اینکه ما اقتصاد را چگونه مفهومپردازی میکنیم، یک بحث آکادمیک صرف نیست؛ بلکه یک انتخاب استراتژیک است که مستقیماً آسیبپذیریها و راهبردهای ملی ما را شکل میدهد. متأسفانه، گفتمان غالب اقتصادی در ایران، که در دانشگاهها تدریس میشود و در میان نخبگان رواج دارد، اقتصاد را علمی میداند که صرفاً با محاسبات ریاضی سروکار دارد. این نگرش، تصمیمات اقتصادی را از دلالتهای سیاسی و امنیتی خود تهی میکند و آنها را به معادلاتی بیروح برای بهینهسازی سود تقلیل میدهد.
این دیدگاه بههیچوجه خنثی نیست. در واقع، این تفکر ابزاری ایدئولوژیک برای تثبیت هژمونی قدرتهای مسلط جهانی است. در نتیجه، وقتی کشوری مانند ایران رفتار اقتصادی خود را بدون درنظرگرفتن معنای سیاسی آن تنظیم میکند و کنشهایش فاقد یک درونزایی سیاسی منسجم است، به طور منفعلانه به نظم سیاسی موجود که توسط بازیگران قویتر صحنه چیده شده، تن میدهد. برای شکستن این چرخه، ابتدا باید بیاموزیم که چگونه ملتهای قدرتمند، فعالانه از پروژههای اقتصادی برای ساختن واقعیتهای ژئوپلیتیک جدید بهره میبرند.
برای مثال، پروژههای عظیم انرژی هرگز صرفاً یک سرمایهگذاری تجاری نیستند؛ آنها ابزارهای تحقق استراتژیهای کلان و بازآرایی نقشه قدرت جهانی هستند. خطوط لوله نورد استریم ۱ و ۲، که گاز روسیه را به قلب اروپا منتقل میکردند، بسیار فراتر از یک قرارداد فروش گاز بودند. این پروژه یک حرکت حسابشده ژئوپلیتیک بود که هدف اصلی آن، ایجاد یک محور استراتژیک مسکو-برلین و شکلدادن به یک جغرافیای جدید اوراسیایی بود؛ جغرافیایی که تودههای سرزمینی اروپا و روسیه را به یکدیگر پیوند میداد.
تفاوت ماهوی انتقال انرژی از طریق خط لوله و کشتی در همین نکته نهفته است. یک کشتی میتواند از هر مبدأیی به هر مقصدی حرکت کند و انعطافپذیری بالایی دارد. اما یک خط لوله، یک پیوند جغرافیایی ثابت، دائمی و غیرقابلانکار میان یک مبدأ و مقصد مشخص ایجاد میکند. این خط لوله در حال تثبیت یک پیوستار جغرافیایی میان روسیه و اروپا بود. وقوع جنگ اوکراین و متعاقب آن، انفجار و تخریب این خطوط لوله، یک ضدحمله مستقیم به همین استراتژی ژئوپلیتیک روسیه بود. این رویداد به شکلی قطعی ثابت کرد که اقتصاد، میدانی برای نبرد بر سر امنیت و قدرت است، نه صرفاً عرصهای برای کسب سود. حال اگر اقتصاد تا این حد با سیاست درآمیخته است، ما باید شرکای بالقوه خود، بهویژه در شرق را چگونه تحلیل کنیم؟
حرکت به سمت شرق نباید به یک شعار سادهانگارانه تقلیل یابد. یک دیپلماسی موفق نیازمند درکی عمیق و دقیق از شخصیت بنیادین شرکای بالقوه است؛ زیرا رفتارهای اقتصادی آنها محصول DNA ژئوپلیتیک منحصربهفردشان است. نگاهکردن به چین و روسیه بهعنوان یک بلوک یکپارچه به نام «شرق» یک خطای استراتژیک است. این دو قدرت، دو شخصیت کاملاً متضاد در صحنه جهانی هستند.
