فرمان تولید

سخنرانی تاریخی استالین در کنفرانس سراسری مدیران صنعت سوسیالیستی/درباره ضرورت جهش تولید صنعتی و جبران عقب‌ماندگی

آبان ۲۶, ۱۴۰۴

سخنرانی ژوزف استالین در کنفرانس سراسری مدیران صنعت شوروی (۱۹۳۱)، سندی کلیدی در فهمِ ماهیتِ سیاستِ صنعتی و جهش اقتصادی این کشور در آن دوران است؛ مقطعی که روسیۀ مبتنی بر کشاورزی را ظرف کمتر از یک دهه، به یکی از قدرت‌های بزرگ صنعتی جهان تبدیل کرد.

در آغاز برنامه‌های پنج‌ساله و با گذر از دهه ۱۹۲۰، چالش‌هایی چون ضعف سازماندهی صنعتی، کمبود تخصص فنی، و فقر زیرساختی، دولت را ناگزیر به راهبرد بسیج همه‌جانبه برای جبران عقب‌ماندگی‌ها و توسعۀ کشور کرد. کنفرانس سراسری مدیران ارشد صنعت سوسیالیستی سال ۱۹۳۱، یکی از گردهمایی‌های مهمی بود که با هدف سامان‌دهی ظرفیت‌های صنعتی کشور، در مسکو برگزار شد. در این گردهمایی، بیش از ۷۰۰ نفر از مدیران مجتمع‌های صنعتی، رؤسای کارخانه‌ها و پروژه‌های عمرانی، مهندسان، سرکارگران، رهبران سازمان‌های حزبی و اتحادیه‌ها و نمایندگان کارگری شرکت کردند. کنفرانس با هدف بررسی نقاط ضعف و قوت تحقق برنامه‌های صنعتی، چالش‌های کمبود تخصص، رشد تولید و تربیت مدیران جدید برگزار شد. گزارش اصلی را رئیس شورای عالی اقتصاد ملی ارائه کرد و استالین در نشست پایانی، سخنرانی بلندبالایی ایراد نمود که به‌عنوان سند راهبردی توسعه شوروی شناخته شده است.

دستاورد این سیاست‌ها چشمگیر بود: در شرایطی که قدرت‌های سرمایه‌داری غربی در رکود، بیکاری و رکود تولید سرگردان مانده بودند، شوروی با اتکاء به بسیج منابع، تمرکز بر صنایع سنگین و تربیت نسل جدیدی از نیروی کار، به یک قدرت صنعتی بدل شد. ظرف کمتر از پانزده سال، تولید صنعتی شوروی تا سه برابر رشد کرد، سهم این کشور از تولید جهانی از ۵ به ۱۸ درصد رسید، صدها مجتمع صنعتی جدید ساخته شد و زیرساخت‌های استراتژیک همچون راه‌آهن و صنایع سنگین مدرن شد. جامعه شوروی طی یک نسل، به‌شکل محسوسی شهری‌تر، صنعتی‌تر و از نظر تکنولوژیک پیشرفته‌تر شد؛ توان نظامی کشور با چنین صنعتی‌سازی‌ای به سطحی رسید که در جنگ جهانی دوم، نه‌تنها توانست در برابر ارتش مجهّز آلمان نازی مقاومت کند، بلکه نقش تعیین‌کننده‌ای در پایان جنگ ایفا کرد.

اما آنچه بیش از همه، به این سخنرانی اهمیت می‌بخشد، فهم ماهیت رخدادی است که یک اقتصاد کشاورزی را ظرف مدت کوتاهی به یک کشور صنعتی بدل کرد. در این تجربه، برخلاف تصور رایج، شکل‌گیری و آغاز اقتصاد صنعتی با عقب‌نشینی دولت از عرصه تولید و اتکای صرف به سیاست‌های مالی یا پولی تحقق نیافت؛ بلکه رشد صنعتی و ایجاد زیرساخت‌های حیاتی، نتیجه پیگیری مصرّانه، سرمایه‌گذاری گسترده و اجرای طرح‌های بزرگ صنعتی توسط دولت بود.

