امروز زمزمههای پارلمانتاریستیشدن جمهوری اسلامی با صراحت بیشتر و بیشتر بلند شده است. تا جایی که برخی تناسبیشدن انتخابات را گامی بهسوی آن میدانند؛ فرایندی که موردحمایت سیاستمداران جناحهای مختلف، ازجمله محمد باقر قالیباف رییس مجلس هم بوده است. گویی پارلمانتاریسم خود را به آستانه تحقق در ایران رسانده است.
دولتِ برآمده از رأی مستقیم مردم، هرچه باشد، تکلیفش روشن است؛ یک رئیسجمهور وجود دارد و کابینهای که وزرای او هستند. این صورتبندی، هرچقدر هم که در عمل با کاستی روبرو شود، در ذات خود از وضوح یک ارادهٔ ملی و امکان پیگیریِ یک طرح کلان حکایت میکند. اما تصویری که حامیان طرح پارلمانی ارائه میدهند، ذاتاً تصویری از معاملهگری و سهمخواهی فرساینده است؛ همان «وفاق»ی که پیشتر گفتم و لحظهٔ تثبیت نامعادلههای موجود است.
کافی است نگاهمان را به آن سوی مرزها بیندازیم؛ به عراق که حکمرانی در آن به مزایدهای دائمی میان فرقهها و احزاب برای تصاحب وزارتخانهها و منابع نفت تبدیل شده؛ یا به بنبستهای سیاسی مکرر در رژیم صهیونیستی و لبنان که سیاست را به صحنهای از چانهزنیهای بیحاصل و ائتلافهای شکننده بدل کرده است. در چنین نظامی که بر مدار سهمخواهی میچرخد، همهچیز در پشت درهای بسته و بر سر تقسیم کیک قدرت به حراج گذاشته میشود: «فلان وزارتخانه و فلان میدان نفتی مال تو، فلان بخش اقتصاد مال من.»
این، سرنوشت محتوم نظامی است که در آن، نخستوزیر نه تجسم و نماد یک ارادهٔ ملی یکپارچه، که مهرهای است همیشه نگران، اسیر معادلات قبیلهای و گروگان ائتلافهای ناپایدار؛ ارادهای که نه برآمده از یک مأموریت تاریخی که حاصل کوچکترین مضرب مشترک منافع متعارض است. این دقیقاً نقطهٔ مقابل «ارادهٔ مولد قدرت ملی» است که میبایست آرایشِ صفبندیِ سیاست داخلی ما باشد.
طراحان این تغییر در ایران، البته استدلال خود را بر شالودهای دیگر بنا مینهند. آنان مسئله اصلی کشور را نه فقدان اراده ملی، که «توزیع بیش از حد قدرت» و تشتت آراء ناشی از دوگانه دائمی «رهبر-رئیسجمهور» میدانند. تحلیلشان از تاریخ معاصر این است که ما مکرراً در دوراهی نهادهای موازی و تعارضهای ساختاری گرفتار آمدهایم؛ وضعیتی که یک رئیسجمهور را در تقابلی ناخواسته با کانون حاکمیت قرار میدهد. راهحل نهایی از نظر ایشان، خردکردن این «نقطه افتراق» یعنی ریاست جمهوری، و ادغام آن در قالب یک حکومت پارلمانی است تا «نقطه حاکمیت» تقویت شده و قدرت در مرکزی واحد و شفاف متمرکز گردد. برای تأیید این مدعا، آنان از سویی به ثبات ظاهری و تصمیمگیری سریع در الگوهای متمرکز منطقه، مانند نظامهای پادشاهیِ عربی اشاره میکنند، و از سوی دیگر، چشم به توفیقات توسعهایِ حکومت متمرکز و تک حزبی چین دوختهاند تا اثبات کنند که تمرکز، پیشنیاز عبور از بحرانها و شتاب دادن به پیشرفت است.
اما آیا این تشخیص درست است؟ آیا مشکل ایران واقعاً تمرکزنداشتنِ قدرت در «صورتِ» قانون است؟ من معتقدم آنچه در ایران باعث تشتت و فلجشدگی شده، نه سازوکارهای قانونی، که «نیروهای واقعی» هستند؛ نیروهای قدرتمندی که منافع خود را در مسیر ارادههای کلان دنبال میکنند. این شبکههای بههمپیوسته، فراتر از دولت و مجلس عمل میکند و قواعد بازیشان را خود تعریف میکنند. همانطور که در روسیه، الیگارشهایی مانند رومن آبراموویچ با شرکت سیبنفت و اولگ دریپاسکا با روسال، در ازای اطاعت از کرملین، به بخشی از دستگاه مقاومت ملی در برابر تحریمها بدل شدهاند. و همانند شرکتهایی مانند اکسانموبیل در انرژی و لاکهید مارتین در صنایع دفاعی، که شریک ساخت سیاستهای واقعی و موجد قدرت ملی در آمریکا هستند.
