قدرت تولیدی یک ملت

ترجمه نامۀ چهارم رسالۀ «طرح‌های کلی اقتصاد سیاسی آمریکا» اثر «فردیک لیست» اقتصاددان آلمان در باب ماهیت سیاسی اقتصاد و ضرورت یک نظریه ملی در اقتصاد

مهر ۱۰, ۱۴۰۴

اشاره: وقتی از اقتصاد در واحد ملت سخن می‌گوییم، تجارت دیگر نمی‌تواند و نباید دلالت‌های مرسوم در اقتصاد فردی یا جهان‌گرایی مانند مزیت نسبی داشته باشد. یک ملت به‌عنوان یک واحد سیاسی تا آن‌جا که تصمیم دارد از زندگی دفاع کند، باید استقلال و قدرت خود را نیز در نظر گیرد؛ چیزی که فردریک لیست آن را زاییدۀ «استقلال صنعتی» و عظمت «قدرت تولیدی» می‌داند. لیست تلاش دارد نشان دهد یک ملت اگر به قدرت تولیدی توجهی نکند، چگونه خطر زندگی و نابودی او را تهدید می‌کند. آنچه یک ملت را نیرومند می‌کند، ظرفیت جمعی تولید و توان حفاظت از آن‌هاست؛ نه صرفاً خرید و فروش ارزان‌تر. به همین دلیل، هم‌افزایی میان صنعتگران و کشاورزان، ایجاد ارادۀ مشترک برای تولید، و حمایت از نهادهای مولد، نه‌تنها به استقلال و امنیت ملی می‌انجامد، بلکه در بلندمدت منافع بیشتری برای جامعه فراهم می‌کند.

متن پیشِ رو، ترجمه نامۀ چهارمِ کتاب «طرح‌های کلی اقتصاد سیاسی آمریکا» است که پیش از این، ترجمۀ نامه‌های اول تا سوم آن، با عنوان «اقتصاد ذاتاً سیاسی است»، در شماره سوم هفته‌نامه کرانه منتشر شده بود.

 

۱۸ ژوئیه ۱۸۲۷، ردینگ

جناب آقای عزیز،

در بازگشت به اصل موضوع، مایلم در ابتدا به ستون‌های اصلی نظام آقایان اسمیت و سِی حمله کنم و وظیفه حمله به نکات کم‌اهمیت‌تر را به کسانی واگذارم که تمایلی به ویران کردن کل این بنا ندارند.

همان‌طور که این نظریه‌پردازان اصول جهان‌وطنی (cosmopolitical) را با اصول سیاسی (political) اشتباه گرفتند، موضوع اصلی اقتصاد سیاسی را نیز کاملاً اشتباه فهمیده‌اند. موضوع اقتصاد سیاسی، آن‌گونه که در اقتصاد فردی و جهان‌وطنی، و به‌ویژه در تجارت یک بازرگان، مطرح است، به دست آوردن «ماده» در ازای مبادله «ماده» نیست. بلکه، به دست آوردن قدرت مولد و سیاسی از طریق مبادله با سایر ملت‌ها؛ یا جلوگیری از تضعیف قدرت مولد و سیاسی از طریق محدود کردن آن مبادله است. بنابراین، آن‌ها عمدتاً به آثار «مبادله ماده» می‌پردازند، به جای آنکه به «قدرت مولد» بپردازند.

