بریکس و جبهۀ مقاومت

چین و روسیه متحدانی برای چندقطبی سازی جهان‌اند نه بخشی از مقاومت

دی ۱۳, ۱۴۰۴

 

 

حامیان جبهۀ مقاومت در غرب آسیا به‌طور قابل درکی از ناتوانی روسیه و چین در ایستادگی کامل در برابر دسیسه‌های واشنگتن در شورای امنیت سازمان ملل دربارۀ غزه ناامید شده‌اند. این امر در ادامۀ ناامیدی سوریه از تعامل سریع روسیه با رژیم الجولانی در دمشق و نیز تداوم روابط مسکو با اسرائیلی‌ها رخ داده است. با این حال، در میان نیروهای طرفدار مقاومت، سوءبرداشت‌های رایجی دربارۀ قدرت‌های بزرگِ موازنه‌ساز در جهان وجود دارد که به ادعاهای نادرستی مبنی بر «فروش» یا «خیانت» رهبران بریکس به مقاومت می‌انجامد. این سوءبرداشت‌ها شایستۀ توجه‌اند. در کانون این بحث، اصولی قرار دارد که بر تشخیص دشمنان واقعی مقاومت ـ در تمایز از کشورهایی که می‌توان با آن‌ها روابط عادی یا حتی سازنده داشت ـ تأکید می‌کند. نباید نه جایگاه «منجی» برای متحدان بالقوه‌مان اغراق‌آمیز شود و نه کاستی‌هایشان بیش از حد بزرگ‌نمایی گردد. جبهۀ مقاومت در غرب آسیا (ایران، مقاومت فلسطین، مقاومت لبنان، سوریه تا پیش از دسامبر ۲۰۲۴، یمنِ تحت رهبری انصارالله و مقاومت عراق) مجموعه‌ای از اصول یا فرض‌های مهم را مشترکاً می‌پذیرد که بسیاری از دوستان و متحدانش آن‌ها را قبول ندارند. از جمله:

۱- «اسرائیل یک سرطان در منطقه است» که باید ریشه‌کن یا برچیده شود؛

۲- «مقاومت فلسطین تضمین‌کنندۀ آیندۀ فلسطین است» و تشکیلات خودگردان فلسطین به نهادی فاسد و خائن بدل شده است؛

۳- «راه‌حل دو دولتی» مورد حمایت سازمان آزادی‌بخش فلسطین و تشکیلات خودگردان، افسانه‌ای ظالمانه است که اشغال را تداوم می‌بخشد؛

۴- «مقاومت منطقه‌ای به رهبری ایران»، هستۀ اساسی یک غرب آسیای مستقل است.

افراد و کشورهایی که خارج از جبهۀ مقاومت‌اند، به‌ندرت همۀ این دیدگاه‌ها را می‌پذیرند؛ با این حال، بسیاری از آن‌ها در مقاطعی به متحد تبدیل می‌شوند و از مقاومت حمایت می‌کنند یا دست‌کم روابط عادی با آن دارند و از تحریم‌ها یا «اقدامات قهری یک‌جانبه» واشنگتن عبور می‌کنند. نباید ادعا کنیم چنین متحدانی به اصولی «خیانت» کرده‌اند که اساساً هرگز به آن‌ها باور نداشته‌اند. بهتر است منافع آن‌ها و محدودیت‌های کمک‌شان را بشناسیم.

در سال‌های اخیر، تنها دو دولت ـ جمهوری اسلامی ایران و کوبا ـ سیاست خارجی بلندمدتی را دنبال کرده‌اند که عناصر قابل‌توجهی از نوع‌دوستی در آن وجود داشته است؛ یعنی از کمک‌های خود منفعت مادی نبرده‌اند و حتی اغلب بابت آن هزینه داده‌اند. سایر دولت‌ها عمدتاً منافع خود را در نظر می‌گیرند و هر جا منافع مشترکی ببینند وارد تعامل می‌شوند. این امر برای دولت‌هایی که باید در برابر مردم خود پاسخ‌گو باشند، کاملاً طبیعی است.

