایی صرفاً توسط روسیه انجام نشود، آنگاه پرچم‌های انگلستان و فرانسه باید همراه با روسیه وارد عمل شوند؛ و اگر دربار عثمانی (باب عالی) چنین نظری ابراز می‌کرد، ما چنان ناوگروهی اعزام خواهیم کرد که به جهان نشان دهد ما با نیروی دریایی مشخصی حضور داریم.

اما من متوجه نشدم که در داردانل کاری برای انجام‌دادن وجود داشته باشد؛ جز اینکه خودمان را نشان دهیم و جایگاهی را که در یک عملیات مشترک طبیعتاً متعلق به انگلستان است، حفظ کنیم. پس وضعیت پرونده از این قرار بود: دولت فرانسه از اقدام در جایی که عمل ضروری بود، سر باز زد؛ اما مایل بود در جایی وارد عمل شود که هیچ عملی نمی‌توانست بر اصل موضوع تأثیری بگذارد.

با این حال، عضو محترم و فاضل می‌گوید که مایۀ تعجب انگلستان، فرانسه و کل اروپا شد که در اواخر سال ۱۸۳۹، «بارون برونوف» (Baron Brunow) با مأموریتی ویژه به این کشور آمد؛ و عضو محترم اظهار داشت که بارون برونوف بدین‌منظور آمد تا به بی‌اعتمادی متقابلی که از سال ۱۸۳۹ میان انگلستان و روسیه وجود داشت، پایان دهد؛ البته درست‌تر آن است که بگوییم از سال ۱۸۳۰.

اما آنگاه تکلیف آن اتهامی که عضو محترم و فاضل علیه من مطرح می‌کند، چه می‌شود، که من چنین ابزار سرسپرده‌ای در دستان روسیه بوده‌ام؟ او می‌گوید از سال ۱۸۳۰ تا ۱۸۳۹، در طول نه سالی که من در منصبی بودم که اکنون افتخار تصدی‌اش را دارم، چنان بی‌اعتمادی متقابلی میان دولت‌های انگلیس و روسیه نسبت به دیدگاه‌ها و نیات یکدیگر وجود داشت که لازم بود بارون برونوف به عنوان سفیر فرستاده شود تا دیدگاه‌های واقعی امپراتور را نمایندگی کند و آن بی‌اعتمادی را رفع نماید.

من از این گفته خرسندم، که به احتمال زیاد حقیقت دارد. البته شرایط بسیاری دست‌به‌دست هم داده بود تا در اذهان دولت‌های انگلیس و روسیه نسبت به نیات یکدیگر بی‌اعتمادی ایجاد کند؛ و هدف بارون برونوف رفع این بی‌اعتمادی و ارائه توضیحی کامل از دیدگاه‌های امپراتور بود، دیدگاه‌هایی که او گمان می‌کرد برای دولت انگلستان رضایت‌بخش خواهد بود.

اما سپس، آقای محترم و فاضل می‌گوید هدف دیگری در سفر بارون برونوف وجود داشت. او آمد تا انگلستان را ترغیب کند که اتحادش با فرانسه را رها کند، و همچنین تدابیری را که برای حفظ تمامیت ترکیه اتخاذ شده بود، کنار بگذارد.

اگر عضو محترم در مورد بخش اول دستورالعمل‌های بارون برونوف کاملاً حق داشت، در درک بخش دوم کاملاً در اشتباه بود. بارون برونوف نه‌تنها مأمور نبود که سعی کند انگلستان را به قطع رابطه با فرانسه وادارد، بلکه یکی از صریح‌ترین بخش‌های پیامی که باید می‌رساند این بود:

«ما چنین درخواستی نداریم؛ ما آگاهیم که موقعیت شما ایجاب می‌کند ملاحظات خاصی داشته باشید؛ اما ما به هیچ وجه نمی‌خواهیم فرانسه را از آن کنسرت عمومی که مایلیم برای حفظ استقلال ترکیه ایجاد شود، حذف کنیم. تنها خواسته ما این است که شما کاملاً و تمام‌وکمال درک کنید که سیاست ما، درست به اندازه سیاست شما، حفظ ترکیه به همان صورتی است که هست. ما مشتاقیم با شما همکاری کنیم، و شما با ما همکاری کنید، در حفظ ترکیه بدان‌گونه که هست؛ و در جلوگیری از تجزیه امپراتوری آن از طریق تأسیس یک پادشاهی جدید در سوریه.»

بنابراین، هیچ‌چیز نمی‌توانست نسبت به فرانسه صریح‌تر و شرافتمندانه‌تر، و نسبت به آنچه عضو محترم ادعا کرد متضادتر از پیشنهاد بارون برونوف باشد.