و از آنجا که آن‌ها «قدرت مولد» و دلایل ظهور و سقوط آن در یک ملت را موضوع اصلی تحقیق خود قرار ندادند، نه تأثیر واقعی اجزای مختلف قدرت مولد را درک کردند، نه تأثیر واقعی مبادله ماده و نه حتی مصرف آن را. آن‌ها موجودیِ ماده تولیدشده به دست صنعت بشر را با نام عمومی «سرمایه» خواندند و برای اجزای مختلف این موجودی، نه تنها تأثیری مشترک و برابر، بلکه تأثیری مطلق و همه‌جانبه قائل شدند. به عقیده آن‌ها، صنعت یک ملت به میزان سرمایه یا موجودیِ ماده تولیدشده محدود می‌شود؛ آن‌ها در نظر نگرفتند که بهره‌وری این سرمایه به ابزارهایی که طبیعت فراهم کرده و به شرایط فکری و اجتماعی یک ملت بستگی دارد. در ادامه نشان داده خواهد شد که اگر علم اقتصاد برای موجودیِ ماده تولیدشده به واژه عمومی «سرمایه» نیاز دارد، به همان اندازه ضروری است که برای موجودیِ ابزارهای طبیعی و همچنین برای وضعیت موجودِ شرایط اجتماعی و فکری، یک واژه عمومی ایجاد کند. به عبارت دیگر، یک

«سرمایه طبیعت»، یک «سرمایه ذهن» و یک «سرمایه ماده مولد» وجود دارد و قدرت‌های مولد یک ملت نه تنها به این آخری، بلکه عمدتاً به دو مورد اول بستگی دارد.

من انتظار ندارم که کسی بتواند با این توضیح کوتاه، اصول نظام جدید یا خطاهای نظریه قدیم را درک کند. این‌ها نیازمند تشریح علمی هستند. اما از آنجا که این نامه‌ها عمدتاً برای روشن کردن یک مسئله عملی نوشته شده‌اند، ابتدا تلاش خواهم کرد تا درستی ایده‌های خود را با به کار بردن آن‌ها در موضوع تجارت پشم و پنبه میان ایالات متحده و بریتانیای کبیر نشان دهم.

فرض کنید، ایالات متحده پنبه خام و غیره به ارزش دوازده میلیون به بریتانیای کبیر می‌فروشد و در ازای آن، دوازده میلیون کالای پشمی و پنبه‌ای دریافت می‌کند. آقای سِی می‌گوید این تجارت برای هر دو ملت سودآور است؛ بهتر است پنبه بکاریم و آن را با پارچه انگلیسی مبادله کنیم، اگر فرصت بهتری برای کاشت پنبه نسبت به تولید پارچه و کالاهای پنبه‌ای وجود داشته باشد و اگر بتوانیم کالاهای تولیدی را ارزان‌تر از آنچه در داخل تولید می‌کنیم، خریداری نماییم. او تنها به سود حاصل از مبادله ماده با ماده، آن‌گونه که یک بازرگان می‌نگرد، می‌اندیشد؛ او بر اساس اصول اقتصاد فردی قضاوت می‌کند. اما به عنوان یک شهروند ایالات متحده یا یک اقتصاددان سیاسی، او باید این‌گونه استدلال کند: یک ملت به همان اندازه‌ای مستقل و قدرتمند است که صنعتش مستقل و قدرت‌های مولدش توسعۀافته باشد. این مبادله، ما را چه در بازار فروش و چه در تأمین نیازهایمان، به انگلستان، قدرتمندترین و صنعتی‌ترین ملت روی زمین، وابسته می‌کند؛ و با خرید کالاهای پنبه‌ای و پشمی از انگلستان، قدرت مولد عظیمی از دست می‌رود. اگر بازرگانان ما چند میلیون پول به دست آورند و پنبه‌کاران ما از مزیت پوشیدن لباس‌های پنبه‌ای و پشمی مرغوب برخوردار شوند، بیایید ببینیم ملت به‌طور کلی با تضعیف قدرت تولیدی‌اش چه چیزی را از دست می‌دهد.

