از زمان اجرای سیاست اصلاحات و درهای باز، در داخل و خارج از چین، همواره بحث و گفتوگو دربارۀ فرایند نوسازی (مدرنسازی) جنبههای گوناگون جامعۀ چین و مدرنیتهای که این کشور به دست آورده است، جریان داشته است. ازاینرو، حتی هنگامی که سخن از حزب کمونیست چین به میان میآید، موضوع عمدتاً بر محور این میچرخد که این حزب چه اقداماتی انجام داده و چگونه توسعۀ اقتصادی و اجتماعی را پیش برده است. در واقع، تا حد زیادی مدرنیزاسیون و مدرنیتۀ خودِ حزب کمونیست چین مورد غفلت قرار گرفته است. اگر مدرنیزاسیون و مدرنیتۀ حزب کمونیست چین فهم نشود، درک مدرنیزاسیون و مدرنیته در سایر عرصهها نیز دشوار خواهد بود.
یکی از واقعیتهای بسیار مهم این است که حزب کمونیست چین نیروی سیاسی اصلی کشور و تنها حزب حاکم است. اعضای این حزب بیش از صد میلیون نفرند، و بیشتر نخبگان جامعه درون این حزب قرار دارند. بهصورت سنتی، حزب کمونیست چین خود را «پیشاهنگ» تعریف کرده است، و «پیشاهنگ» به معنای آن است که نقش رهبری را ایفا کند. بنابراین، اگر بخواهیم دربارۀ نوسازی چین سخن بگوییم، ابتدا باید دربارۀ نوسازی حزب کمونیست چین سخن بگوییم. اگر این صد میلیون نفر به سطحی از مدرنیزاسیون برسند، میتوانند کل کشور را به سوی مدرنیته سوق دهند. اگر حزب کمونیست چین مدرن نشود، نوسازی کشور نیز ممکن نخواهد بود؛ اگر حزب نتواند نوسازی خود را محقق کند، فرایند نوسازی کشور را عقب خواهد انداخت؛ و اگر حزب کمونیست چین نخست خود را مدرن سازد، آنگاه توانایی رهبری نوسازی کشور را خواهد داشت.
بهبیان ساده، تمامی جنبههای دیگر نوسازی در چین ــ از جمله اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ــ به نوسازی سیاسی وابسته است، یعنی به نوسازی حزب کمونیست چین بهعنوان فاعل و نیروی اصلی سیاست. ازاینرو، میتوان اصلاحاتی را که حزب کمونیست چین بهعنوان حزب حاکم در درون خود پیش برده است، «انقلاب درونی» یا «خودانقلابی» حزب کمونیست چین نامید. حزب از طریق این انقلابهای پیاپیِ درونی، بار دیگر مدرنیته خویش را بازتعریف کرده است. تنها بر پایۀ این فرایند است که میتوان درباره نوسازی کشور و سهم چین در جامعه بینالمللی سخن گفت.
از این منظر، برای شناخت «انقلاب درونی» حزب کمونیست چین از زمان برگزاری هجدهمین کنگرۀ ملی حزب (۲۰۱۲ میلادی) تاکنون، باید بحران قدرت سیاسی را که امروزه در سراسر جهان رایج است ــ بهویژه بحران در اداره و حاکمیت احزاب سیاسی ــ را درک کرد. بدون فهم این بحران جهانی قدرت، درک معنای جهانی «انقلاب درونی» حزب کمونیست چین دشوار خواهد بود.
اما مدرنیتۀ حزب کمونیست چین چگونه قابل تبیین است؟ پاسخ به این پرسش مستلزم آن است که حزب کمونیست چین در بستر تاریخی جنبش روشنگری سیاسی چین در دوران مدرن و روند تکامل آن نگریسته شود. بهعنوان یک سازمان سیاسی مدرن، حزبی مانند حزب کمونیست چین در تاریخ چین هرگز وجود نداشت. این حزب زاییدۀ روشنگری سیاسی دوران جدید چین است و در بستر همین جنبش روشنگری شکل گرفته، رشد یافته و گسترش پیدا کرده است.
