شلیک به قلب سیاست خلیجی

توهم تعامل در سایۀ شکل‌گیری نظم نوین منطقه‌ای

شهریور ۱۵, ۱۴۰۴

عصری که در آن زندگی می‌کنیم، دورۀ پایان واقعیت‌های عظیمی است که سال‌ها به زندگی ما در منطقه و جهان شکل داده بودند. زمان ما، زمانۀ درهم شکستن قواعد پیشین و تولد واقعیت‌هایی جدید است و بازیگران صحنه جز با استقبال از این تغییرات شگرف، جایگاهی در آینده نامتعین آن نخواهند داشت. چرا که عبور از نظم پیشین جز با خطر کردن ممکن نیست و امکان خطر کردن جز با استقبال از آن مهیا نخواهد شد. در این بین بازندگان محتوم بازی سرنوشت تنها کسانی خواهند بود که ملتمسانه به نظم در حال مرگ دست می‌یازند و حیات خود را از آن مسیر پی‌جویی می‌کنند. راه‌حل‌های کهنه اکنون از هر زمان دیگری غیرقابل دسترس‌تر هستند؛ هر طرحی از استقلال که امکان ادغام با قدرت هژمونیک اسرائیل در منطقه را نداشته باشد، از سوی آمریکا مسدود تلقی می‌شود و توهماتی هم‌چون ایجاد اختلاف بین واشنگتن و تل‌آویو یا حل سوءتفاهمات با ایالات متحده برای دسترسی به یک توافق، حتی در حد ایجاد تنفس و خرید زمان غیرممکن به نظر می‌رسد.
قطر به مدت چند دهه یک بازی به‌ظاهر بی‌طرفانه و بسیار سودآور را با مهارت هر چه بیشتر پیش برد؛ از یک سو با طرح چهره‌ای اسلام‌گرایانه و با حمایت از گروه‌های جهادی هم‌چون النصره یا جریان‌های سیاسی هم‌چون اخوان‌المسلمین، اعتبار عمومی خود در جهان اسلام را به نقطه قابل توجهی رساند. البته استفادۀ دوحه از این کارت بسیار مهم تنها در دیپلماسی عمومی یا نفوذ سیاسی خلاصه نشد بلکه در ائتلاف با ترکیه توانست از این مهم به عنوان یک اهرم فشار اثرگذار علیه ایران استفاده کند که در نهایت اثر خود را در پروندۀ سوریه نشان داد. از سوی دیگر قطر با میزبانی از پایگاه‌های نظامی آمریکا، خود را به عنوان تنها شریک راهبردی غیرناتویی آمریکا مطرح کرد. این بازی دوگانه امکان ویژه‌ای به دوحه بخشید که جایگاه آن را به عنوان میانجی بی‌چون و چرا و معتمد منطقه تثبیت کرد. قطر از یک سو ارتباط وسیعی با گروه‌های مسلح جهادی داشت و از سوی دیگر کانال‌های ارتباطی قدرتمندی با موساد شکل داده بود. همین رویکرد نرم و دیپلماسی‌محور تصویری از قطر ساخت که گویی همواره می‌تواند با صرف کم‌ترین هزینه‌ها بیشترین عایدی را به دست آورد و با هنرمندی از دل هر حادثه‌ای دور بماند. حتی زمانی که اسرائیل، ایران، عربستان سعودی یا امارات هر کدام در دوره‌ای درگیر جنگ مستقیم و زیر آتش بودند، دوحه در یک حاشیۀ امن به عنوان یک برنده شناخته می‌شد. قطری‌ها با فراغت و بدون ترس سود هنگفت گازی خود را محاسبه می‌کردند و از نقش بی‌بدیل خود به‌عنوان یک میانجی غیرقابل جایگزین نهایت استفاده را می‌بردند.