این یک واقعیت است که جمعیتی هفده میلیونی در بریتانیای کبیر، با تکمیل قدرت‌های مولد خود، قادر است به ارزش پنجاه و پنج میلیون پوند، یا دویست و سی و پنج میلیون دلار، کالاهای پشمی و پنبه‌ای مصرف کرده و بفروشد. جمعیت این ایالات متحده پس از سی سال به حداقل سی میلیون نفر خواهد رسید، و اگر ما در این مدت قدرت‌های مولد خود را به گونه‌ای تکمیل کنیم که متناسب با جمعیت، با انگلستان برابر شود، ارزش کالاهای پشمی و پنبه‌ای به رقم عظیم چهارصد و پانزده میلیون دلار در سال خواهد رسید که تماماً توسط نیروی کار خودمان تولید خواهد شد، در حالی که زمین و مرتع کافی برای تولید پنبه و پشم به هر میزانی که بخواهیم، در اختیار داریم. حال فرض کنید که شما تنها یک چهارم قدرت تولیدی انگلستان را محقق کنید، یعنی یکصد میلیون. این قدرتِ خلق چنین حجم عظیمی از تولیدات در هر سال و برای مدتی نامحدود، در چه نسبتی با آن دوازده میلیون «مبادله ماده» ناچیز قرار می‌گیرد، حتی اگر فقط از نظر مبلغ پولی مقایسه شود؟

علاوه بر این، در نظر بگیرید که چه افزایشی در جمعیت و سرمایه، چه در ذهن و چه در ماده، و در نتیجه چه افزایشی در قدرت ملی از طریق این تکمیل قدرت مولد ما حاصل می‌شود، و آنگاه نمی‌توانید از درک این نکته غافل شوید که نظام آقایان اسمیت و سِی، با در نظر گرفتن صرفِ مبادله ماده با ماده، باید اساساً اشتباه باشد.

آقای سِی می‌گوید، این تکمیل قدرت‌های مولد تنها از طریق تجارت آزاد و با افزایش سرمایه شما امکان‌پذیر است؛ شما نمی‌توانید با اقدامات سیاسی سرمایه را افزایش دهید، تنها می‌توانید به آن جهتی متفاوت از آنچه صنعت به خودی خود انتخاب می‌کرد، بدهید؛ زیرا اگر تولید پارچه فاستونی و کالاهای پنبه‌ای سودآورتر از کشت گندم و پنبه خام بود، افراد به طور طبیعی نوع اول صنعت را ترجیح می‌دادند و قدرت‌های مولد را بدون کمک شما تکمیل می‌کردند.

این استدلال، که در اقتصاد فردی و جهان‌وطنی تا حدی صحیح است، در اقتصاد سیاسی کاملاً نادرست است.

اولاً، جمعیت، سرمایه و مهارت تولیدی، طبیعتاً تمایل دارند که بدون کمک و دخالت قدرت سیاسی و منافع ملی، در سرتاسر جهان گسترش یابند؛ یعنی از کشورهایی که در آن‌ها مازاد وجود دارد، به کشورهایی که در آن‌ها کمیاب هستند، سرازیر شوند. صدها میلیونی که برای ایجاد و نگهداری نیروی دریایی، ارتش‌ها و قلعه‌های انگلیسی به کار رفته، می‌توانست برای افزایش صنعت در جاهای دیگر صرف شود؛ سرمایه انگلیسی به دلیل مازاد بودن، در داخل به بهره دو یا سه درصدی قناعت نمی‌کرد؛ مهارت و تجربه انگلیسی در هنرهای تولیدی، به جای آنکه در داخل از بین برود، ترجیح می‌داد برای افزایش صنعت خارجی به جای دیگری برود. بنابراین، سرمایه ذهن و ماده انگلیسی، توسط قدرت سیاسی و منافع ملی مجزای انگلستان، به یک توده واحد تبدیل شده که باعث اعتلای آن جزیره بر کل جهان شده و تمایل طبیعی خود را به سرکوب قدرت تولیدی سایر ملت‌ها تغییر داده است. این تغییرِ زیان‌بار در تأثیر را نمی‌توان با مهارت و صنعت افرادِ سایر ملت‌ها خنثی کرد؛ یک فرد به تنهایی همان‌قدر ناتوان از غلبه بر نیروی متحد سرمایه و مهارت یک ملت کامل با قدرت فردی خود است، که یک بازرگان آمریکایی بدون کمک نیروی دریایی آمریکا، ناتوان از دفاع از کشتی خود در برابر تهاجمات نیروی دریایی انگلیس با قدرت فردی خود خواهد بود.