روسیه نه رهایی‌بخش مقاومت است و نه خائن به آن؛ بلکه متحدی بالقوه و مهم است، البته در چارچوب محدودیت‌هایی مشخص. روسیه با «اسرائیل» مصالحه‌ها و سازش‌های تاریخی و الیگارشیک دارد. سید حسن نصرالله سال‌ها پیش این موضوع را روشن کرد، آن‌گاه که گفت روسیه در مبارزه با تروریسم تکفیری متحد است، اما در برابر «اسرائیل» نه. منطق ما لزوماً منطق آن‌ها نیست و باید بکوشیم منطق آن‌ها را درک کنیم.

حتی اکنون نیز روسیه و چین برای داشتن روابط عادی با طیفی از کشورها ـ از جمله ایران ـ تحریم‌های آمریکا را دور می‌زنند. هم‌زمان، ونزوئلا می‌کوشد با افزایش سرمایه‌گذاری روسیه در میدان‌های نفتی اورینوکو، مسکو را به دفاع فعال‌تر از حاکمیت ونزوئلا ترغیب کند.

حتی دوستان سرسخت فلسطین و جبهۀ مقاومت، مانند کوبا و ونزوئلا ـ که هر دو روابط خود را با «اسرائیل» قطع کرده‌اند (به‌ترتیب در سال‌های ۱۹۷۴ و ۲۰۰۹) و هر دو آموزش پزشکی و حمایت‌های دیگری به مردم فلسطین ارائه می‌دهند ـ نیز مصالحه‌های خاص خود را دارند. هر دو همچنان از سازمان آزادی‌بخش فلسطین و تشکیلات خودگردان و «راه‌حل دو دولتی» حمایت می‌کنند و در عین حال (تاکنون) از به‌رسمیت شناختن دولت انقلابی یمن در صنعا خودداری کرده‌اند. کوبا برای بقای اقتصادی خود، روابط اقتصادی (از طریق همکاری‌های پزشکی) با پادشاهی‌های خلیج فارس ـ که مخالف جبهۀ مقاومت‌اند ـ را نیز دنبال می‌کند؛ امری که می‌تواند برخی گزینه‌های سیاسی کوبا را محدود سازد. با این همه، هم کوبا و هم ونزوئلا به رشد بریکس و چندقطبی‌شدن جهان متعهدند.

حمایت تاریخی گسترده از سازمان آزادی‌بخش فلسطین و تشکیلات خودگردان ـ و در نتیجه از ایدۀ «دو دولتی» که تا کنون توسط ساف ترویج شده ـ تا حد زیادی پیامد تفرقۀ فلسطینیان و ناتوانی گروه‌های مقاومت در نمایندگی شایسته در ساف است؛ نهادی که تنها تشکل فلسطینی دارای جایگاه رسمی در سازمان ملل به‌شمار می‌رود. این یک مشکل برای مقاومت است. دشوار است انتظار داشت متحدانی در قاره‌های دیگر، در این موضوع با ساف و تشکیلات خودگردان مخالفت کنند و بدون رهبری فلسطینی، به گزینۀ یک دولت دموکراتیک واحد در فلسطین روی آورند.

کسانی که با روسیه و چین همکاری موفقی داشته‌اند، همواره به منافع مشترک متوسل شده‌اند؛ فرآیندی کاملاً عادی. در سال ۲۰۱۵، فرماندۀ نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، سردار قاسم سلیمانی، روسیه را قانع کرد تا به نفع سوریه و علیه تروریسم مورد حمایت واشنگتن که بر منطقه تحمیل شده بود، مداخله کند. این استدلال از آن رو پذیرفته شد که منافع روسیه را هدف می‌گرفت:

الف) کمک به جلوگیری از بازگشت تروریسم تکفیری به جنوب روسیه (چنان‌که پیش‌تر در چچن رخ داده بود)؛

ب) ایجاد جایگاهی راهبردی برای روسیه در غرب آسیا.