روسیه سرزمینی پهناور، با تراکم جمعیتی پایین و سرشار از سه منبع استراتژیک است: انرژی، غذا و اسلحه. این ویژگیها، در کنار تاریخ و جغرافیای آن که ورود به سرزمینش را دشوار ساخته، از روسیه یک بازیگر بینالمللی بسیار مستقل ساخته است. اقتصاد روسیه «درشتبافت» است؛ یعنی به شبکههای پیچیده جهانی وابستگی حیاتی ندارد. به همین دلیل، روسیه این توانایی را دارد که نظمهای موجود را به چالش بکشد و برهم بزند، بدون آنکه ساختار داخلیاش فرو بپاشد.
در نقطه مقابل، چین با جمعیتی عظیم و اقتصادی مبتنی بر تولید کارخانهای، یک قدرت «ریزبافت» است. اقتصاد چین «همهچیز میخرد و همهچیز میفروشد». این ساختار، چین را ذاتاً به ثبات جهانی، تجارت بینالمللی و یک نظم قابل پیشبینی وابسته میکند. این استراتژی اقتصادی، ریشه در میراث فکری و فلسفی چین دارد که در آن، قدرت حقیقی با خونسردی و هماهنگی با نظم جهانی پیوند خورده است. برای چین، نظم یک امر حیاتی است و این کشور نمیتواند بدون یک شبکه گسترده از شرکای تجاری و امنیت خطوط مواصلاتی به حیات خود ادامه دهد.
این تفاوت برای ایران دلالتهای استراتژیک عمیقی دارد. روسیه به دلیل ماهیت برهمزنندۀ خود، میتواند شریک طبیعیتری برای کشوری چون ایران باشد که یکی از مزیتهای ژئوپلیتیکش، توانایی بهچالشکشیدن نظم موجود و ادعای نظمی جدید است. از سوی دیگر، تعامل با چین، هرچند دشوار، میتواند منافع ایران را از طریق مهار بحرانها تأمین کند. چین به دلیل نیاز ذاتیاش به ثبات، میتواند به «خاموشکردن آتشها» در پیرامون ایران کمک کند؛ همانطور که نقش میانجی آن در توافق ایران و عربستان این واقعیت را به خوبی نشان داد. استراتژی ایران باید موازنهای هوشمندانه میان این روابط بر اساس ماهیت سیاسی و ساختار ژئوپلیتیک خود باشد: استفاده از ظرفیتهای خود به عنوان یک نیروی ژئوپلیتیک و در عین حال، تعامل با شرکا بر اساس شناختی دقیق از ماهیت ذاتی آنها. غفلت از این شناخت، به شکستهایی منجر میشود که نمونه آن را در روابط با همسایه خود، پاکستان، شاهدیم.
روابط ایران و پاکستان یک پارادوکس بزرگ است: پیوندهای عمیق تاریخی، فرهنگی و مذهبی، در کنار یکپارچگی اقتصادی ناچیز و ناامیدکننده. راهحلهای سیاستگذاران ما برای این معضل، اغلب به شکل عجیبی سطحی بوده است. طرحهایی مانند «بازارچههای مرزی» نهتنها مشکل را حل نمیکنند، بلکه نشان میدهند طراحان آن یا اساساً ابعاد مشکل را درک نمیکنند، یا مخاطب خود را ناآگاه فرض کردهاند.
ریشههای این شکست اقتصادی، صرفاً به حوزه اقتصاد محدود نمیشود، بلکه بهطور عمیق در لایههای ژئوپلیتیک و امنیتی منطقه تنیده شده است؛ ریشههایی که تا تاریخ پیدایش خودِ پاکستان امتداد دارند. انگلستان این کشور را بهعنوان دولتی حائل و ابزاری برای «ایرانزدایی» از شبهقاره هند بنیان گذاشت؛ ساختاری که از همان آغاز، بیش از آنکه بر منافع ملی استوار باشد، در خدمت موازنهسازی استعماری طراحی شد. از آن زمان تا امروز، دستگاههای امنیتی غربی نفوذی پایدار در ساختار قدرت پاکستان حفظ کردهاند؛ نفوذی که جهتگیریهای کلان سیاست و اقتصاد این کشور را همواره تحت تأثیر قرار داده است.