همان‌طور که آقای محترم و فاضل گفت، میان دولت بریتانیا و بارون برونوف در خصوص تعداد کشتی‌هایی که باید در داردانل متمرکز شوند، اختلاف‌نظر وجود داشت. این امر موجب ارجاع مسئله به روسیه شد. دولت روسیه با آنچه ما پیشنهاد کردیم موافقت کرد، و از آن لحظه، بی‌اعتمادی‌ای که تا آن زمان میان روسیه و انگلستان وجود داشت، برطرف شد؛ و دولت انگلستان متقاعد گشت، و هر آنچه از آن زمان رخ داده، این اطمینان را تأیید کرده است، که سیاست روسیه در این موضوع همان سیاست انگلستان بود؛ یعنی حفظ امپراتوری عثمانی و جلوگیری از جدا شدن خاک ترکیه.

افکار عمومی در فرانسه در آن دوره چنان قوی بود که دولت فرانسه را از مشارکت در هرگونه اقدام قهری باز می‌داشت؛ حتی اگر خودشان چنین تمایلی داشتند؛ که البته من ادعای چنین تمایلی را ندارم. و دولت فرانسه گفت: «اگر شما دیگر قدرت‌ها تصمیم به اقدام دارید، ما تظاهر نمی‌کنیم که مانع شما می‌شویم؛ اما می‌گوییم که نمی‌توانیم طرفی در چنین اقدامی باشیم.»

بر همگان آشکار است که با دلاوری دریاسالاران و ناوگان ما، به‌ویژه سر چارلز نیپیر، آن عملیات‌ها در مدت زمانی بسیار کوتاه به نتیجه‌ای موفقیت‌آمیز رسید. نیروهای مصری مجبور به تخلیه سوریه شدند، و پاشا سرانجام ناچار شد شرایطی را که قدرت‌های متفق به او پیشنهاد کردند بپذیرد؛ شرایطی که او آن‌ها را کاملاً با استقلال و تمامیت امپراتوری عثمانی سازگار می‌دید؛ و شرایطی که نتیجه آن‌ها، از آن زمان تا کنون، رفع آن اسباب آشوب و ناآرامی بوده است که در هر شش ماه از شش سالِ پیش از آن، تمام قدرت‌های اروپا را در خطر قریب‌الوقوع جنگ‌ها و نزاع‌ها قرار داده بود.

هدف ما حفظ صلح از طریق رفع خطراتی بود که آن صلح را تهدید می‌کرد؛ و من مدعی‌ام شرایطی که از آن زمان رخ داده، به‌خوبی ثابت کرده است که مسیری که ما در پیش گرفتیم، برای دستیابی به آن هدف به‌دقت محاسبه شده بود. از آن زمان تا کنون، ما چیزی از امور شام نشنیده‌ایم، مگر در خصوص برخی نزاع‌های محلی میان دروزی‌ها و مارونی‌ها. تا آنجا که به صلح اروپا مربوط می‌شود، از آن زمان هیچ رخدادی پیش نیامده است که موجبات ترس برای حفظ آن را فراهم آورد.

 

 

پیوست: چرا بریتانیا برای نجات ورشو نجنگید؟

در بخش دیگری از دفاعیهٔ تاریخی ۱۸۴۸، پامرستون به یکی از حساس‌ترین و مناقشه‌برانگیزترین پرونده‌های دوران خود می‌پردازد: سرنوشت غم‌انگیز لهستان. منتقدان او، به‌ویژه دیوید آنستی، دولت بریتانیا را متهم می‌کردند که با انفعال خود، عملاً دست روسیه را برای سرکوب قیام لهستان باز گذاشته است. پاسخ پامرستون، گفتاری صریح در بابِ واقع‌گرایی نظامی و محدودیت‌های ژئوپلیتیک است:

اتهامی که مطرح می‌شود، در اصل این است: وقتی انقلاب لهستان شعله‌ور شد، انگلستان می‌بایست همراه با فرانسه دست به اسلحه می‌برد؛ اما چنین نکرد و با تنهاگذاشتن فرانسه، لهستانی‌ها را از استقلال‌شان محروم ساخت. حتی ادعا شده است که اتریش نیز آماده بود در این مسیر با ما متحد شود و ما مانع شدیم.

پاسخ من به این ادعاها روشن است. وقتی ما در سال ۱۸۳۰ به قدرت رسیدیم، اروپا در وضعیتی بود که به نظر هر داورِ بی‌طرفی، در آستانهٔ یک جنگ عمومی قرار داشت. یکی از سیاستمداران بلندپایه در همین مجلس به من گفت: «اگر فرشته‌ای از آسمان پایین بیاید و گزارش‌های دیپلماتیک مرا بنویسد، باز هم نمی‌توانم شش ماه جلوی جنگ در اروپا را بگیرم.» اما جناب رئیس، نه ماه‌ها، بلکه سال‌ها گذشت و جنگی رخ نداد. هدف دولتِ ما جلوگیری از جنگ بود و در آن کامیاب شدیم.

در باب لهستان، تردیدی نیست که همدلی عمیقی با نبرد آن‌ها علیه روسیه وجود داشت. اما وقتی می‌گویند «اگر انگلستان با فرانسه و اتریش همراه می‌شد، لهستان نجات می‌یافت»، باید پرسید کدام اتریش؟ ادعای اینکه اتریش در ۱۸۳۱ حامی قیام لهستان بود، به همان اندازه عجیب است که بگوییم روسیه حامی آن بود. حقیقت این است که منفعت اتریش در چیز دیگری بود و دقیقاً به دلیل همین موضعِ اتریش بود که روس‌ها توانستند قیام را در هم بشکنند.

