راه ترکستان

سرمقاله / آیا بحران‌های ایران مقدمۀ ورود به نظم ترکی است؟

دی ۱۳, ۱۴۰۴

در میان آمیزهٔ صدای اعتراض‌ها، آتش و بحران‌های اقتصادی، رجب طیب اردوغان قرار است با هاشمی رفسنجانی در تهران دیدار کند. هاشمی رفسنجانی پیش چشمان ما دوباره زنده شده است؛ اما نه به‌عنوان رئیس‌جمهور ایران پس از ۸ سال جنگ تحمیلی، بلکه به‌عنوان کهن‌الگویی که از پس ۲۰ سال نبرد منطقه‌ای ایران، در کالبد بخش مهمی از «دیپ‌استیت» جمهوری اسلامی حلول کرده است.

وقتی هاشمی رفسنجانی رئیس‌جمهور شد، ایران در وضعیتی مشابه قرار داشت؛ کشوری صدمه‌دیده از جنگ، با اقتصادی فروپاشیده و منزوی که به دنبال راهی برای بازسازی و بقا می‌گشت. دولت وقت، الگویی را در پیش گرفت که بسیار منطقی بود: کاهش تنش، بازسازی اقتصادی و تلاش برای حضور در نظم جهانی، در عین حفظ استقلال ملی.

این سیاست دو پیامد هم‌زمان و متناقض به دنبال داشت. از یک سو، یک دوره «آرامش» نسبی بر کشور حاکم شد که به جامعه اجازه داد زخم‌های جنگ را التیام بخشد و نفسی تازه کند؛ اما از سوی دیگر، همین ثبات و آرامش، بستر لازم را برای توسعهٔ پنهانی و بنیادینِ حیاتی‌ترین مؤلفه‌های قدرت استراتژیک ایران فراهم کرد. دقیقاً در همین دوره بود که پایه‌های برنامهٔ هسته‌ای و سپاه قدس گذاشته شد و توانمندی‌های درون‌زای کشور در سکوت رشد کرد. با این حال، این دورهٔ توسعهٔ آرام از چشم دشمنان ایران پنهان نماند و به واکنشی قابل‌پیش‌بینی و ویرانگر منجر شد.

ایران پس از انقلاب اسلامی کشوری ایدئولوژیک و تا حد زیادی هراس‌انگیز بود و هرگز نتوانست اعتماد آمریکا را به‌عنوان یک کشور عادی جلب کند. آمریکا از قدرت‌یافتن ایران در منطقه همواره هراس داشت و آن را ناقض نظم جغرافیایی آن می‌دید. شاید بتوان گفت چنین هراسی حتی پیش از انقلاب و از دست‌کم صد سال پیش از آن نیز وجود داشته است. از قرن نوزدهم و با ورود کمپانی هند شرقی و «بازی بزرگ»، منطقهٔ خلیج‌فارس و غرب آسیا ذیل یک کدگذاری ژئوپلیتیکی فرامنطقه‌ای شکل گرفت که هدفش مهندسی موازنه‌ها و جلوگیری از استقلال واقعی بازیگران منطقه بود. این نظم با تولید واحدهای سیاسی کوچک و هویت‌سازی‌های قومی، نژادی و مذهبی در معاهدهٔ سایکس-پیکو و تأسیس اسرائیل پیش رفت و در پی آن، جغرافیای منطقه چنان با مرزهای شکننده و دولت‌های مصنوعی قفل شد که امنیت و حیات آن برای همیشه در گرو ارادهٔ کانون‌های قدرت آنگلوساکسون باقی بماند.

در نتیجه، پیشرفت‌هایی که منجر به قدرت درون‌زا و فزایندهٔ جمهوری اسلامی ایران می‌شد، برای مؤسسان نظم جدید غیرقابل‌قبول بود. با چنین وضعی، طبیعی بود که واشنگتن فعالانه برای ایجاد «اختلال» وارد عمل شود و دور جدیدی از تحریم‌ها و فشارها را آغاز کند. در نتیجه آمریکا با اعمال فشارهای شدید اقتصادی و ایجاد بحران ارزی، تلاش کرد تا مانع از جهش اقتصاد ایران شود. این استراتژیِ اختلال، یک سازوکار دقیق اجتماعی-روانی داشت: ایجاد آرامش نسبی، سطح توقعات عمومی را به‌شدت بالا می‌برد، اما فشار خارجی مانع از تحقق این انتظارات می‌شد. این شکاف، افکار عمومی را به‌سرعت ناراضی و شکننده کرد و زمینه را برای بی‌ثباتی داخلی فراهم ساخت؛ این همان وضعیتی بود که در نهایت به جنبش «دوم خرداد» ختم شد.

