جغرافیای نابرابری

سرمایه‌ نیازمند سلسله‌مراتب است، و جهان هرگز مسطح نبوده است.

آبان ۲۹, ۱۴۰۴

در صحنۀ سیاست جهانی پرده ها بالا رفته و مثل روز روشن است که اقتصاد نمی‌تواند از سیاست جدا باشد و طبل رسوایی مدل‌های اقتصاد علمی به صدا درآمده است و مبلغان دیروز بازارهای خود تنظیم‌گر به خسارت‌ بار بودن این ایده‌ها اعتراف می‌کنند. بازاری که در سر اقتصاددان‌های کلاسیک و پیروان نئوکلاسیک آن‌ها عادلانه به نظر می رسد، تنها در افسانه‌ها کار می‌کند . دروغی که سال‌ها رایج بود این است که سود نتیجۀ طبیعی عرضه و تقاضاست، و حقیقت برملا شده این است که سود حاصل ساختارهای اقتصاد سیاسی و نتیجۀ روابط نابرابر قدرت است.

امروز بیش از هر زمان دیگری آشکار است که سود حاصل نابرابری‌هاست و هر زمان که نابرابری های سودآور از میان رفت، برای خلق نابرابری های جدید باید به سیاست متوسل شد . وقتی نابرابری‌هایی مانند استعمار ،استثمار، انحصار ، فناوری و بهره وری‌های ناشی از آن ، مالی سازی، تولید فراسرزمینی با نیروی کار یا منابع ارزان ، یارانه و تسهیلات بانکی ارزان و تبعیض آمیز نمی‌توانند مناسبات سودآوری را حفظ کنند، فرصت برای بازگشت بی‌پردۀ سیاست مهیا می‌شود. در همین لحظۀ گسست است که حقیقت برملا می شود. حقیقت همواره دیر‌تر از دروغ وارد صحنه می شود؛ جستجوی نابرابری شرط تولید است و زمانی که این قلمروها ناپدید می شوند باید آن را آفرید.

هزینۀ تولید کالاها هم تابع عوامل فنی و اقتصادی است، و هم تحت تاثیر سیاست‌ها و نظام‌های فرااقتصادی ژئوپلیتیک و ژئواکونومیک. اگر فناوری تولید و دسترسی به منابع طبیعی را جزو عوامل غیرسیاسی هزینۀ تولید بدانیم که البته خطاست، در روی دیگر سکه عوامل سیاسی‌ای مثل یارانه‌ها ، مالیات‌ها ، قوانین دستمزد و نیروی کار، تعرفه‌ها و محدودیت‌های صادراتی و وارداتی و سیاست‌های پولی و مالی، قوانین و مقررات زیست محیطی و بازنشستگی و بیمه  قرار دارند. اینکه هزینۀ هر کالا در یک سازمان تولید چگونه باشد، حاصل جمع همۀ این عوامل است که بخش عمدۀ آن را روابط سیاسی پوشش می دهد و نه نیروهای معصومانۀ بازار .

رقابت چین و آمریکا را از این منظر می‌توان تنشی ژئوپلیتیک و ژئواکونومیک و نبردی بر سر بازتوزیع جهانی ارزش اضافی و سود روایت کرد؛ چون از دست رفتن سودها خود دردنشان هشداردهندۀ آب رفتن نابرابری‌ها و قدرت‌هاست. از دهۀ ۱۹۹۰ که شرکت‌های آمریکایی در جستجوی جغرافیای نابرابری برای کاهش هزینه‌ها، تولید را به چین منتقل کردند(با دستمزدی معادل ۱۰ درصد نیروی کار آمریکایی)،  سود های سرشاری تصاحب شد اما اشتغال صنعتی ۱۹ میلیون آمریکایی در آن تاریخ به سطح ۱۲ میلیون در سال ۲۰۲۰ تنزل کرد.