تفاوت ساختاری نظام سیاسی سنتی و مدرن
در میان محافل علمی چین و خارج از چین، نوعی اجماع شکل گرفته است مبنی بر اینکه تفاوت بنیادی میان نظام سیاسی سنتی چین و نظام سیاسی مدرن در هدف و کارکرد آنها نهفته است: نظام سیاسی سنتی در پی حفظ سنت و ثبات وضع موجود بود، در حالی که نظام سیاسی مدرن هدف خود را در دگرگونی و پیشرفت میبیند. نظام سنتی نیز بیتغییر نبوده است، اما تغییر در آن تنها برای حفظ وضعیت موجود صورت میگرفت، یعنی برای جلوگیری از هرگونه دگرگونی «انقلابی».
پس از دوران سلسلۀ هان، با سیاست «طرد صد مکتب و انحصار اندیشۀ کنفوسیوسی»، هر عاملی که میتوانست زمینهساز تحولات سیاسی بزرگ شود، از لحاظ فکری مهار گردید. کنفوسیوسیسم به یگانه فلسفۀ حاکم بدل شد، و هستۀ مرکزی آن چیزی جز حفظ و تداوم سلطه نبود. فیلسوف آلمانی، گئورگ ویلهلم فریدریش هگل بر همین اساس گفته بود: «چین تاریخ ندارد.» واقعاً هم چنین است: از زمان نخستین امپراتور چین، «چین شیهوانگ»، تا اواخر دودمان چینگ، چین تنها شاهد تغییر سلسلهها بود، نه تغییر در بنیانهای نهادی و ساختاری. مفهوم «شیوۀ تولید آسیایی» مارکس نیز با همین دیدگاه هگل سازگار است. نظریۀ «ساختار فوقالعاده پایدار» که توسط دانشمند چینی «جین گوانتائو» و دیگران مطرح شد نیز بر همین معنا دلالت دارد. میتوان گفت این ویژگی از یک سو نشانگر نیروی حیاتی نظام سیاسی سنتی چین بود، و از سوی دیگر نشانۀ فقدان تغییرات ساختاری در طول هزاران سال.
اما نظام سیاسی امروز چین کاملاً متفاوت است. این تفاوت عمدتاً از آن روست که در جریان جنبش روشنگری مدرن، مفهوم «پیشرفت» بهعنوان اصلی بنیادین تثبیت شد. این اصل بر این باور است که جامعه میتواند و باید پیشرفت کند، و این پیشرفت میتواند بیپایان باشد. از انقلاب «سون یاتسن» گرفته تا حزب ملیگرای «چیانگ کایشک»، و سپس انقلاب کمونیستی، نسلهای متوالی از چینیان را با هدفی مشترک فعال کرده است؛ دگرگونی چین و دستیابی به پیشرفت. در جریان جنبش روشنگری مدرن، اخلاق فردی کنفوسیوسی که اساس نظام کهن را حفظ میکرد، به شدیدترین وجه مورد نقد و حمله قرار گرفت. بااینحال، هرچند اخلاق سنتی دیگر کارایی نداشت، اما میان نیروهای سیاسی مختلف دربارۀ اینکه آینده باید چگونه باشد، اجماعی شکل نگرفت: چین به چه نوع دگرگونی نیاز دارد؟ چگونه باید به آن دست یابد؟ و هدف نهایی این تغییر چیست؟ پاسخ هر جریان سیاسی متفاوت بود.
حزب کمونیست چین راهی را برگزید که رادیکالترین و عمیقترین نوع تغییر را دنبال میکرد؛ یعنی انقلاب سوسیالیستی. این حزب با هدف سرنگونی کامل نظام کهن، بازسازی بنیادین جامعه و استقرار نظمی نوین پا به عرصه گذاشت. طبیعی است که از دل این مسیر انقلابی، مجموعهای از تضادهای جدید نیز زاده شد که مهمترین آنها تعارض میان فلسفۀ سنتی کنفوسیوسی و مارکسیسم ـ لنینیسم است. اولی کارکردی محافظهکارانه دارد و در جهت حفظ وضع موجود یا سازگاری برای بقا عمل میکند؛ در حالی که دومی ذاتاً در پی تغییر است، تغییری بیپایان.