رفقا، نشست کنفرانس شما رو به پایان است و اکنون نوبت تصویب قطعنامه‌ها رسیده. مطمئنم که این قطعنامه‌ها بی‌هیچ مخالفتی تصویب خواهند شد. در این قطعنامه‌ها، که من تاحدی با محتوایشان آشنا هستم، شما ارقام کنترلی صنعت برای سال ۱۹۳۱ را تایید می‌کنید و متعهد می‌شوید که به آن‌ها عمل کنید.

برای یک بلشویک، قول همان تعهد است. بلشویک‌ها به عمل‌کردن به وعده‌هایشان عادت دارند. اما تعهد به تحقق ارقام کنترلی ۱۹۳۱ یعنی چه؟ یعنی اینکه مقدار کل تولید صنعتی باید ۴۵ درصد افزایش یابد. این کار بسیار دشواری است. حتی مهم‌تر این است که چنین تعهدی به‌معنای آن است که شما نه‌تنها قول داده‌اید طرح پنج‌ساله را در چهار سال به انجام برسانید (این مسئله روشن شده و دیگر نیازی به قطعنامه ندارد) بلکه وعده داده‌اید که در همه حوزه‌های کلیدی و تعیین‌کنندۀ صنعت، برنامه پنج‌ساله را ظرف سه سال اجرایی کنید.

خوب است که کنفرانس وعده می‌دهد برنامه سال ۱۹۳۱ و طرح پنج‌ساله را در سه سال کامل کند. اما ما با تجربه تلخ روبه‌رو شده‌ایم. می‌دانیم که وعده‌ها همیشه و بی‌قیدوشرط عملی نمی‌شوند. حتی در ابتدای سال ۱۹۳۰ هم قول دادند برنامه آن سال اجرا شود. آن موقع باید تولید صنایع را ۳۱ تا ۳۲ درصد افزایش می‌دادیم. ولی این وعده به طور کامل عملی نشد. افزایش واقعی تولید صنعتی طی سال ۱۹۳۰ فقط ۲۵ درصد بود. باید پرسید: آیا امسال باز همین اتفاق می‌افتد؟ مسئولان و مدیران صنعتی امروز وعده افزایش ۴۵ درصدی تولید را می‌دهند. اما چه تضمینی هست که این وعده عملی شود؟

برای اینکه ارقام کنترلی تحقق یابد، برای افزایش تولید به میزان ۴۵ درصد و اجرای برنامه پنج‌ساله نه در چهار سال، بلکه در سه سال (دست‌کم در بخش‌های کلیدی صنعت)، دو شرط بنیادین نیاز است:

اول، امکانات واقعی و همان چیزی که ما «امکانات عینی» می‌نامیم.

دوم، داشتن اراده و توانایی جهت‌دهی به واحد‌های تولیدی به شکلی که این امکانات بالفعل شوند.

آیا سال قبل امکانات عینی تحقق کامل برنامه را داشتیم؟ بله داشتیم. شواهد غیرقابل تردیدی برای این وجود دارد. این شواهد می‌گویند که در ماه‌های مارس و آوریل سال گذشته، صنعت نسبت به سال پیش از آن، ۳۱ درصد رشد تولید داشت. پس چرا تمام برنامه سالانه اجرا نشد؟ چه مانعی وجود داشت؟ چه چیزی کم بود؟ توانایی استفاده از امکانات موجود کم بود؛ توانایی مدیریت درست کارخانه‌ها، کارگاه‌ها و معادن کافی نبود.

ما شرط اول یعنی امکانات عینی تحقق برنامه را داشتیم، اما شرط دوم یعنی توان مدیریت تولید کافی نبود. و واقعا چون توانایی مدیریت کارخانه‌ها کم بود، برنامه اجرایی نشد و به جای ۳۱ تا ۳۲ درصد رشد، فقط ۲۵ درصد رشد کردیم.