نقطه تعیینکننده، در نسبت این نیروها با یک «پروژه ملی» است. در مدل موفق چین، شرکتهای بزرگی مانند پتروچاینا در حوزه انرژی و هوآوی در فناوری، بهطور ذاتی و از طریق ساختار مالکیت و حاکمیت، در خدمت اهداف توسعهایِ کشور قرار میگیرند و یک اراده متمرکز و درونزا تولید میکنند. اما آنچه در ایران شاهدیم، عکس این است: این مدارهای قدرت، با تثبیت اقتصاد رانتی و وابسته، و با جامعهزدایی، دقیقاً همان «اراده مولد»ی را تضعیف میکنند که آرایش سیاست داخلی میبایست حول آن شکل بگیرد. تغییر صورتِ حکومت از ریاستی به پارلمانی، بدون پرداختن به این «ساحت واقعیِ قدرت»، تنها بازیگران را عوض میکند، بیآنکه بازی را دگرگون سازد. این تغییر، نهتنها آن تشتت اولیه را درمان نمیکند، بلکه با رسمیتبخشیدن به سهمخواهیِ نهادینه شده، همان «وفاق» مذموم و تثبیتکنندهٔ وضع موجود را در هیئتی جدید و خطرناکتر بازتولید خواهد کرد.
اما حقیقت تلخ اینجاست که تغییر صوری نظام، این ساختارهای نامولد را مبدل به مولدین قدرت ملی نخواهد کرد. معضل اصلی ما «توزیع قدرت» نیست، بلکه «تولیدنشدن قدرت» است. در جامعهای که رهبران اجتماعی تضعیف شدهاند، ارادههای مشترک فرسوده و تشکلهای متمرکز اجتماعی رو به زوالاند، قدرت حقیقی زاده نمیشود تا بخواهیم آن را متمرکز سازیم. چنین جامعهای تنها منابعِ تاریخی و اجتماعی خود را مصرف میکند و توان بازتولیدش را ندارد. در این وضعیتِ جامعهزدایی شده و اتمیزه، تمرکز واقعی قدرت ناممکن است.
چینگراهای ایرانی باید بدانند که اگر چینِ امروز صاحب ارادهای متمرکز است، این برآمده از «فرم» حکومتی نیست، بلکه محصول ساختارهای اقتصادی-اجتماعی و ارادهای آهنین است که با اسلحۀ انقلاب، اقتدار خود را تثبیت و سپس آن را به ارادهای سیاسی-اقتصادی بدل کرد. چین تصمیم گرفت قدرت تولید کند و این را در واقعیات جستوجو کرد. در ایران اسلحۀ ما شورشها را خواباند و مرزها را محفوظ داشت، اما هرگز نتوانست مانند تجربه چین، به ماشین تولید ارادهای ملی تبدیل گردد.
بزرگترین سمّی که پیکر جمهوری اسلامی را سست کرده، در همین نقطه نهفته: ما به جای آنکه بر «تولید قدرت ملی» متمرکز شویم، شیفتهٔ «حکومت خوب» و «خدمترسانی» شدیم. این دو قلوهای فریبندۀ «اخلاق» و «تکنیک»، جای «اراده» را گرفتند و ما را به این وهم کشاندند که گویی با مهندسیِ فرمولهای حکمرانیِ خوب، میتوان بحران نبود اراده را درمان کرد.
اکنون باید با صراحت گفت: این طرح پارلمانتاریسم، نهتنها راهحل معضل تاریخی ما نیست، بلکه نوعی اشغال آخرین میدانهای ممکن برای ظهور راهحلهای حقیقی است. راه برونرفت واقعی، زایش یک «اراده مشترک» است که تنها در کورۀ تشکلهای اجتماعیِ ریشهدار و احزاب اصیل پدید میآید؛ اما نه احزابی از جنس نهادهای سهمخواه در پارلمان که تنها تلاششان جستجوی صندلیهای ازپیشموجود قدرت است؛ بلکه حزبی که بتواند «رهبر اجتماعی» بیافریند، تولد قدرت کند و پروژهای ملی را پیش ببرد. نظام ریاستی، با همه کاستیهایش، این فضای حداقلی را باقی میگذارد که «یک» اراده بتواند سربرآورد و در پهنه سیاست موفق شود؛ اما نظام پارلمانی، با منطق ذاتیِ تقسیم غنائم و چانهزنی بر سر درصدهای قدرت (بیست درصد برای تو، سی درصد برای من)، در اصل و ذات خود، امکان شکلگیری هرگونه ارادۀ منسجم و فراجناحی را سلب میکند. در این میان، نباید دچار توهم شد: ظهور رهبرانی مقتدر چون نتانیاهو در رژیم صهیونیستی یا اردوغان در ترکیه، زاییده پارلمانتاریسم نبوده است؛ آنان محصول جنبشهای اجتماعی عمیق و تاریخی (صهیونیسم در یک سو و اسلامگرایی اخوانی مدرن در سوی دیگر) بودند که آمدند و نهاد پارلمان را به تسخیر و تسلیم واداشتند.
پس اگر کسی گمان میبرد با تقلید از دستورالعملهای صوری، میتوان به ثبات و عقلانیت پارلمان انگلیس دست یافت، باید نهیب هشیارباش زد تا به یاد آورد که در خاورمیانه نشسته است و در چپ و راستش، نمونههای شکستخوردهای چون کویت، لبنان و عراق گسترده شدهاند. آنچه در پادشاهیهای مطلقۀ عربِ پیرامونمان میبینیم نیز الگویی برای تقلید نیست. اینان نمونههایی از «تمرکز وابستگی» هستند، بیآنکه ذرهای «قدرت ملی مولد» در خود تولید کرده باشند. مسئله مرکزی ایران، فقدان «تولد» است (تولد اراده، تولد قدرت، تولد جامعه) و این طرحهای ریختشناسیشده، چیزی جز جایگزینهایی فریبنده برای آن «تولدِ» ناممکنشده نیستند.
آیا نیاز به تهیه نسخه چاپی مجلات دارید؟
شما میتوانید با خرید اشتراک به نسخه چاپی مجلات ما دسترسی داشته باشید.