در چنین بستری، هر تلاشی برای همکاری راهبردی میان تهران و اسلامآباد، دیر یا زود با مانع مواجه شده است. پروژههای استراتژیک مشترک، از راهآهن اکو گرفته تا خط لوله صلح، هیچگاه به سرانجام نرسیدهاند. راهآهن اکو که قرار بود اسلامآباد را از مسیر تهران به استانبول متصل کند، با عرض ریلهایی متفاوت در دو سوی مرز ساخته شد؛ ناسازگاریای فیزیکی که خود نمادی از ناهماهنگی سیاسی و راهبردی میان دو کشور بود و عملاً پروژه را بیاثر کرد. در نمونهای دیگر، پروژه خط لوله صلح نیز زیر فشار مستقیم ایالات متحده زمینگیر شد. با وجود خارجشدن هند از طرح و نیاز حیاتی پاکستان به گاز ایران، و حتی با وجود پیشنهاد تهران برای تأمین کامل هزینه ساخت خط لوله در خاک پاکستان، این پروژه هرگز به مرحله اجرا نرسید. مردم پاکستان هنوز در زمستان از کمبود گاز رنج میبرند، اما منطق سیاسی حاکم، وابستگیهای خارجی و ترس از فشارهای غرب، مانع از تصمیمی مستقل و عقلانی در اسلامآباد شده است.
مسئله این است که موانع تجارت ایران و پاکستان اساساً اقتصادی نیستند؛ بلکه ریشه در محاسبات امنیتی و تاریخ ژئوپلیتیک منطقه دارند. هرگونه پیشرفت واقعی، نیازمند تعامل سیاسی با لایههای درونی قدرت در پاکستان است، نه صرفاً مذاکرات تجاری.
شکستهای ما در سیاست خارجی، نشانهای از یک بیماری داخلی است: درک ناقص و معیوب ما از ماهیت اقتصاد. مشکل اصلی، همانطور که پیشتر اشاره شد، غلبه یک ایدئولوژی «ریاضیوارگی» در اقتصاد است که به طور سیستماتیک سیاست، جغرافیا، تاریخ و انسان را از معادلات خود حذف میکند.
اقتصاد نفتی ایران این نابینایی استراتژیک را به شکلی فاجعهبار تقویت کرده است. درآمدهای نفتی به دولت این امکان را میدهد که برنامههای امنیتی خود را مستقیماً و بدون اتکا به سلامت اقتصاد ملی و جامعه تأمین مالی کند. این امر یک گسست خطرناک میان امنیت ملی و منابع واقعی قدرت ملی (یعنی جامعه پویا و اقتصاد مولد) ایجاد میکند. در نتیجه، «امنیت» از بنیانهای اقتصادی و اجتماعی خود جدا شده، به مفهومی صرفاً نظامی تقلیل مییابد و در یک فضای انتزاعی، دور از واقعیتهای جامعه، تعریف میشود. غلبه بر این چالش، نیازمند یک تحول بنیادین در پارادایم ملی ماست.
اقتصاد را نباید علم حسابداری، بلکه باید هنر و علم ساختن قدرت ملی دانست. هر محاسبه اقتصادی که مبدأ مختصات آن «افزایش قدرت ملی» نباشد، ما را به بیراهه خواهد برد. ایران به شکل خطرناکی در این زمینه تأخیر دارد؛ اما راهی جز این باقی نمانده است که تمام داراییهای ملی خود، از سرمایه انسانی و فکری گرفته تا نیروهای نظامی و امنیتی و منابع طبیعی، را برای ایجاد یک حرکت سیاسی-اقتصادی منسجم و گرهخورده با اهداف امنیت ملی خود به کار گیرد.
باید در برابر آن انتخاب دروغین که از سوی تمام جناحها، چه منتقدان داخلی و چه اپوزیسیون خارجی، پیشنهاد میشود، هشیار بود: «اقتصاد را رها کنید تا کار خودش را بکند.» ثروت از قدرت زاده میشود و هر الگوی اقتصادی که این دو را از هم جدا کند، محکوم به شکست است. بقا و شکوفایی ایران به بازآموزی این حقیقت بنیادین و اقدام فوری بر اساس آن بستگی دارد.
آیا نیاز به تهیه نسخه چاپی مجلات دارید؟
شما میتوانید با خرید اشتراک به نسخه چاپی مجلات ما دسترسی داشته باشید.