بی‌تردید رشد ۲۵درصدی واقعه بزرگی است. هیچ کشور سرمایه‌داری، نه در سال ۱۹۳۰ تولیدش را افزایش داد، نه امسال در حال افزایش است. در همه کشورهای سرمایه‌داری کاهش شدید تولید اتفاق افتاده است. در چنین شرایطی، رشد ۲۵درصدی، جهش بزرگی است؛ اما ما می‌توانستیم بیشتر هم پیش برویم، چرا که همه امکانات عینی مورد نیاز هم فراهم بود.

سوال اینجاست: چه تضمینی وجود دارد که اشتباه پارسال تکرار نشود، برنامه اجرا شود، امکانات موجود واقعا به کار گرفته شود و قول شما روی کاغذ باقی نماند؟ در سیر تاریخ دولت‌ها و کشورها، در تاریخ ارتش‌ها، بسیار دیده شده که همه امکانات موفقیت و پیروزی فراهم بوده، اما به خاطر بی‌توجهی رهبران، یا ناتوانی در بهره‌برداری از آن‌ها، نهایتا شکست خورده‌اند.

آیا همه امکانات لازم برای عملی شدن ارقام کنترلی ۱۹۳۱ را داریم؟

بله، ما چنین امکاناتی را داریم. اما این امکانات دقیقا چه چیزهایی هستند؟ چه چیزی لازم است تا واقعاً چنین امکاناتی وجود داشته باشد؟

قبل از هر چیز، منابع طبیعی کافی در کشور: سنگ‌آهن، زغال‌سنگ، نفت، غله، پنبه. آیا ما این منابع را داریم؟ بله، داریم. حتی از هر کشور دیگری هم بیشتر داریم. به‌عنوان نمونه، اورال را در نظر بگیرید؛ منطقه‌ای که ترکیب منابعی را دارد که در هیچ نقطه دیگری از جهان یافت نمی‌شود. سنگ‌آهن، زغال، نفت و غله. ما همه‌چیز در کشورمان داریم، شاید فقط لاستیک نباشد، که تا یکی دو سال دیگر آن را هم در کشور تولید خواهیم کرد. از لحاظ منابع طبیعی کاملاً تامین هستیم، حتی بیشتر از نیازمان. دیگر چه لازم است؟

یک دولت که بخواهد و بتواند این منابع عظیم طبیعی را به نفع مردم به کار بگیرد. آیا چنین دولتی داریم؟ بله، داریم. البته، کار ما برای بهره‌برداری از منابع همیشه بدون کشمکش پیش نمی‌رود؛ برای مثال سال گذشته دولت شوروی مجبور بود بر سر ایجاد پایگاه دومی برای زغال و فلزات، که بدون آن توسعه آینده ناممکن بود، مقداری نبرد و تلاش کند. اما این موانع را هم پشت سر گذاشتیم و به زودی این پایگاه را خواهیم داشت.

چه چیز دیگری لازم است؟

اینکه این دولت مورد حمایت گسترده توده‌های کارگر و دهقان قرار گیرد. آیا دولت ما چنین حمایتی دارد؟ بله، دارد. در هیچ نقطه‌ای از جهان، دولت دیگری وجود ندارد که مانند دولت شوروی چنین حمایتی از جانب کارگران و دهقانان داشته باشد. لازم نیست درباره رشد رقابت سوسیالیستی، گسترش کار گروه‌های پیشگام، یا مبارزات کمکی چیزی بگویم؛ همه این‌ها شواهدی زنده بر پشتیبانی فراگیر توده‌ها از دولت شوروی است و برای همگان شناخته شده است.