البته آمریکا توانست با اتکای خود به یک نابرابری دیگر یعنی قدرت دلار به عنوان یک ارز جهانی، سال‌ها با نابودی بنیادهای تولید خود کنار بیاید و با تنفسی مصنوعی در نظام مالی، مناسبات سودآوری را تداوم بخشد و اقتصاد خود را از تنظیمات تولیدمحور به تنظیمات سفته بازانه تغییر دهد. امروز سهم تولید صنعتی از GDP آمریکا از ۲۴ درصد در سال ۱۹۵۰، به ۱۱ درصد در سال ۲۰۲۴ سقوط کرده است و شرکت های تولیدی مانند جنرال موتورز با حاشیه سود‌های ۵-۷ درصد دست و پنجه نرم می کنند؛ در حالی که سهم بخش مالی از سود شرکتی از ۱۰ درصد سال ۱۹۵۰ به ۳۰ درصد در ۲۰۲۴ رسیده است و بانک های بزرگی مثل جی پی مورگان با حاشیه سودهای ۲۰-۳۰ درصدی فعالیت می کنند.

در دهۀ ۱۹۶۰ ، ۷۰ درصد سرمایه گذاری‌ها در بخش واقعی اقتصاد هزینه می‌شد اما امروز ۶۰ درصد سرمایه گذاری‌ها در بخش مالی شامل سهام، اوراق قرضه و رمز ارزها متمرکز است. سیاست‌های انبساطی فدرال رزرو از سال ۲۰۰۸ تا ۲۰۲۴ باعث سرازیر شدن ۹ تریلیون دلار به وال استریت به جای بخش صنعت شده است و هیچ دستاوردی برای سودآوری بخش واقعی نداشته است و بدهی شرکتی به رکورد تاریخی ده تریلیون دلاری رسیده است که با افزایش نرخ‌های بهره بیشتر، موجب ورشکستگی‌های انبوه خواهد شد.

به نظر می‌رسد این نقطۀ اتکا نیز دچار بحران است . سودهای کاغذی قابل تداوم نیستند و حباب‌ها بالاخره می‌ترکند. گفتارهای وزیر خزانه‌داری جدید، اسکات بسنت، و معمار تعرفه‌های دولت ترامپ، استفان میران، نشان از رنج‌های هشدار‌دهندۀ اقتصاد آمریکا دارند. آمریکا با متهم ساختن چین به تقلب و رقابت غیرمنصفانه، اعتیاد خود به سودهای ارزان حاصل از نابرابری‌ها را پنهان می کند و در پشت صحنه به خلق نابرابری‌های جدید می اندیشد.

در مقابل چین در بلند‌مدت فناوری و دانش فنی را در خود جذب کرد و سود حاصل از تولید ارزان در چین به جای بازگشت به آمریکا صرف سرمایه گذاری در زیرساخت‌های چین و رشد تدریجی ظرفیت تولید آن شد. چین با استفاده از نابرابری دستمزدها به کارخانۀ جهان تبدیل شد اما با درونی سازی فناوری، رقیب سرمایه داری آمریکا از آب در آمد و قصد دارد از کارخانۀ جهان به آزمایشگاه نوآوری تبدیل شود. این همان هشداری بود که جان اسمیت اقتصاددان به آن اشاره داشت : «امروز چین همان نقشی را بازی می کند که آمریکا در قرن نوزدهم برای بریتانیا داشت؛ رقیبی که با تکیه بر نابرابری های جدید، امپراتوری کهنه را به چالش کشید .»