حال می‌گویند: «شما باید پیشنهادهای فرانسه را می‌پذیرفتید.» پاسخ من همان است که بارها گفته‌ام: اگر فرانسه پیشنهاد می‌داد که علیه روسیه وارد جنگ شویم، این یعنی پیشنهادِ یک «جنگ عمومی در اروپا». جنگی که ما تمام تلاشمان پرهیز از آن بود.

به نقشه نگاه کنید. این جنگ، جنگی می‌بود بی‌هیچ افقی جز خودِ جنگ. پادشاهی لهستان را در نظر بگیرید: سرزمینی محصور میان اتریش، روسیه و پروس. ارتش روسیه در درونِ خاک آن بود و ارتش پروس بر مرزهایش ایستاده بود. نتیجهٔ مداخلهٔ ما چه می‌شد؟ با نخستین نشانهٔ حرکتِ انگلستان و فرانسه، هر سه ارتش همسایه بر سر لهستانی‌ها فرود می‌آمدند؛ قیام فوراً سرکوب می‌شد و جرقهٔ استقلال خاموش می‌گشت. و پس از آن، سه قدرتِ پیروز ارتش‌های خود را تا رودِ راین پیش می‌راندند و می‌گفتند: «حالا فرانسه و انگلستان باید پاسخگوی رفتارشان باشند.» ما کشور را درگیر جنگی قاره‌ای می‌کردیم، برای هدفی که پیش از شروع جنگ، شکست خورده بود.

[پامرستون سپس با لحنی کنایه‌آمیز به توهماتِ منتقدانش دربارهٔ «ائتلاف جهانی ضد روسیه» می‌پردازد:]

به ما می‌گویند متحدان قدرتمندی داشتیم؛ می‌گویند سوئد از شوق درافتادن با روسیه می‌سوخت، و ترکیه با ۲۰۰ هزار سواره‌نظام آماده بود تا پای دیوارهای سن‌پترزبورگ پیش برود و امپراتور را از تخت به زیر بکشد!

راستش از میان همهٔ خیال‌های خامی که تا به حال از ذهن بشر گذشته، این یکی از نامحتمل‌ترین‌هاست. ترکیه در سال ۱۸۳۱، تازه شکست خورده و تحقیر شده و بخش‌هایی از خاکش را به روسیه واگذار کرده بود. حالا ادعا می‌شود که دو سال بعد، ارتشی افسانه‌ای یافته بود؟ حتی اگر این‌طور بود، توصیهٔ من به ترکیه همان توصیه‌ای بود که به سوئد می‌کردم: «مگر به اندازه کافی شکست نخورده‌اید؟ دیوانه‌اید؟ می‌خواهید روس‌ها قسطنطنیه را هم بگیرند؟ ما نمی‌توانیم بیاییم و در برابر همسایهٔ قدرتمندتان از شما دفاع کنیم؛ پس بهانهٔ حمله به دستش ندهید.»

و سرانجام، داستان‌سرایی دربارهٔ ایران؛ اینکه «لشکرهای منظم و باشکوه ایران» آماده بودند بر سر روسیه آوار شوند. اما در ایران چه گذشته بود؟ آن‌ها در ۱۸۲۷، نابخردانه و برخلاف نصیحت ما، خود را به جنگی با روسیه انداختند و چنان در هم کوبیده شدند که ناچار به پذیرش معاهده‌ای تحقیرآمیز و واگذاری پرچم خود در دریای خزر شدند. آیا می‌توان تصور کرد کشوری در این وضعیت، صرفاً برای همدلی با لهستان، دوباره به دهان اژدها برود؟

[پامرستون سخن را با یک اصلِ واقع‌گرایانهٔ تلخ به پایان می‌برد:]

در پایانِ آن کشاکش فاجعه‌بار، لهستان از پا درآمد و روسیه به‌عنوان فاتح بازگشت. من نمی‌گویم این عادلانه بود؛ ما همواره نظر دیگری داشتیم و حقوق نقض‌شدهٔ لهستان مایهٔ تأسف عمیق ماست. اما وقتی می‌پرسند چرا بریتانیا این حقوق را به زورِ شمشیر اجرا نکرد، پاسخ من این است: تنها راه اجرای آن حقوق، جنگ بود؛ و من گمان نمی‌کنم آن مسائل، با تمام اهمیت‌شان، چنان وزنِ حیاتی‌ای برای منافع انگلستان داشتند که دولتی حق داشته باشد مردمِ ما را برای آن‌ها به کامِ خطرات و هزینه‌های یک جنگ بزرگ بفرستد.

لینک کوتاه :

آیا نیاز به تهیه نسخه چاپی مجلات دارید؟

شما میتوانید با خرید اشتراک به نسخه چاپی مجلات ما دسترسی داشته باشید.