از اواسط دهۀ ۱۹۹۰ میلادی، حزب کمونیست چین روند شتابانی را برای گذار از «حزب انقلابی» به «حزب حاکم» آغاز کرد. این مسیر از نظر جهتگیری بسیار روشن بود، اما درباره اینکه «حزب حاکم» دقیقاً به چه معناست، درک عمومی هنوز ژرف و روشن نبود. میتوان گفت از آغاز این گذار تا امروز، چه در عرصۀ نظری و چه در عرصۀ عملی، جامعۀ چین همواره در حال جستوجوی پاسخ به این پرسش بوده است. با این حال، یک نکته مسلم است؛ اگر حزبی تنها برای حاکمیت بهخاطر خودِ حاکمیت بکوشد، سرانجام رو به زوال خواهد رفت. این واقعیت هم در تجربه تاریخی احزاب کمونیست اتحاد شوروی و اروپای شرقی آشکار شده و هم در تجربۀ معاصر احزاب غربی که مشروعیتشان را صرفاً بر پایه شمارش آرا میسنجند.
در دوران اصلاحات و گشایشها، حزب کمونیست چین تعریف جدیدی از مدرنیته حزبی ارائه نمود که بر اساس آن، دستیابی به هدف اولیه انقلاب یعنی حل معضل “فقر گسترده” مد نظر قرار گرفت. با این حال، در بازتعریف این مدرنیته، حزب کوشید ماهیت انقلابی خود را نیز حفظ کند. نمونۀ بارز این امر، سیاست «چهار مدرنسازی کادرها» بود؛ یعنی انقلابگرایی، جوانگرایی، تحصیلگرایی و تخصصگرایی. از میان این چهار اصل، «انقلابگرایی» در اولویت قرار داشت، زیرا تنها از رهگذر «روحیۀ انقلابی» است که حزب حاکم میتواند در عین تحقق مأموریتهای جدید خود، مدرن شود.
اما از آنجا که مدرنیته در آغاز دورۀ اصلاحات عمدتاً بر پایۀ مدرنیتۀ اقتصادی کشور تعریف میشد، مدرنیتۀ حزب حاکم نیز ناگزیر از این الگو تأثیر پذیرفت. در حوزۀ اقتصاد، پدیدهای به نام«GDPگرایی» بهسرعت شکل گرفت. از منظر توسعۀ اقتصادی، این گرایش نقشی انکارناپذیر در دگرگونی چین داشت. در چند دهه، چین توانست از وضعیت «سوسیالیسم فقر» خارج شود. تا پیش از برگزاری هجدهمین کنگرۀ ملی حزب کمونیست در سال ۲۰۱۲، چین به دومین اقتصاد بزرگ جهان و بزرگترین کشور تجاری بدل شد؛ تولید ناخالص داخلی سرانه از ۳۰۰ دلار در اوایل دهه ۱۹۸۰ به بیش از ۶۰۰۰ دلار افزایش یافت. از همه مهمتر، حدود ۷۰۰ میلیون نفر از فقر مطلق رهایی یافتند؛ دستاوردی که جامعۀ جهانی آن را «معجزهای در تاریخ اقتصاد جهان» دانسته است.
بااینحال، GDPگرایی تأثیری ژرف بر خودِ حزب حاکم و رفتار اعضا و کادرهای آن برجای گذاشت. به بیان ساده، حزب حاکم بهطور جدی با پدیدۀ تجاریسازی روبهرو شد. در گزارش نوزدهمین کنگره ملی و توضیحات مربوط به اصلاح اساسنامه حزب، حزب کمونیست چین بهروشنی از تأثیرات منفی تجاریسازی بر سازمان حزبی و اعضای آن سخن گفت.
پدیدههایی از این دست شاید در جوامع سرمایهداری مدرن نیز امری رایج باشد و از منظری بتوان آنها را نوعی از «مدرنیته» دانست؛ خواه خوشایند باشد، خواه نه. اما به هر روی، این گونه از «مدرنیته» چیزی است که حزب کمونیست چین بهعنوان حزب حاکم باید از آن پرهیز کند. اگر حزب در برابر این نوع مدرنیته تسلیم شود و با جریان آن همسو گردد، زوالش ناگزیر خواهد بود.
