عقلانیتِ نبردِ نامتقارن

ضرورت بازآرایی منطق راهبردی ایران در فاز دوم جنگ*

اسفند ۲۹, ۱۴۰۴

در منازعات راهبردی، همواره فاز نخست با غلبه شوک روانی و هیاهوی تبلیغاتی همراه است؛ اما اکنون با گذشت زمان، شاهد یک تغییر کیفی در ماهیت تهدید و گذار به واقعیت مادی نبرد هستیم. اگر در آغاز، تهدیدها جنبه‌ای نمادین داشتند، امروز آرایش جنگی دشمن از مانورهای رسانه‌ای به سمت هدف‌گیری سیستماتیکِ زیرساخت‌های حیاتی و حذف فیزیکی شخصیت‌های کلیدی تغییر یافته است. ترور شهید علی لاریجانی و وزیر اطلاعات، در کنار حملات سنگین به زیرساخت‌های انرژی در پارس جنوبی، نشان‌دهنده بالارفتن شیب تنش است، که می‌تواند چنان شتابی بگیرد که فرصت ادراک و تطبیق با آن از دست برود.

*آیا این اقدامات، صرفاً تلاشی برای دستاوردسازیِ رسانه‌ای، جهت خروج آبرومندانه است، یا خبر از ورود به مرحله‌ای جنون‌آمیز می‌دهد که بازتعریفِ فوری آرایش دفاعی و تهاجمی ما را به یک ضرورت حیاتی بدل کرده است؟* به نظر می‌رسد این وقایع، فراتر از اقدامات ایذایی، هشداری بر آغاز فاز دوم جنگ، با منطقی متفاوت است.

 

*شکست محاسباتی و اقتدار میدان در فاز نخست نبرد*

درک چرایی جنون فعلی دشمن، مستلزم تبیین شکست‌های راهبردی او در فاز نخست است. *ایالات متحده و رژیم صهیونیستی با این پیش‌فرض وارد معرکه شدند که پیروزی، پروژه‌ای کوتاه‌مدت و نهایتاً چهارروزه خواهد بود. * این تصلب ساختاری در تفکر دشمن، ناشی از نادیده‌گرفتن سه رکن بنیادین اقتدارِ ایران بود: نخست، صلابت ساختار حاکمیتی که برخلاف تصور آن‌ها، پس از انتقال رهبری نه‌تنها دچار تزلزل نشد، بلکه سریعاً انسجام خود را بازیافت. دوم، ناکام‌ماندن سناریوهای داخلی و عدم همراهی جریانات تجزیه‌طلب در مرزها. و سوم، تخریب هوشمندانه و حساب‌شده زیرساخت‌های منطقه‌ایِ آمریکا که توان رزم واشینگتن را فلج کرد. در این میان، بستن تنگه هرمز فراتر از یک اقدام تاکتیکی، ضربه‌ای بسیار نمادین و دردناک بود که ابهت هژمونیک آمریکا را در هم شکست و آن را از یک بازیگر مسلط، به بازیگری مستأصل تبدیل کرد. شکست این محاسبات، دشمن را به سمتی سوق داده که اکنون برای جبران بن‌بست راهبردی خود، به رفتارهای انتحاری روی آورده است.

 

*تغییر پارادایم نبرد از فشار سیاسی به منطق فروپاشی*

ما اکنون با یک چرخش پارادایمیک در اهداف دشمن روبرو هستیم. اگر هدف اولیه آمریکا تغییر رفتار یا جابه‌جایی مهره‌های سیاسی از طریق مدل ونزوئلایی بود، امروز این هدف به منطق فروپاشی تغییر یافته است. *گزارش‌ها مبنی بر تفویض اختیار به ارتش اسرائیل برای ترور مقامات ایرانی، بدون نیاز به تأیید سلسله‌مراتب سیاسی، نشان‌دهنده خروج دشمن از عقلانیت دیپلماتیک و ورود به عرصه جنون عملیاتی است. * از منظر ژئوپولیتیک، دشمن به این نتیجه رسیده که هیچ جایگزینِ سیاسی در داخل حاکمیت وجود ندارد و مسیر بازی سیاسی مسدود است؛ لذا تنها راه را در تخریب کل ساختار می‌بیند. هدف، ایجاد یک شوک ذهنی و اجتماعی از طریق ترور مقامات و تخریب زیرساخت‌هاست تا اراده ملی را دچار فروپاشی کند. این تغییر در هدف دشمن، ایجاب می‌کند که منطق دفاعی ما نیز فوراً از مدیریت تنش به حفاظت از موجودیت و پاسخ ویرانگر تغییر یابد.