برای تحقق کامل و حتی فراتررفتن از ارقام کنترلی سال ۱۹۳۱، چه چیز دیگری لازم است؟

یک نظام اقتصادی که از بیماری‌های درمان‌ناپذیر سرمایه‌داری آزاد باشد و برتری‌های بزرگ نسبت به سرمایه‌داری داشته باشد. بحران، بیکاری، اسراف و فقر توده‌ها ؛ این بیماری‌های علاج‌ناپذیر سرمایه‌داری‌اند. اما نظام ما از این بیماری‌ها رنج نمی‌برد؛ چون قدرت در دستان ماست، در دستان طبقه کارگر؛ چون ما یک اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده داریم، به شکل منظم منابع را انباشته می‌کنیم و آن‌ها را به درستی میان شاخه‌های مختلف اقتصاد ملی توزیع می‌کنیم. ما از بیماری‌های علاج‌ناپذیر سرمایه‌داری آزادیم. این تفاوت بنیادین ما با سرمایه‌داری است؛ این همان برتری قاطع ما بر سرمایه‌داری است.

به روش سرمایه‌داران برای فرار از بحران‌های اقتصادی دقت کنید: آن‌ها تا حد ممکن دستمزد کارگران را کاهش می‌دهند، قیمت مواد خام را تا جایی که می‌توانند، پایین می‌آورند؛ اما نمی‌خواهند قیمت غذا و کالاهای اساسی را برای مردم کاهش دهند. معنی‌اش این است که می‌خواهند هزینه بحران را بر دوش مصرف‌کنندگان اصلی، یعنی کارگران و دهقانان، بیندازند. آن‌ها دارند صندلی را از زیر پای خود می‌کشند. و به‌جای آن‌که بحران را حل کنند، تشدیدش می‌کنند؛ شرایط تازه‌ای شکل می‌گیرد که منجر به بحرانی بزرگتر می‌شود.

برتری ما در این است که ما بحران تولید مازاد نداریم، هیچ‌وقت هم نخواهیم داشت، میلیون‌ها بیکار نداریم، هرج‌و‌مرج در تولید نداریم؛ چون اقتصادی برنامه‌ریزی شده داریم. اما این همه ماجرا نیست. ما کشوری با بالاترین تمرکز صنعتی هستیم؛ یعنی می‌توانیم صنعتمان را بر پایه بهترین فناوری روز پیش ببریم و به بهره‌وری بی‌سابقه کار و نرخ شگفت‌انگیز انباشت برسیم. ضعف گذشته ما این بود که این صنعت مبتنی بر کشاورزی پراکنده و کوچک دهقانی بود؛ اما حالا این وضعیت پایان یافته. به‌زودی، شاید ظرف تنها یک سال، ما تبدیل به کشوری با بزرگ‌ترین کشاورزی ماشینی جهان می‌شویم. همین امسال، مزارع دولتی و تعاونی، که شکل‌های کشاورزی وسیع و متمرکزند، نیمی از غله قابل عرضه ما را تأمین کرده‌اند. و این یعنی نظام شوروی، به ما فرصت‌هایی برای پیشرفت سریع داده است که هیچ کشور بورژوایی حتی خوابش را هم نمی‌بیند.

چه چیز دیگری لازم است تا بتوانیم جهشی بزرگ برداریم؟

حزبی که به اندازه کافی مستحکم و یکپارچه باشد تا تلاش بهترین اعضای طبقه کارگر را در یک نقطه متمرکز کند و به اندازه کافی باتجربه باشد تا از دشواری‌ها نهراسد و به شکل نظام‌مند سیاستی درست، انقلابی و بلشویکی را دنبال کند. آیا چنین حزبی داریم؟ بله، داریم. آیا این سیاست درست است؟ بله، چون موفقیت‌های بزرگ می‌آفریند و این را نه‌تنها دوستان بلکه دشمنان طبقه کارگر نیز می‌پذیرند. نگاه کنید چطور همه «آقایان محترم» معروف، مانند فیش در آمریکا، چرچیل در بریتانیا و پوئنکارِه در فرانسه از حزب ما برآشفته‌اند و تند می‌تازند. چرا چنین‌اند؟ چون سیاست حزب ما درست است و یکی پس از دیگری موفقیت به بار می‌آورد.