ثانیاً، این درست نیست که قدرت مولد یک ملت به «سرمایه ماده» آن محدود می‌شود. سِی و اسمیت که تنها به مبادله ماده با ماده برای به دست آوردن ماده می‌اندیشند، تأثیری مطلق به ماده نسبت می‌دهند که فاقد آن است. بخش بزرگ‌تری از قدرت مولد، شامل شرایط فکری و اجتماعی افراد است که من آن را

«سرمایه ذهن» می‌نامم. فرض کنید ده بافنده پشم در یک منطقه هر کدام هزار دلار سرمایه دارند؛ آنها پشم را با چرخ نخ‌ریسی می‌ریسند، ابزارهای بسیار نامرغوبی دارند، در هنر رنگرزی ماهر نیستند و هر کدام برای خود کار می‌کنند، در نتیجه باید همه کارها را خودشان انجام دهند و بنابراین، هر یک سالانه بیش از هزار دلار پارچه تولید نمی‌کند. حال فرض کنید این ده تولیدکننده، سرمایه و کار خود را با هم متحد کنند، یک ماشین نخ‌ریسی و یک ماشین بافندگی کامل‌تر اختراع کنند، در هنر رنگرزی آموزش ببینند و کار را بین خود تقسیم کنند؛ به این ترتیب آنها قادر خواهند بود که هر ماه ده هزار دلار پارچه فاستونی تولید و بفروشند. همان سرمایه ماده، به مبلغ ۱۰,۰۰۰ دلار، که قبلاً تنها ۱۰,۰۰۰ دلار پارچه در سال تولید می‌کرد، اکنون با بهبود شرایط اجتماعی و فکری، یا به عبارت دیگر با «سرمایه ذهن» به دست آمده، ۱۰۰,۰۰۰ دلار پارچه تولید می‌کند. بنابراین یک ملت می‌تواند با همان موجودیِ ماده، با بهبود شرایط اجتماعی و فکری خود، قدرت مولدش را ده برابر کند.

ثالثاً، سوال تنها این است که آیا این ملت قادر است— ۱. با ابزارهای طبیعی خود، قدرت مولدش را با پرورش کارخانه‌های پنبه و پشم افزایش دهد؟

(سرمایه طبیعت)

۲. آیا با صنعت، آموزش، روحیه کارآفرینی، استقامت، ارتش، نیروی دریایی و دولت کنونی‌اش

(سرمایه ذهن)، منطقاً می‌توان انتظار داشت که مهارت لازم برای تکمیل سریع قدرت مولد خود را از طریق این کارخانه‌ها به دست آورد و آیا در صورت کسب آن، می‌تواند با قدرت سیاسی خود از آن‌ها محافظت کند؟

و در نهایت، ۳. آیا آنقدر مازاد غذا، ظروف، مواد اولیه، و غیره

(سرمایه ماده) وجود دارد که بتوان با استفاده از سرمایه طبیعت و به کارگیری سرمایه ذهن، به خوبی پیش رفت؟

  1. مرتع کافی برای پرورش صد میلیون گوسفند، و زمین کافی برای کشت پنبه برای کل جهان، علاوه بر سایر مواد و آذوقه‌ها وجود دارد. اگر برای دولت سوئد حماقت محض بود که چنین کارخانه‌هایی تأسیس کند، زیرا نه فرصت پرورش مقدار کافی پشم و پنبه را دارد و نه نیروی دریایی لازم برای تأمین واردات از خارج یا بازار خارجی برای تولیداتش، آیا برای این ایالات متحده حماقت مشابهی نخواهد بود که آن‌ها را تأسیس و پرورش ندهد؟
  2. در ایالات متحده درجه‌ای از صنعت، آموزش، رقابت، روحیه کارآفرینی؛ استقامت، مبادلات داخلی نامحدود، نبودِ هرگونه مانع برای صنعت، امنیت مالکیت، بازار و مصرف مایحتاج و امکانات رفاهی، و آزادی وجود دارد که در هیچ کشور دیگری یافت نمی‌شود. اگر دولت اسپانیا با هیچ ترتیبی نمی‌توانست در صد سال ده بنگاه تولیدی موفق ایجاد کند و در صورت ایجاد هرگز نمی‌توانست از آنها محافظت کند، این کشور می‌تواند در چند سال صدها بنگاه ایجاد کند و هر نوع حمایتی را برای آنها فراهم آورد.