اکنون آن زندگی رویایی و دل‌انگیز با هجوم یک واقعیت غیرقابل صرف نظر به پایان رسیده است. دیگر هیچ منطقۀ بی‌طرف یا حاشیۀ امنی در کار نخواهد بود. البته که این الگو باید پیش‌بینی می‌شد. زیرا اسرائیل پیشاپیش نشان داده بود که نه‌تنها برای درهم شکستن مقاومت بالفعل بلکه برای نابودی هرگونه استعداد مقاومت نیز تمام هزینه‌ها را به جان می‌خرد. برای تل‌آویو مهم نیست که شما با واشنگتن رابطۀ راهبردی دارید، پایگاه‌های آن را در خود جای داده‌اید یا اینکه گازتان چقدر برای اقتصاد جهانی مهم است؛ اولویت با اسرائیل و امنیت اسرائیل است پس اگر تهدیدی صادر می‌شود، پیش‌تر تصمیم عملیاتی کردن آن گرفته شده است. این موضع به خوبی روشن می‌سازد که حتی با موقعیت ویژه و منحصربه‌فرد قطر، جایی برای ایستادن در نقطۀ میانۀ بازی ندارید. یا تماما با ما هستید یا ما علیه شما خواهیم بود. نه قلمرو ممنوعه‌ای وجود دارد و نه هیچ قانون و حقوق و کنوانسیونی مانع‌مان خواهد شد.
اما قسمت مهم‌تر ماجرا که چرخش عریان سیاست‌های آمریکا در منطقه را به ما گوشزد می‌کند، تصمیم و موضع ایالات متحده در نسبت با این حمله است. زمانی که می‌گوییم قطر به‌عنوان یک میانجی سود خوبی از بازی سیاسی خود می‌برد، باید متوجه این نکته باشیم که آمریکا نیز به کمال هرچه تمام، از دوحه به عنوان یک مهره بسیار ارزشمند در طرح خود استفاده می‌کرد. در واقع حضور حماس در پایتخت قطر یک ایدۀ پیشنهادی از سوی واشنگتن بود که بدین ترتیب با حفظ یک کانال ارتباطی و پشتیبانی قدرتمند، مقاومت فلسطین عنصری در دسترس باقی بماند که بتوان در زمان مقتضی از نفوذ سیاسی و مالی بر آن بهره برد. پس همراهی آمریکا با ترور رهبران حماس در قطر در واقع نمایان‌کنندۀ عدول از راهبردی بود که دهه‌ها ضمن تامین منافع آمریکا، موازنه میان قدرت‌های رقیب در غرب آسیا را برقرار می‌ساخت. ایالات متحده با اتخاذ این سیاست اسرائیل‌محور بخش قابل توجهی از مشروعیت، قدرت نرم جهانی و اعتماد دیپلماتیک به خود را دچار خدشه کرده است. اما سوال اصلی این است که واشنگتن با قمار بر سر بخش مهمی از دارایی‌های نظم‌ساز خود چه چیزی به دست می‌آورد؟ و اگر از راهبرد پیشین خود دست کشیده -چرا که ابزارهای آن را رها کرده- پس چه استراتژی تازه‌ای در منطقه به پیش خواهد رفت؟
به نظر می‌رسد نگاه دولت دوم ترامپ در مواجهه با رقیبان و یا حتی متحدانی که داعیۀ حفظ حدودی از استقلال را دارند، مبتنی‌بر حفظ برتری مطلق و مستمر است. بدین‌ترتیب که اعمال سلطه و برتری بر طرف مقابل از طریق ابزارهای حقوقی و قانونی مشروع رخ نمی‌دهد و چنین روشی یا در ترکیب با ابزارهای دیگر ظهور می‌کند یا شکل و قالب تهدیدگونه تازه‌ای می‌یابد. مهم‌ترین روشی که می‌تواند برتری مطلق آمریکا را استمرار ببخشد آن است که فاصله بسیار کمی با فعلیت یافتن تهدید داشته باشد. تهدید به جنگ، اعمال تعرفه‌ها یا حملۀ نظامی، که پراستفاده‌ترین ابزارهای ترامپ پس از رسیدن به قدرت هستند، همگی یک خاصیت مشترک دارند؛ فاصله آن‌ها تا انجامشان بسیار کم است و ترامپ نیز نشان داده که از به‌کارگیری‌شان ابایی ندارد. پس تهدید کاملا معتبر است و از همین طریق تدوام سلطه حفظ خواهد شد.