رفقا، آنچه گفتیم همه امکانات عینی لازم را تشکیل می‌دهد که به ما کمک می‌کند ارقام کنترلی ۱۹۳۱ را عملی کنیم؛ طرح پنج‌ساله را در چهار سال و در صنایع کلیدی حتی در سه سال تمام کنیم. پس ما شرط اول تحقق برنامه، یعنی امکانات عینی را داریم. اما آیا شرط دوم را داریم؛ یعنی توانایی بهره‌برداری از این امکانات؟

به زبان روشن‌تر: آیا کارخانه‌ها، کارگاه‌ها و معادن ما به درستی مدیریت می‌شوند؟ آیا در این زمینه همه چیز سرجای خود است؟

متاسفانه، هنوز این طور نیست. ما بلشویک هستیم و باید این را بی‌پرده و صادقانه بیان کنیم.

مدیریت تولید یعنی چه؟ بین ما کسانی هستند که همیشه نگاه بلشویکی به موضوع مدیریت کارخانه‌ها ندارند. بسیاری تصور می‌کنند مدیریت یعنی فقط امضا‌کردن اوراق و صدور دستور. این غم‌انگیز، اما واقعی است. گاهی آدم ناگزیر به یاد پومپادورهای شچدرین می‌افتد. یادتان هست چطور مادام پومپادور به پسر جوانش یاد می‌داد؟ می‌گفت «خودت را درگیر علم نکن، وارد جزئیات نشو، بگذار دیگران آن کار را بکنند، وظیفه تو فقط امضاکردن است.» باید قبول کنیم که حتی میان ما بلشویک‌ها هم کم نیستند کسانی که مدیریت را به امضا‌کردن فروکاسته‌اند. اما اینکه وارد کار شوند، فن را بیاموزند، استاد کار شوند، اصلا بحثش نیست.

این چطور ممکن است؟ ما که سه انقلاب کرده‌ایم، از جنگ داخلی سهمگین سربلند بیرون آمده‌ایم، وظیفه عظیم ساخت صنعت مدرن را حل کرده‌ایم و روستاییان را به راه سوسیالیسم برده‌ایم، چرا در مسئله مدیریت تولید، به یک کاغذ امضا شده تعظیم می‌کنیم؟

دلیلش این است که امضا‌کردن آسان‌تر از مدیریت است. خیلی‌ها مسیر کم‌زحمت‌تر را انتخاب می‌کنند. ما در مرکز هم مقصریم. حدود ده سال پیش شعاری داده شد: «چون کمونیست‌ها هنوز فن تولید را خوب نمی‌دانند و هنر مدیریت را نیاموخته‌اند، بگذارید تکنوکرات‌ها و مهندسان قدیمی (کارشناسان) اداره کار را به‌ دست بگیرند و شما کمونیست‌ها در تکنیک دخالت نکنید؛ اما در عین حال، پیاپی فن و مدیریت را یاد بگیرید تا بعداً همراه با آن کارشناسان وفادار، کارفرمای واقعی تولید بشوید.» این شعار بود. اما در عمل چه شد؟ بخش دوم فرمول، که همان یادگیری مستمر بود، کنار گذاشته شد؛ چون درس‌خواندن سخت‌تر از امضاکردن است؛ و بخش اول هم سطحی شد: دخالت‌نکردن مساوی شد با یادنگرفتن فن. نتیجه‌اش شد مغلطه‌ای بی‌فایده که باید هر چه زودتر رهایش کنیم.

بارها زندگی نشان داده که در این حوزه مشکل داریم. ماجرای شاختی نخستین هشدار جدی بود.[۱] این ماجرا آشکار کرد که تشکیلات حزبی و اتحادیه‌ها هوشیاری لازم انقلابی را نداشتند و مسئولان اقتصادی از نظر فنی خیلی عقب بودند. بعضی مهندسان و کارشناسان قدیمی که بدون نظارت کار می‌کردند، خیلی راحت جذب خرابکاری می‌شدند؛ مخصوصاً که مدام از خارج ما را تهدید و تطمیع می‌کردند.