III. در این ایالات متحده، مقدار عظیمی مازاد از انواع مایحتاج زندگی و نیروی کار وجود دارد تا دو برابر جمعیت کنونی را تغذیه کند، برایشان خانه، مغازه و کارخانه بسازد و مواد و ابزار برایشان فراهم کند. برای تأسیس کارخانه‌ها چه چیز دیگری لازم است و با چنین ابزارهایی کدام شاخه از صنعت را نمی‌توان در بزرگترین مقیاس به انجام رساند؟ به کارخانه‌های پارچه پنبه‌ای ضخیم نگاه کنید و به من بگویید آیا سرمایه به کار رفته در این شاخه از شاخه دیگری که سودآورتر بوده، گرفته شده است؟ تولیدکنندگان خانه‌ها ساختند و ماشین‌آلات نصب کردند؛ به مصالح نیاز داشتند؛ الوار، آهن، آجر:—آیا کشاورزی به همین دلیل نیروی کاری را از دست داد (که اتفاقا به دست آورد) یا یک الوار یا یک پوند آهن را؟ خیر، همه این چیزها به وفور وجود داشت. تولیدکننده به پنبه خام نیاز داشت، اما آیا این ماده در مرزهای خودمان به وفور وجود نداشت؟—آیا نمی‌شد آن را از نیواورلئان آورد، به پارچه پنبه‌ای ضخیم تبدیل کرد و برای پرداخت بهای ماده خام، در نیمی از زمانی که قبلاً به لیورپول حمل می‌شد، به نیواورلئان بازگرداند؟ آنها برای کارگرانی که ساختمان‌ها و ماشین‌آلاتشان را می‌ساختند به آذوقه نیاز داشتند و هر روز برای کسانی که کالاهایشان را تولید می‌کنند به آن نیاز دارند؛ اما آیا کشاورزی در پنسیلوانیا پس از فروش ۶۰۰,۰۰۰ بشکه آرد به نیوانگلند، حتی یک بوشل گندم کم آورد؟ کارآفرینان پول خرج کردند، اما این پول از کشاورزی گرفته نشد، به کشاورزی داده شد، و به اعتلای کشاورزی کمک کرد.

از این مثال، می‌توانید بیاموزید که اسمیت و سِی چقدر در این ادعای خود که سرمایه ماده به کندی افزایش می‌یابد، در اشتباهند. این در زمان‌های قدیم که صنعت از هر سو با مانع روبرو بود، زمانی که قدرت‌های جدید شیمی، مکانیک و غیره هنوز وجود نداشتند، درست بود؛ در کشورهای قدیمی که تقریباً تمام منابع طبیعی‌شان از قبل استفاده شده بود، درست بود؛ اما در یک کشور جدید که حتی یک دهم سرمایه طبیعتش به کار گرفته نشده، جایی که اختراعات جدید شگفتی می‌آفرینند، جایی که صنعت از همه موانع رها شده، و خلاصه، جایی که وضعیت جدیدی از جامعه، یک «سرمایه ذهن» بی‌سابقه را شکل داده است، درست نیست. اگر جمعیت در چنین کشوری به میزانی بی‌سابقه افزایش یابد، افزایش سرمایه ماده حتی از افزایش جمعیت نیز پیشی خواهد گرفت، اگر آن جامعه به قدر کافی خردمند باشد که سرمایه ذهن خود را برای توسعه و استفاده از سرمایه طبیعتی که از آن برخوردار است، به کار گیرد.