به همین دلیل، حزب کمونیست چین نیاز دارد با بازتأکید بر مأموریت خود، یادآوری «نیت اولیه» خویش و احیای روح انقلابی، بار دیگر مدرنیته خود را بازتعریف کند. چنانکه پیشتر گفته شد، مائو تسهتونگ تلاش کرد با نظریۀ «انقلاب مداوم» مدرنیته حزب حاکم را حفظ کند، اما تجربۀ او ناموفق بود. در مقابل، مدرنیتۀ اقتصادیای که دنگ شیائوپینگ تعریف کرده بود، به موفقیت انجامید، اما خود حزب با بحرانهای جدیدی روبهرو شد. از زمان هجدهمین کنگره ملی حزب به این سو، حزب کمونیست چین کوشیده است با اجرای گستردۀ مبارزه با فساد، زدودن خصیصههای تجاری از درون حزب، تعیین مأموریتهای تازه، ایجاد سازوکارهای نهادی جدید و اصلاح رفتار سازمانی و فردی اعضا، مدرنیتۀ حزبی را از نو تعریف کند.
همانگونه که پیشتر گفته شد، مفهوم «حزب سیاسی» در چین مفهومی مدرن و برگرفته از غرب است، اما پس از ورود به چین، معنایی کاملاً تازه یافت. در غرب، حزب عمدتاً ابزاری برای رقابت انتخاباتی است و کارکردی فراتر از آن ندارد؛ اما در چین، حزب فاعل اصلی کنش سیاسی است، و این کنش صرفاً برای بقا یا رشد نیست، بلکه برای رهبری و هدایت توسعۀ همهجانبه کشور است. بهعبارت دیگر، مدرنیتۀ حزب سیاسی در چین نه از دلِ محیط متغیر برمیخیزد و نه توسط بیرون تعریف میشود؛ برعکس، حزب حاکم باید با کنش فعالانۀ خود، مدرنیتهاش را تعریف و بازتعریف کند، و در فرایند این بازآفرینی مستمر، خود را نوسازی کند تا بتواند پیوسته مأموریت تاریخیاش ــ رهبری جامعه در مسیر توسعه ــ را حفظ و تحقق بخشد.
کلید مدرنیتۀ حزب کمونیست چین
تعیین مأموریت تازه برای دورۀ جدید، کلید اصلیِ تلاش حزب کمونیست چین در مسیر دستیابی به مدرنیته است. در دوران «دموکراسی تودهای»، احزاب سیاسی در غرب عمدتاً از طریق شمارش آرا مشروعیت خود را به دست میآورند؛ به بیان دیگر، این جامعه است که مدرنیته حزب حاکم را تعیین میکند، نه برعکس. در عصر «دموکراسی نخبگان» در غرب، حاکمیت عمدتاً بر پایه اجماع میان نخبگان سیاسی صورت میگرفت، و تودههای مردم از حق رأی بیبهره بودند؛ تصمیمگیریها نیز امری مربوط به نخبگان بهشمار میرفت. اما با ورود به عصر «دموکراسی تودهای» یا «یک نفر، یک رأی»، نخبگان سیاسی استقلال خود را در تصمیمگیری از دست دادند. منطق درونی این روند ساده است: چون رأی از سوی اعضای جامعه داده میشود، ماهیت اجتماعی جامعه تعیینکنندۀ ماهیت حزب حاکم است. همین منطق، ریشۀ بحران کنونی احزاب سیاسی غرب را تشکیل میدهد؛ احزابی که با جریان افکار عمومی حرکت میکنند و جهت مستقل خود را از دست دادهاند. این احزاب نهتنها انسجام درونی خود را از کف دادهاند، بلکه توانایی یکپارچهسازی جامعه را نیز از دست داده و گاه به نیروهایی تبدیل شدهاند که موجب شکاف اجتماعی میشوند.
در چین اما وضع بهکلی متفاوت است. مشروعیت حزب کمونیست چین از رهگذر تعیین مأموریت خود و تحقق آن به دست میآید. بهعبارت دیگر، مشروعیت حزب از اینجا سرچشمه میگیرد که آیا میتواند وعدههایی را که به جامعه داده است، در عمل محقق کند یا نه. منطق اینجا نیز روشن است: حزب حاکم نهتنها باید مأموریت داشته باشد، بلکه باید توانایی اجرای آن را نیز دارا باشد.