دومین هشدار، پرونده «حزب صنعتی» بود.[۲] البته دلیل اصلی خرابکاری‌ها همان مبارزه طبقاتی است. شکی نیست که دشمن طبقاتی مقاومت دیوانه‌وار نشان می‌دهد و به سوسیالیسم حمله می‌کند. اما این به تنهایی علت کافی برای گسترش خرابکاری‌ها نیست.

چطور است که خرابکاری چنین گسترده می‌شود؟ مقصر کیست؟ خود ما. اگر از همان ابتدا مدیریت را جدی‌تر می‌گرفتیم، از فن سررشته بیشتری پیدا می‌کردیم و به موقع دخالت می‌کردیم، خرابکارها این‌قدر موفق نمی‌شدند. باید خودمان متخصص شویم، استادکار شویم، به فناوری تکیه کنیم. این اوج درسی است که خود زندگی به ما داده است. اما نه اولین هشدار و نه حتی دومین، باعث تغییر اساسی نشد. الان دیگر وقت آن است که به فن و تخصص روی بیاوریم و شعار قدیمیِ عدم دخالت در فن را کنار بگذاریم و خودمان متخصص و کارشناس و مدیر واقعی اقتصاد ملی شویم.

سوال همیشه این بوده: چرا مدیریت تک‌نفره نداریم؟ تا زمانی که بلشویک‌های ما به اندازه کافی به فن و اقتصاد و امور مالی وارد نباشند، مدیریت یک‌نفرۀ واقعی به دست نخواهد آمد. هرقدر هم قطعنامه بنویسید و قول بدهید، تا فناوری، اقتصاد و مالیِ یک واحد تولیدی را یاد نگیرید، مدیریت واقعی به بار نخواهد آمد. پس مسئله این است: خودمان فن را بیاموزیم، استادکار شویم. این تنها ضامن تحقق کامل برنامه‌ها و استقرار مدیریت یک‌نفره است.

البته، این کار آسان نیست؛ اما قطعاً شدنی است. علم، تجربه فنی، دانش، همه چیزهایی‌اند که می‌توان آن‌ها را به‌دست آورد. امروز ممکن است نداشته باشیم، اما فردا خواهیم داشت. اصل اساسی این است که شور و اشتیاق بلشویکی برای تسلط بر فناوری و دانش تولید داشته باشیم. اگر این شور و خواست وجود داشته باشد، همه چیز ممکن و هر مانعی قابل عبور است.

گاهی پرسیده می‌شود ممکن نیست کمی سرعت را کم کنیم، حرکت را کند کنیم؟ نه رفقا، این ممکن نیست! سرعت نباید کم شود! برعکس، باید تا جایی که توان و امکانات‌مان اجازه می‌دهند، سرعت را بیشتر کنیم. این فقط وظیفه‌ای نیست که به کارگران و دهقانان شوروی داریم؛ بلکه تعهدی است به طبقه کارگر کل جهان.