با این حال، رئیس‌جمهور پوتین به‌خوبی از دامی آگاه بود که اتحاد جماهیر شوروی در دهۀ ۱۹۷۰ در آن افتاد؛ زمانی که از حمایت از جمهوری دموکراتیک افغانستان (۱۹۷۸–۱۹۸۷) به جایگزینی برای ارتش آن کشور تبدیل شد. شوروی به‌طور موفقیت‌آمیزی به‌عنوان نیروی اشغالگر تصویر شد و سرانجام به‌دست نیروهای مجاهدینِ تحت حمایت سیا مجبور به عقب‌نشینی گردید. این تجربه کمک می‌کند تا دریابیم چرا روسیه تعهد زمینی خود را در سوریه محدود کرد و نتوانست پس از فروپاشی فرماندهی ارتش عربی سوریه در اواخر سال ۲۰۲۴، سوریه را «نجات» دهد. حتی ایران (هستۀ اصلی جبهۀ مقاومت) نیز به همین نتیجه رسید که اگر خود سوری‌ها برای بقای‌شان نجنگند، امکان «نجات» سوریه وجود ندارد. در هر صورت، بخش عمدۀ دستاوردهای سوریه در آن جنگ طولانی و کثیف، با فداکاری‌های ارتش عربی سوریه به‌دست آمد.

به همین ترتیب، چین نیز در دوران جنگِ طولانی و ویرانگر سوریه سرمایه‌گذاری قابل‌توجهی انجام نداد، زیرا پکن به‌دنبال ثبات بیشتر بود. این محاسبه، از منظر منافع ملی چین، منطقی به نظر می‌رسید؛ هرچند بسیاری انتظار اقدامات بیشتری داشتند. این درکِ تفاوت منافع ملی، عنصر مهمی از «واقع‌گرایی» در تحلیل ماست و نه صرفاً نوعی سازش آلوده یا ناپسند.

درست است که تحلیل‌گران واقع‌گرای انتقادی (مانند مرشایمر و مک‌گرگور) اغلب اهمیت مقاومت را در محاسبات خود نادیده می‌گیرند، اما در عین حال درست است که ایدئالیست‌های مقاومت نیز غالباً منافع واقعی دوستان و متحدان را بد می‌فهمند یا نادیده می‌گیرند. این ملاحظات زمانی اهمیت ویژه پیدا می‌کند که به رابطۀ جاری میان جبهۀ مقاومت و مهم‌ترین سازوکار چندقطبی‌سازی جهان امروز، یعنی بریکس، می‌نگریم.

فلسطین، لبنان، یمن، عراق، سوریه و ایران همگی به حمایت میان‌مدتی که بریکس در حال شکل‌دادن به آن است نیاز دارند و باید راهی برای رهایی از دیکتاتوری دلار بیابند، هرچند ممکن است اختلافات مهمی نیز وجود داشته باشد. به‌هرحال، همان‌گونه که میگل دیاس-کانل، رئیس‌جمهور کوبا، در سال ۲۰۲۳ گفت، بریکس به‌علاوۀ مهم‌ترین مجموعۀ جنوب جهانی یعنی گروه ۷۷ (با ۱۳۴ کشور عضو)، نمایندۀ ۸۰ درصد جمعیت جهان هستند و در جهانی که همچنان تحت سلطۀ واشنگتن است، «تنها جایگزین» به‌شمار می‌روند. پس یک مقاومتِ آمیخته با واقع‌گرایی چگونه باید به سازش‌های اخیر روسیه و چین دربارۀ فلسطین و سوریه بنگرد؟