  1. اگر پیروان نظریه قدیم ادعا کنند که فدا کردن سود معین یک ملت، که از مبادله ماده با ماده حاصل می‌شود، برای به دست آوردن یک قدرت مولد در آینده، اقتصادی نخواهد بود، من آن‌ها را با یک مثال برجسته رد خواهم کرد. فرض کنید یک کشاورز متقاعد شده است که اگر یک کارخانه نمد مالی تأسیس کند، می‌تواند وضعیت خود را دو برابر بهبود بخشد، در حالی که او قدرت آب، الوار، پشم و هر چیز لازم دیگری را در اختیار دارد، به جز مهارت و تجربه برای برپایی و اداره آن. او پسرش یا یکی دیگر از اعضای خانواده‌اش را به شهر می‌فرستد تا مهارت لازم را کسب کند. این کشاورز، نه تنها نیروی کار پسرش و تمام گندم و غله‌ای را که او می‌توانست تولید کند از دست می‌دهد، بلکه علاوه بر آن، مبلغی را که عملاً برای آموزش پسرش هزینه کرده نیز از دست می‌دهد. او بخش بزرگی از سرمایه ماده خود را فدا می‌کند و تراز حسابش به ضرر او خواهد بود، به طوری که یک احمق که عمیق‌تر از سطح را نمی‌بیند، او را سرزنش خواهد کرد. اما مبلغی را که او در این سرمایه ماده از دست داده، با افزایش قدرت مولد خود، ده برابر جبران کرده است. این کشاورز، «برادر جاناتان» (لقب ایالات متحده) است. درست است که برخی افراد در سال اول با اقدامات سیاسی به زیان دیگران خود را ثروتمند خواهند کرد؛ اما این هزینه‌ای است که برای تکمیل قدرت مولد ملت لازم است و این هزینه اولیه پس از چند سال، ده برابر با سودی که از یک اقتصاد ملی کامل‌تر حاصل می‌شود، جبران خواهد شد. شما با اعطای حق ثبت اختراع (patent) برای نوآوری‌های جدید، دقیقاً با همین دیدگاه عمل می‌کنید. این کار با تضمین مزایای اولیه اختراع برای مخترعان، مشوق نوآوری‌های جدید خواهد بود. جامعه هزینه این مزایا را می‌پردازد، اما نه بیشتر از ارزش خودِ اختراعات جدید و تضمین آن‌ها برای کل جامعه. بدون این امتیازات، بسیاری از ارزشمندترین اختراعات، مانند زمان‌های قدیم، با مخترع خود از بین می‌رفتند.

اگر مردم ادعای اسمیت و سِی را تکرار می‌کنند که تعرفه بر واردات، برای تولیدکنندگان داخلی انحصار ایجاد می‌کند، آن‌ها به وضعیت پیشرفته جامعه توجه ندارند. در زمان‌های گذشته، زمانی که سرمایه و مهارت تولیدی کمیاب و نادر بود، و زمانی که بخش بزرگی از فناوری شیمیایی و مکانیک یک راز بود، ممکن بود تعرفه‌های حمایتی به ایجاد انحصار منجر شود. اما در زمان ما و در این کشور، وضعیت دیگری حاکم شده است. همه می‌دانند یا می‌توانند از کتاب‌ها بیاموزند که چگونه سرب سفید، اسید سولفوریک و هر چیز دیگری را می‌توان تولید کرد. در هر گوشه‌ای از کشور، سرمایه و روحیه کارآفرینی کافی برای ورود به هر شاخه سودآوری از صنعت وجود دارد و تجربه نشان می‌دهد که هر تولیدی که سود فوق‌العاده‌ای را نوید دهد، به زودی با رقابت به سطح تعادل می‌رسد؛ نمونه درخشان آن کارخانه‌های پارچه پنبه‌ای ضخیم آمریکایی بودند که اکنون کالاهای خود را ۱۰۰ درصد ارزان‌تر از انگلیسی‌ها می‌فروشند.