با این همه، قاطعانه می‌توان گفت هاشمی تا پایان هیچ‌گاه ایمان خود به امکان ایجاد یک ایران قوی در داخل نظم جهانی را از دست نداد.

اکنون به نظر می‌رسد ایران با نسخه‌ای جدید از همان وضعیت استراتژیک روبه‌رو است. طعمهٔ قلاب این‌بار پیوستن به ترکیه و عربستان برای ایجاد نظم مستقل منطقه‌ای در یک موازنه با نظم‌های جهانی است. پس از واگذاری سوریه (و شاید لبنان به ترکیه)، اکنون در مواجهه با ایرانی در بحران، که زیر سایهٔ جنگ در حال درد کشیدن است، ترکیه گمان دارد بتواند ایران را ذیل نظم موردنظر خود رام کند؛ چنان‌که چندی است مقامات ترک لحن دل‌جویانه‌ای نسبت به ایران پیدا کرده‌اند؛ از تأکید بر همکاری اطلاعاتی با ایران طی جنگ ۱۲ روزه، تا ادعای آنکه نخواهند گذاشت تحریم‌های ایران ادامه پیدا کنند. این دلبری‌های ترکانه مدت‌هاست در ایران خریداران پرشوری دارد. آن‌ها به دنبال راهی میان مسجد و میخانه هستند: نیازی نیست آمریکا را از منطقه اخراج کنیم یا به جنگی ویرانگر با اسرائیل برویم؛ در عین حال لازم نیست طرح تجزیه یا تضعیف منطقه ذیل هژمونی اسرائیل را بپذیریم؛ بلکه می‌توان کهن‌الگو را محقق کرد: منطقهٔ قوی ذیل نظم جهانی.

بخش ناخوشایندتر ماجرا این است که این دسته از اهل سیاست، بحران‌های مختلف را، چه کم‌آبی باشد، چه تهدید امنیت غذایی یا تورم افسارگسیخته یا سایهٔ جنگ، فرصتی برای پیوستن به طرح همکاری منطقه‌ای به‌ویژه با ترکیه می‌شمارند. این طرح را می‌توان یک «برجام منطقه‌ای» نامید؛ یک چارچوب فریبنده که هدف آن، نه شکوفایی اقتصادی ایران، بلکه خلع‌سلاح نفوذ منطقه‌ای و قفل‌کردن ظرفیت‌های استراتژیک کشور است؛ آن هم در حالی که تحریم‌های اصلی پابرجا باقی می‌مانند.

درست است که موقعیت جهانی آمریکا امروز به‌مراتب ضعیف‌تر از دوران هاشمی است، اما این، استراتژیِ بنیادین واشنگتن را تغییر نمی‌دهد؛ بلکه آن را ناگزیر به استفاده از ابزارهای نیابتی و اختلالات اقتصادی پیچیده‌تر می‌کند. در حالی که استراتژی آمریکا محوری است، موفقیت یا شکست این طرح به انگیزه‌های سایر بازیگران منطقه‌ای و جهانی نیز بستگی دارد. طرح ائتلاف ایران، ترکیه و عربستان را نمی‌توان در خلأ تحلیل کرد. موفقیت آن به واکنش بازیگران کلیدی در صفحهٔ شطرنج ژئوپلیتیک بستگی دارد.