 

*ضرورت بازآرایی در منطق نبرد*

پیروی خشک از قوانین بین‌المللی، که ناکارآمدی آن‌ها در غزه و اوکراین ثابت شده است، هیچ سنخیتی با عقلانیت راهبردی در مدیریت تنش‌های کنونی ندارد. *امروز عقلانیت به‌معنای پیروی بی‌چون‌وچرا از قواعدِ حقوقیِ بی‌اثر نیست؛ بلکه به معنای پیش‌بینی‌پذیرکردن هزینه‌های سنگین برای دشمن است؛ دشمن باید انتظار هر واکنش نامنتظره و ویرانگری به عملیات جنون‌آمیز خود داشته باشد. * برای مثال، در پاسخ به حملات زیرساختی، نباید به موازنه یک‌به‌یک بسنده کرد. با توجه به فقدان عمق استراتژیک در رژیم صهیونیستی و تراکم بالای زیرساخت‌ها در مساحتی محدود، اگر دشمن یک واحد از زیرساخت ما را هدف قرار داد، باید با سه ضربه متقابل، حس فروپاشی ذهنی را در عمق جامعه صهیونیستی نهادینه کرد. بازیگر عاقل کسی است که هزینه عبور از خطوط قرمز را برای طرف مقابل به شکلی قطعی و ویرانگر تعریف کند. هدف باید مختل‌کردن کامل روند زندگی در سرزمین‌های اشغالی باشد، تا دشمن درک کند که بقای او در گرو توقف این جنون است. این نبرد دیگر جای تحمیل معادله نیست، بلکه دوران بقای عاقل‌ترین بازیگر است.

یکی از ابزارهای کلیدی در دکترین پاسخ نامتقارن، گسترش دایره تهدید به بازیگران هم‌دست در منطقه است. باید به روشنی گفته شود که امنیت مقامات کشور، خط قرمز ایران است؛ چنان‌که مسئولین عالی‌رتبه ما مورد تعرض قرار گیرند، خاندان‌های سلطنتی و حکام کشورهایی که فضای خود را در اختیار دشمن قرار داده‌اند، اهداف مشروع تلقی خواهند شد. این شرطی‌سازی قاطع، ایالات متحده و شرکای منطقه‌ای‌اش را بر سر یک دوراهی حیاتی قرار می‌دهد: یا باید افسار رفتارهای جنون‌آمیز اسرائیل را بکشند و یا برای حفظ بقای خود، از ائتلاف جنگی خارج شوند. این یک رفتار کاملاً عقلانی بر مبنای منطق هزینه-فایده است که لرزه بر اندام رژیم‌های وابسته خواهد انداخت.

 

*فرجام نبرد*

زمانی که دشمن زیرساخت‌های رسمی، مدنی و قانونی را هدف می‌گیرد، جنگ از حالت کلاسیک خارج شده و به ذات انقلابی و نهضتی خود بازمی‌گردد. در این مرحله، حاکمیت به جای ساختارهای صلب اداری، بر «بسیج توده‌ای» تکیه خواهد کرد. در این صورت، تخریب زیرساخت‌ها نه‌تنها پایان کار نیست، بلکه منجر به انتقال قدرت از نهادهای رسمی به اراده‌های مردمی می‌شود؛ مرحله‌ای که در آن، خون ملت به جوش آمده و به تعبیر دقیق رهبر شهیدمان، مردم «مبعوث» خواهند شد تا کار را تمام کنند. *این نبرد، پایانِ معادلات کلاسیک ژئوپولیتیک و آغازِ عصر اراده‌های مبعوث‌شده است. * حفظ یکپارچگی، شرف و ناموس این مرزوبوم، اکنون بر عهده مردمی است که با این مسئولیت بزرگ تاریخی، اجازه نخواهند داد منطق فروپاشی، بر اراده الهیِ آنان چیره شود. عزت و اقتدار میهن، در گرو این مسئولیت‌پذیری عظیم است.

 

🔸

لینک کوتاه :

آیا نیاز به تهیه نسخه چاپی مجلات دارید؟

شما میتوانید با خرید اشتراک به نسخه چاپی مجلات ما دسترسی داشته باشید.