  1. حتی اگر سرمایه و مهارت کافی در کشور وجود نداشته باشد، می‌توان آن‌ها را با اقدامات سیاسی از خارج جذب کرد. در بند اول، اشاره کردم که سرمایه و دانش تمایل دارند در سراسر جهان گسترش یابند و از جاهایی که مازاد هستند به جاهایی که کمیاب هستند، بروند. (تا آنجا که من می‌دانم، نظریه‌پردازان نه به این تمایل توجه کرده‌اند و نه حق آن را ادا کرده‌اند). همان‌طور که این تمایل توسط سیاست‌های سایر ملت‌ها مهار می‌شود، می‌توان آن را با خنثی کردن آن سیاست‌ها احیا کرد. با تضمین یک جایزه (premium) در این کشور برای سرمایه و مهارت خارجی، شما آن‌ها را از خارج جذب خواهید کرد. ایالات متحده بیش از هر ملت دیگری این قدرت را دارد، زیرا بیش از هر ملت دیگری از «سرمایه طبیعت» (که هنوز به تصرف در نیامده) و «سرمایه ذهن» برخوردار است. در اینجا، توده عظیمی از ثروت‌های طبیعی هنوز مالکی پیدا نکرده است. در اینجا، یک انگلیسی زبان خود، قوانین خود و شیوه زندگی خود را می‌یابد؛ تنها چیزی که او نمی‌یابد، مالیات‌های گزاف و دیگر مصیبت‌های کشور خودش است. با آمدن به اینجا، هر فردی، از هر کشوری که بیاید، اگر دارای سرمایه، صنعت و دانش مفید باشد، وضعیت خود را بهبود می‌بخشد. من هیچ کشور دیگری را نمی‌شناسم که از چنین فرصت‌ها و ابزارهایی برای جذب سرمایه و مهارت خارجی برخوردار باشد.

در حالی که ایالات متحده با تعرفه‌های حمایتی سرمایه و مهارت خارجی را جذب می‌کند، در داخل از گسترش بسیار نامطلوب جمعیت و سرمایه در یک قاره پهناور جلوگیری خواهد کرد. من، از آن دسته افرادی نیستم که قدرت و ثروت این اتحادیه را با تعداد ایالت‌هایش می‌سنجند. همان‌طور که قدرت نظامی روم با گسترش قلمرو خود تضعیف شد، من نیز می‌ترسم که قدرت، پیشرفت تمدن و توان ملی این اتحادیه با افزوده شدن ایالت‌های بیشتر متوقف شود. پنجاه میلیون آمریکایی در صد ایالت پراکنده در سراسر قاره، چه خواهند کرد؟ — زمین صاف می‌کنند — گندم می‌کارند — و آن را می‌خورند.

کل تاریخ صد سال آینده آمریکا در این سه کلمه خلاصه خواهد شد، اگر شما کاری را که جفرسون گفت انجام ندهید: «تولیدکننده را در کنار کشاورز قرار دهید.» این تنها وسیله برای جلوگیری از حرکت جمعیت و سرمایه به سمت غرب است. اوهایو به زودی به اندازه پنسیلوانیا پرجمعیت خواهد شد — ایندیانا به اندازه اوهایو — ایلینوی به اندازه ایندیانا؛ سپس از می‌سی‌سی‌پی عبور خواهند کرد — سپس از کوه‌های راکی و در نهایت به جای انگلستان، روی خود را به سمت چین برمی‌گردانند. پنسیلوانیا و تمام ایالت‌های شرقی و میانی تنها با پرورش منافع تولیدی می‌توانند در جمعیت، هنر و علوم، تمدن و ثروت رشد کنند و این اتحادیه تنها از این راه می‌تواند قدرتمند شود.

این، به نظر من اقتصاد سیاسی واقعی آمریکاست.

با احترام، فروتن‌ترین و فرمان‌بردارترین خدمتگزار شما، ف. لیست.

 

لینک کوتاه :

آیا نیاز به تهیه نسخه چاپی مجلات دارید؟

شما میتوانید با خرید اشتراک به نسخه چاپی مجلات ما دسترسی داشته باشید.

مطالعه بیشتر