  • رژیم صهیونیستی: یک ایران باثبات و یکپارچه در منطقه و قدرتمند از نظر اقتصادی، از منظر اسرائیل یک تهدید وجودی است. تل‌آویو هرگز یک همکاری منطقه‌ای را که نتیجه‌اش ثبات ایران باشد، در عمل نخواهد پذیرفت؛ حتی اگر شامل عادی‌سازی روابط امثال عربستان با اسرائیل باشد. این رژیم برای به شکست‌کشاندن چنان تعادلی، به‌صورت مستقل و پیش‌دستانه عمل خواهد کرد.
  • روسیه: روسیه نیز یکی از بازندگان این سناریو خواهد بود. یک توافق موفق، نفوذ ترکیه را در قفقاز و آسیای میانه تقویت کرده و منطقه‌ای باثبات و خارج از کنترل مسکو ایجاد می‌کند که مستقیماً منافع استراتژیک روسیه را تضعیف خواهد کرد.
  • چین: موضع چین در این میان مبهم است. دو احتمال وجود دارد: یا چین برای تأمین امنیت خطوط انرژی خود خواهان آرامش در منطقه است، یا در سناریوی مقابل، ترجیح می‌دهد از ایران به‌عنوان یک «فایروال» استراتژیک برای جذب فشار آمریکا و زمین‌گیرکردن واشنگتن در درگیری‌های خاورمیانه استفاده کند.
  • مثلث بریتانیا-اسرائیل-آذربایجان: این محور که اغلب نادیده گرفته می‌شود، یک ائتلاف ضدایرانیِ حیاتی در مرزهای شمالی ایران است. نفوذ آرام بریتانیا، یک شراکت امنیتی و استراتژیک میان اسرائیل و آذربایجان را تسهیل می‌کند و لایه‌ای دیگر از تهدید را علیه ایران شکل می‌دهد.

تحلیل نهایی نشان می‌دهد که انتخاب پیشِ روی ایران، یک انتخاب مهندسی‌شده است. «طرح ترکی» یک جایگزین واقعی برای تقابل نیست؛ بلکه تنها مسیری متفاوت و موذیانه‌تر است که به یکی از این دو سرنوشت دشوار زیر ختم می‌شود:

  • دام فریب و فروپاشی از درون: در این سناریو، آمریکا و متحدانش به همکاری تظاهر می‌کنند. آن‌ها به ایران اجازهٔ ورود به توافق را می‌دهند تا نفوذ منطقه‌ای خود را واگذار کند. سپس، با الگویی مشابه برجام، فرآیندی پانزده‌ساله از فرسایش اقتصادی و اجتماعی را کلید می‌زنند، فشارهای داخلی را به اوج می‌رسانند و کشور را از درون به سمت فروپاشی سوق می‌دهند؛ در حالی که ایران پیشاپیش خلع‌سلاح شده و درگیر یک اضمحلال تدریجی شده است.
  • جنگ آخر و تقابل نهایی: در این سناریو، کل فرآیند مصالحه یک فریب استراتژیک برای کشاندن ایران به یک موقعیت آسیب‌پذیر است. اسرائیل که حاضر به پذیرش ریسک یک ایران قدرتمندتر نیست، از این فرصت برای آغاز یک درگیریِ نظامیِ قاطع و ازپیش‌طراحی‌شده استفاده می‌کند؛ جنگی که می‌توان آن را «جنگ آخر» نامید.

آسیب‌پذیری ایران در برابر چنین سناریوهایی، از درک نادرست ماهیت دشمن و یک ویژگی ملی پایدار، یعنی خوش‌بینی نابه‌جا، نشأت می‌گیرد. آسیب‌شناسی استراتژیک ایران، نوعی «خوش‌خیالی» و یک خطای محاسباتی مزمن است؛ باوری ریشه‌دار مبنی بر اینکه می‌توان با دشمنان به تفاهم رسید و امکان هم‌زیستی مسالمت‌آمیز وجود دارد. این دیدگاه، در تضاد کامل با بی‌رحمیِ عمل‌گرایانهٔ بازیگرانی چون ایالات متحده و اسرائیل قرار دارد که هرگونه نرمش را فرصتی برای ضربه‌زدن تلقی می‌کنند.

واقعیت استراتژیک، هرچند تلخ، این است که تقابل یک انتخاب نیست، بلکه یک سرنوشت محتوم است. در این میدان، هر دیرندی از صلح را باید فرصتی برای تحکیم ریشه‌ها محسوب کرد. تلاش برای گریز از تقابل از طریق معاملاتی که از دل خوش‌بینی زاده شده‌اند، نه صلح، که شکستی به‌مراتب ویرانگرتر را بر اساس قواعد دشمن محقق خواهد کرد.

لینک کوتاه :

آیا نیاز به تهیه نسخه چاپی مجلات دارید؟

شما میتوانید با خرید اشتراک به نسخه چاپی مجلات ما دسترسی داشته باشید.