آمریکا که بریتانیا را به عنوان درس عبرت پشت سر دارد، خوب می داند سود حاصل قدرت است و ظهور قدرتی برابر یعنی از دست دادن هر دو ، هم قدرت و هم سود .  به همین دلیل برای بازگرداندن سود به چرخۀ تولید به سیاست های جایگزین رو آورده است؛ اما دیرهنگام. از سال ۲۰۱۸ تعرفۀ ۲۵ درصدی را به کالاهای تولید چین تحمیل کرد و فروش تراشه‌های پیشرفته به چین را ممنوع اعلام کرد. نمود بارز این اقدامات را می‌توان در تحریم شرکت هوآوی برای حفظ نابرابری فناورانۀ آمریکا  مشاهده کرد. از طرف دیگر سیاست نزدیک سازی تولید به خانه(nearshoring)  را در پیش گرفت که تولید را به مکزیک یا کشورهای همسوتر و تحت کنترل‌تری مثل ویتنام و هند جابه جا کرد . الگویی که دوباره احتیاج سود به خلق نابرابری‌های جدید را به نمایش می‌گذارد . اما چین نیز تبدیل به یک قدرت سرمایه‌داری شده است که از نابرابری‌های جدید مثل فناوری‌های ارزان خود یا سرمایه گذاری در آفریقای توسعه نیافته برای تولید سود بهره می‌برد و عرصه را برای تحرک سرمایۀ آمریکایی محدود می‌کند.

شعار بازگرداندن مشاغل ترامپ/بایدن در تنگناهای دیگری همچون تزریق ماشین و خودکارسازی تولید گرفتار است. رباتیک شدن خط تولید فورد در میشیگان روندهایی را بازنمایی می‌کنند که با اهداف تولید اشتغال ناسازگار به نظر می‌رسند و معلوم نیست این سیاست‌ها چقدر از عهدۀ اشتغال‌زایی برآیند. چین نیز با افزایش دستمزدها دست و پنجه نرم می‌کند و شرکت‌های خود را به دنبال نیروی کار ارزان‌تر به کامبوج یا غنا منتقل می‌کند. از طرف دیگر قصد دارد از این فرصت برای تقویت قدرت خرید داخلی و بازترشدن مصرف داخلی به عنوان جایگزین بازار آمریکایی که احتمال از دست رفتن آن در طول جنگ تجاری وجود دارد استفاده کند.

با این نگاه آشکار است که سود از دست رفتۀ آمریکا و احتمال از دست دادن قدرت تصاحب یا خلق نابرابری‌ها، دلیل رقابت است این دو کشور و نه فانتزی‌هایی منسوخ مانند دموکراسی یا حقوق بشر .گفتارهای سیاست صنعتی جیک سالیوان در دولت بایدن یا سوگواری جی دی ونس برای ارزش افزوده‌های از دست رفته به دلیل مفروضات اشتباه در دولت ترامپ، نشان از همین ذات سیاسی اقتصاد دارند . اگر بازارها طبیعی بودند ، تنها متهمی که آمریکا می توانست آن را مجازات کند دست نامرئی بود اما صد حیف که از همان روز اول اسمیت این نکته را گوشزد کرده بود که دست نامرئی را نمی توان قطع کرد. جنگ تجاری اعلام شده از سوی آمریکا اعتراف به همین نکته است که دست‌ها از قضا مرئی‌اند و این دست‌ها همان دست‌های سیاست‌اند. برای حفظ سود باید مشت‌ها را گره کرد و برای تولید نابرابری‌ها نباید هرگز مبارزه را فراموش کرد . آمریکا بهتر از هر کسی می‌داند که اصلاح این وضعیت نیازمند بازآرایی های سیاسی عمیق حتی به قیمت دلخوری متحدان است و نمی‌توان منتظر نیروهای تعادل بخش بازار نشست.

امروز جهان با همه زشتی‌هایش صحنۀ زیبای بازگشت انسان است . انسانی که به حقیقت خود نزدیک‌تر شده و مقهور مدل‌های برساختۀ خود نیست و به خوبی می‌داند هر آنچه هست دست‌ساز اراده‌های اوست. صحنۀ امروز را باید با لنزهای اقتصاد سیاسی ادراک کرد و نه مفروضات اقتصاد علمی.

 

 

لینک کوتاه :

آیا نیاز به تهیه نسخه چاپی مجلات دارید؟

شما میتوانید با خرید اشتراک به نسخه چاپی مجلات ما دسترسی داشته باشید.