کندکردن آهنگ ساخت‌وساز یعنی عقب‌ماندن. و آن‌که عقب بماند، شکست می‌خورد. اما ما شکست را نمی‌پذیریم. نه، ما هرگز شکست را قبول نداریم! یکی از ویژگی‌های تاریخ روسیه قدیم، همین شکست‌های پی‌درپی بود که ریشه‌اش عقب‌ماندگی بود. روسیه را مغولان شکست دادند. روسیه را بیک‌های ترک شکست دادند. روسیه را فئودال‌های سوئد شکست دادند. روسیه را اشراف لهستان و لیتوانی شکست دادند. روسیه را سرمایه‌داران انگلیس و فرانسه شکست دادند. روسیه را بارون‌های ژاپن شکست دادند. همه شکستش دادند: به‌خاطر عقب افتادگی؛ عقب‌ماندگی نظامی، عقب‌ماندگی فرهنگی، عقب‌ماندگی سیاسی، عقب‌ماندگی صنعتی، عقب‌ماندگی کشاورزی. شکستش دادند چون سود داشت و کسی تنبیه نمی‌شد. شما اشعار شاعر پیشاانقلابی را به یاد دارید: «تو هم فقیر و هم سرشار، هم توانا و هم ناتوان، مادر روسیه.» آن آقایان کاملاً با این ابیات آشنا بودند. می‌زدند و غارت می‌کردند؛ چون «سرشار» بودی و می‌توانستند سود ببرند. می‌زدند چون «فقیر و ناتوان» بودی و با خیال راحت می‌شد به تو ضربه زد. همین قانون استثمارگران است؛ قانون جنگل سرمایه‌داری: اگر عقب‌مانده و ضعیف باشی، یعنی در اشتباهی؛ پس می‌توان تو را شکست داد و به بردگی گرفت. اگر نیرومند باشی، یعنی حق با توست؛ و مردم باید مراقب تو باشند.

بنابراین، ما دیگر نباید عقب بمانیم.

در گذشته وطن نداشتیم، و نمی‌توانستیم داشته باشیم. اما حالا که سرمایه‌داری را سرنگون کرده‌ایم و قدرت در دست ما و مردم است، وطن داریم و استقلالش را حفظ خواهیم کرد. می‌خواهید وطن سوسیالیستی ما شکست بخورد و استقلالش را از دست بدهد؟ اگر نمی‌خواهید این اتفاق بیفتد، باید در کوتاه‌ترین زمان عقب‌ماندگی را پایان دهید و حرکت بولشویکی واقعی در ساخت اقتصاد سوسیالیستی ایجاد کنید. راه دیگری نیست. برای همین بود که لنین شب پیش از انقلاب اکتبر گفت: «یا نابود شویم، یا عقب‌ماندگی با کشورهای پیشرفته را جبران و حتی آن‌ها را پشت سر بگذاریم.»

ما پنجاه تا صد سال از کشورهای پیشرفته عقبیم. باید این فاصله را طی ده سال جبران کنیم. یا این کار را می‌کنیم، یا نابود خواهیم شد. این تعهد ما به کارگران و دهقانان شوروی است.

اما تعهدهای مهم‌تر و جدی‌تری هم داریم. آن‌ها تعهدهای جهانی ما هستند؛ تعهدی که به طبقه کارگر جهان داریم و آن را بالاتر از همه‌چیز می‌دانیم. کارگران شوروی جزیی از طبقه کارگر جهانی‌اند. ما فقط با تلاش کارگران شوروی پیروز نشدیم، بلکه با حمایت طبقه کارگر جهان پیروز شدیم. بدون این حمایت، مدت‌ها پیش نابود شده بودیم. گفته‌اند کشور ما پیشاهنگ و نیروی ضربتی طبقه کارگر همه کشورهاست. حرف درستی است؛ اما این حرف بار بزرگی را بر دوش ما می‌گذارد. چرا طبقه کارگر جهانی از ما حمایت کرد؟ این پشتیبانی را با چه چیزی به دست آوردیم؟ با اینکه نخستین بودیم که به جنگ سرمایه‌داری رفتیم، نخستین بودیم که قدرت دولت کارگری را ساختیم، نخستین بودیم که راه ایجاد سوسیالیسم را آغاز کردیم. و با آن کاری که اگر پیروز شود، کل دنیا را متحول خواهد کرد و همه طبقه کارگر را آزاد می‌کند.

اما شرط پیروزی چیست؟ ازمیان‌بردن عقب‌ماندگی و توسعۀ آهنگ بولشویکی سازندگی. باید آن‌قدر پیش برویم که طبقه کارگر جهان، وقتی به ما نگاه کند، بگوید: «این پیشاهنگ من است، نیروی ضربتی من، قدرت کارگری من، وطن من؛ آن‌ها مشغول کار خود، کار ما هستند و خوب کار می‌کنند؛ باید از آن‌ها حمایت کنیم و انقلاب جهانی را پیش ببریم.» آیا نباید امید طبقه کارگر جهان را برآورده کنیم و تعهد خود را ایفا کنیم؟ حتماً باید، اگر نمی‌خواهیم خود را شرمنده کنیم!