پیش‌نویس سند تازۀ دفاع ملی ایالات متحده نیز نشان می‌دهد آمریکا به سوی تامین امنیت سرزمین خود و نیم‌کرۀ غربی متمرکز شده است و علی‌رغم درگیری جدی سیاسی و اقتصادی با چین، نقطه اولویت خود را در جغرافیای دیگری تعریف کرده است. یکی از دلایل مهم این نگرش می‌تواند دشوارتر شدن مهار چین در غرب اقیانوس آرام باشد. مواجهه با سد بزرگی به نام روسیه نیز امکان گسترش پیمان آتلانتیک شمالی را تقریبا ناممکن ساخته‌است. پس شاید کم‌چالش‌ترین محدودۀ جغرافیایی که آمریکا هنوز امکان سلطه کامل بر آنجا را حفظ کرده است، جنوب غرب آسیا و شمال آفریقا باشد. یکی از گزینه‌های استراتژیک معنادار که همزمان می‌تواند پکن و مسکو را نیز تضعیف کند، از بین بردن قدرت ایران در منطقه خواهد بود. از آنجایی که تاکتیک‌های جنگی اسرائیل اثرگذاری خود را پیش‌تر ثابت کرده است، ایالات متحده می‌تواند با حمایت از قدرت نیابتی خود شکل تازه‌ای به نظم پیشین داده و با تثبیت هژمونیک رژیم صهیونیستی، سلطۀ مطلق خود را استمرار ببخشد. در این نقطه احتمالا دولت‌های عربی و ترکیه با هراس از واکنش غرب یا هدف قرار گرفتن هرگونه مقاومتی مرعوب نظم تازه خواهند شد و اسرائیل “کار کثیف غرب” را در منطقه به سرانجام می‌رساند. تنها مانع واقعی تحقق این طرح، جمهوری اسلامی ایران و مقاومتی است که با پشتیبانی آن علیه رژیم صهیونیستی و ایالات متحده آمریکا شکل گرفته است.
می‌توان گفت که پس از جنگ ۱۲ روزه و اقدام به فعال‌سازی مکانیزم ماشه از سوی تروئیکای اروپایی، هدف قرار گرفتن دوحه سومین ضربه بزرگ به گفتار و جریانی سیاسی‌ای در ایران بود که پیوسته به دنبال هضم کشورمان در نظم غربی بودند. قطر به علت حفظ روابط گرم با ایالات متحده، هم‌گرایی توامان با جریان‌های اسلامی و پیگیری ظواهر فرهنگی بومی همواره به‌عنوان یک نسخه طراز و مطلوب، پیش‌روی جمهوری اسلامی ایران نهاده می‌شد. نسخه‌ای که به علت ایفای نقش هنرمندانه دوحه فریبنده نیز به نظر می‌رسید. شاید عجیب باشد که حتی پس از تجاوز اسرائیل به خاک این کشور، باز هم چنین جریانی قدرت دیپلماتیک قطر را به رخ ایران می‌کشد و نشست اضطراری سران کشورهای عربی و اسلامی که در نهایت بدون خروجی قابل توجهی به پایان رسید را طرحی واقعی جلوه می‌دهد. در صورتی که مقاومت ملی جانانۀ کشورمان در برابر هجوم اسرائیل و ایالات متحده به حریم کشورمان و هدف قرار دادن عمق خاک فلسطین اشغالی تنها شیوه‌ای است که امکان خنثی‌سازی طرح دشمن در منطقه را ناکام می‌سازد. توسل به هر یک از ائتلافات حقوقی یا هنجاری برای مهار نقشه‌ای که زیربنای آن عبور از همین مناسبات و قواعد است، نتیجه‌ای جز خودکشی نخواهد داشت. تنها یکی از موشک‌های ما به‌عنوان مظهر قدرت درون‌زا و استقلال ملی ایران از هر بیانیۀ پوچ و نمایشی دیگری اثرگذارتر است.

لینک کوتاه :

آیا نیاز به تهیه نسخه چاپی مجلات دارید؟

شما میتوانید با خرید اشتراک به نسخه چاپی مجلات ما دسترسی داشته باشید.