نه روسیه و نه چین خود را قادر ندیدند که در شورای امنیت سازمان ملل با «طرح صلح» ترامپ برای فلسطین به‌طور مستقیم مخالفت کنند، هرچند قطعنامۀ جایگزینی ارائه دادند. آن‌ها انتقاد کردند و سپس رأی ممتنع دادند، نه رأی مخالف؛ زیرا هیچ متحد منطقه‌ای‌ای در کنار خود نمی‌دیدند. آن‌ها عملاً میدان را به آمریکا واگذار کردند؛ شاید حتی با این امید که واشنگتن بیش از پیش در باتلاق فلسطین فرو رود، در حالی که خودشان به مسائلی نزدیک‌تر به منافع‌شان بپردازند. حتی الجزایر نیز به جمع همکاران منطقه‌ای پیوست. آمریکا رژیم‌های عربیِ حاشیۀ خلیج فارس را به‌همراه سازمان آزادی‌بخش فلسطین و تشکیلات خودگردان در مشت خود داشت. روسیه و چین هیچ متحدی نداشتند و در صورت مخالفت، ناچار می‌شدند در برابر ساف بایستند و مسئولیت متوقف‌کردن پایانِ بمبارانی را بپذیرند که خودِ ساف از آن حمایت می‌کرد. در گذشته، روسیه مقاومت (به رهبری حماس) را در کنار تشکیلات خودگردان برای گفت‌وگو به مسکو دعوت کرده بود؛ اما در سازمان ملل، تنها ساف جایگاه رسمی دارد.

قطعنامۀ ۲۸۰۳ شورای امنیت اقدامی استعماری و هولناک است که می‌کوشد اشغال اسرائیلی غزه را (در ازای توقف ظاهری بمباران) تداوم بخشد و در عین حال، آن را با نوعی اشغال آمریکایی و تلاش برای خلع سلاح مقاومت درهم بیامیزد. پیام ضمنی آن چنین است: «استعمار رسمی را بپذیرید یا با نسل‌کشیِ دوباره روبه‌رو شوید». این قطعنامه از سوی بیش از یک کارشناس سازمان ملل مورد حمله و انتقاد قرار گرفته است. ممکن است برخی دولت‌های عربی یا مسلمان (مانند اندونزی) در این «نیروی تثبیت‌کننده» مشارکت کنند، اما اگر ـ که محتمل است ـ با مقاومت جدی فلسطینیان مواجه شوند، دچار تردید خواهند شد. کریگ موخیبر، کارشناس پیشین سازمان ملل، می‌گوید اجرای این قطعنامه (که با بخش‌های مهمی از حقوق بین‌الملل در تعارض است) باید در هر مرحله با آن مقابله شود.

در هر تعهد سیاسیِ آینده، یکی از چالش‌های پیشِ روی مقاومت آن است که سازمان آزادی‌بخش فلسطین (ساف) را به نهادی بازسازی کند که نمایندگی واقعی‌تری داشته باشد و ارادۀ مردم فلسطین را بازتاب دهد. با تحقق چنین تغییری، امکان شکل‌گیری ائتلاف‌های گسترده‌تر نیز فراهم خواهد شد.

در شورای امنیت سازمان ملل، رهبران بریکس علیه طرح آمریکا استدلال کردند، اما سپس گزینۀ مسدود کردن آن را کنار گذاشتند؛ امری که ضعف، عدم تمایل یا ناتوانی آن‌ها را در تحمیل یک گزینۀ جایگزین در برابر ارادۀ ایالات متحده نشان داد. با این حال، با وجود رأی ممتنع آنان، نباید میزان مشارکت‌شان در این جنایت را اغراق‌آمیز جلوه داد؛ هرچند تردیدی نیست که مردم فلسطین را رها کردند. با این همه، چین و روسیه همچنان در میان‌مدت متعهد به کاهش قدرت جهانی آمریکا و سلطۀ دلار هستند؛ روندی که برای همۀ جنبش‌های رهایی‌بخش ضروری است.