این تعهدهای ما، داخلی و بین‌المللی، آهنگ بولشویکی توسعه را به ما دیکته می‌کند.

نمی‌گویم که در سال‌های گذشته در مدیریت تولید هیچ کاری نکرده‌ایم؛ بلکه کار زیادی انجام داده‌ایم: تولید صنعتی را نسبت به پیش از جنگ دو برابر کرده‌ایم. بزرگ‌ترین کشاورزی سازمان‌یافته جهان را ساخته‌ایم. اما اگر در این مدت سعی بیشتری برای یادگیری فن، مدیریت تولید، اقتصاد و امور مالی داشتیم، می‌توانستیم دستاوردهای بیشتری کسب کنیم.

ما باید فاصله‌ای را که با کشورهای پیشرفته داریم، حداکثر ظرف ده سال جبران کنیم. همه امکانات عینی برای این هدف را داریم. تنها چیزی که کم داریم، توانایی استفاده صحیح از این امکانات است. و این فقط به خودمان بستگی دارد. فقط به ما! وقت آن است که یاد بگیریم از این امکانات درست استفاده کنیم. وقت آن رسیده سراغ آن سیاست پوسیده عدم دخالت در تولید نرویم. باید سیاستی نو درپیش بگیریم، سیاست دخالت در همه امور. اگر مدیر کارخانه‌ای هستی، باید در همه کارهای کارخانه دخالت کنی، همه چیز را زیر نظر بگیری، هیچ موردی از نگاهت پنهان نماند، مدام بیاموزی و دوباره بیاموزی. بولشویک‌ها باید استادِ فن شوند. وقتش رسیده بولشویک‌ها خودشان متخصص شوند. در دوره بازسازی، فن همه‌چیز را تعیین می‌کند. مدیر اقتصادی که نمی‌خواهد فن را یاد بگیرد و استاد نشود، شوخی است نه یک مدیر واقعی.

می‌گویند فن‌آموختن دشوار است. این درست نیست! هیچ دژی نیست که بولشویک‌ها نتوانند فتح کنند. ما دشوارترین مسائل را حل کرده‌ایم، سرمایه‌داری را سرنگون کرده‌ایم، قدرت را به‌دست آورده‌ایم، صنعت عظیم سوسیالیستی را ساخته‌ایم، دهقانان متوسط را به راه سوسیالیسم آورده‌ایم. مهم‌ترین کارها را از منظر سازندگی انجام داده‌ایم. آنچه باقی مانده چندان نیست: باید فن را بیاموزیم، دانش را فراگیریم. و زمانی که این کار را انجام کنیم، آهنگی برای رشد رقم خواهیم زد که امروز حتی تصورش را نداریم.

و اگر واقعاً بخواهیم، حتماً این کار را انجام خواهیم داد.

 

[۱]. ماجرای شاختی (۱۹۲۸) نخستین پرونده بزرگ خرابکاری صنعتی در دوره استالین بود که طی آن گروهی از مهندسان و مدیران باسابقه به اتهام خرابکاری و همکاری با بیگانگان در معادن زغال‌سنگ بازداشت و محاکمه شدند.

[۲]. پرونده «حزب صنعتی» دومین دادگاه مشهور دوره استالین بود که در سال ۱۹۳۰ گروهی از مدیران و مهندسان برجسته صنایع شوروی را به اتهام عضویت در یک باند خرابکاری، همکاری با فرانسه و ایجاد بحران اقتصادی محاکمه و محکوم کرد.

لینک کوتاه :

آیا نیاز به تهیه نسخه چاپی مجلات دارید؟

شما میتوانید با خرید اشتراک به نسخه چاپی مجلات ما دسترسی داشته باشید.