در سوریه، بسیاری روسیه را به‌دلیل «نجات ندادن» کشور مستقل سوریه از فاجعۀ تسلط القاعده (هیئت تحریرالشام) مورد انتقاد قرار دادند. اما این برداشت گمراه‌کننده است. روسیه در اواخر سال ۲۰۱۵ وارد میدان سوریه شد تا به ارتش عربی سوریه (SAA) در نبرد با نیروهای نیابتیِ فرقه‌گرا به رهبری آمریکا کمک کند؛ هدف آن جایگزین شدن با ارتش سوریه نبود. پوتین با در نظر داشتن تجربۀ اتحاد شوروی در افغانستان، نمی‌خواست به اداره‌کنندۀ یک نیروی اشغالگر تبدیل شود. بنابراین، هنگامی که قطر و ترکیه بخش بزرگی از فرماندهی ارتش سوریه را خریدند و سپس در برابر اوج‌گیری دوبارۀ HTS آن‌ها را وادار به عقب‌نشینی کردند، روسیه ناچار شد از یک وضعیت بد، بهترین استفادۀ ممکن را بکند: فرماندهان وفادار سوری را تخلیه کند و بکوشد پایگاه‌های خود را در سوریه حفظ نماید. در سوریه همچنان نارضایتی‌هایی نسبت به تلاش‌های محدود و متناقض روسیه برای حفاظت از مردم در برابر کشتارهای ساحلی وجود دارد؛ کشتارهایی که بسیار نزدیک به پایگاه هوایی روسیه در جبله رخ داد. با این حال، زمانی که ارتش سوریه دیگر قادر به جنگیدن نبود، روسیه نمی‌توانست سوریه را «نجات» دهد.

بزرگ‌نماییِ تقصیرِ طرف‌های ثالث، موجب سردرگمی‌هایی نیز دربارۀ حمایت امارات از شبه‌نظامیان بی‌رحم نیروهای واکنش سریع (RSF) در سودان شده است. برخی رسانه‌ها به استفادۀ RSF از سلاح‌های چینی یا به خرید طلای استخراج‌شده از سودان توسط چین از طریق امارات اشاره می‌کنند و بدین‌ترتیب توجه را از اربابان سنتی امارات منحرف می‌سازند. واشنگتن سال‌هاست که از پادشاهی‌های خلیج فارس به‌عنوان نیروهای نیابتی در سراسر شمال آفریقا ـ مانند بوکوحرام، الشباب و RSF ـ استفاده کرده است؛ همان‌گونه که در غرب آسیا نیز چنین کرد، تا کشورهای مستقل را تضعیف و تجزیه کند و هژمونی آمریکا را گسترش دهد.

خلاصه آن‌که، همان‌گونه که حسین بدرالدین الحوثی، رهبر یمن، گفته است، نخست باید دشمنان واقعی را شناسایی کرد؛ همان‌هایی که جنگ‌های امروزِ ناشی از افول هژمونیک را هدایت می‌کنند. پس از آن، باید روابطی واقع‌بینانه با طیفی از متحدان برقرار کرد که لزوماً همۀ ارزش‌های ما را ندارند. روسیه و چین بخشی از جبهۀ مقاومت نیستند، اما نقش مهمی در ایجاد ساختارهایی برای دور زدن قدرت آمریکا ایفا می‌کنند و بدین‌وسیله به شکل‌گیری جهانی چندقطبی و آزادتر کمک می‌نمایند؛ جهانی که به سود همۀ ملت‌های مستقل است. نباید نه ظرفیت‌های «منجی‌گونه»‌ آن‌ها را بزرگ‌نمایی کرد و نه کاستی‌هایشان را. آن‌ها در آینده جایگاهی مهم خواهند داشت، به‌عنوان تنها جایگزین راهبردی در برابر دیکتاتوری جهانیِ کنونی.

لینک کوتاه :

آیا نیاز به تهیه نسخه چاپی مجلات دارید؟

شما میتوانید با خرید اشتراک به نسخه چاپی مجلات ما دسترسی داشته باشید.