بنابراین، در هر مقطع تاریخی مهم، رهبری حزب حاکم ناگزیر است بر پایۀ ارزیابی از وضعیت اجتماعی و اقتصادی کشور، قضاوتی بنیادی ارائه دهد و بر مبنای آن مأموریت تازهای را تعیین کند. در تمامی کنگرههای ملی حزب کمونیست چین، مهمترین موضوع بحث همین است که به این سه پرسش پاسخ دهد: «از کجا آمدهایم؟»، «اکنون در چه نقطهای قرار داریم؟»، و «به کدام سو باید برویم؟». کنگرههای هجدهم و نوزدهم حزب نیز از این قاعده مستثنا نیستند. پاسخ به این سه پرسش مستلزم یک قضاوت اساسی است؛ و همین قضاوت است که مبنای تعیین مأموریت جدید حزب حاکم را شکل میدهد. تنها پس از دستیابی به این ارزیابی بنیادی است که حزب کمونیست چین میتواند مسیر آینده و اهداف جدید خود را مشخص کند؛ سپس، در ادامه، طرحهای اجرایی و سیاستهای مشخصی بر اساس آن شکل میگیرند.
در سال ۱۹۴۹، حزب کمونیست چین به رهبری مائو تسهتونگ بزرگترین مأموریت تاریخی دوران مدرن چین را به انجام رساند: تأسیس جمهوری خلق چین. در سی سال نخست پس از تأسیس چین نوین، مجموعهای از نهادها و ساختارهای اساسی نظام سیاسی کشور شکل گرفت. هرچند پس از آغاز اصلاحات و سیاست درهای باز، جنبههای گوناگون نظام چین دچار دگرگونی شد، اما ساختار نهادی بنیادین همچنان میراث دوران مائو است. البته این ساختار نیز در دوران جدید نیازمند اصلاح و تکامل است.
در آغاز دورۀ اصلاحات، کنگره سیزدهم حزب در سال ۱۹۸۷ «خط مشی اساسی در مرحلۀ ابتدایی سوسیالیسم» را مطرح کرد که خود یک قضاوت بنیادین بود. در سال ۱۹۹۲، دنگ شیائوپینگ در «گفتوگوهای جنوب» مفهوم «اقتصاد بازار سوسیالیستی» را مطرح ساخت که بهعنوان بخشی مهم از نظریه دنگ شناخته میشود. در چهاردهمین کنگره ملی حزب، مجدداً بر خط مشی «یک مرکز، دو پایه اساسی» تأکید شد؛ سیاستی که باید بهمدت یک قرن حفظ شود و نباید تزلزل یابد.
دوران جدید، قضاوت جدید، مأموریت جدید. امروز، چین وارد «دوران جدیدی» شده است. «دوران جدید» صرفاً یک اصطلاح نیست، بلکه نتیجۀ قضاوت تازهای است که حزب کمونیست چین بر پایۀ این واقعیت انجام داده که سطح توسعۀ اقتصادی و اجتماعی کشور به مرحلهای تازه رسیده، اما توسعه هنوز ناپایدار و نامتوازن است. گزارش نوزدهمین کنگرۀ ملی حزب تصریح کرد که سوسیالیسم با ویژگیهای چینی وارد عصر جدیدی شده است و تضاد اصلی جامعه چین به تضاد میان «نیاز روزافزون مردم به زندگی بهتر» و «توسعۀ نامتوازن و ناکافی» بدل گشته است. در عین حال، این تغییر در تضاد اصلی جامعه، برداشت حزب کمونیست از مرحلۀ تاریخی سوسیالیسم در چین را تغییر نداده است. کشور همچنان در مرحلۀ ابتدایی سوسیالیسم قرار دارد و برای مدتی طولانی نیز در همین مرحله باقی خواهد ماند؛ موقعیت چین بهعنوان بزرگترین کشور در حال توسعه در جهان نیز تغییر نکرده است.
هرچند چین در دورۀ اصلاحات و گشایش به دستاوردهای چشمگیری نائل آمده است، اما حزب حاکم نیز نسبت به شرایط تاریخی خود و محیط داخلی و بینالمللی آگاهی کامل دارد. سوسیالیسم چیزی نیست که با «هیاهو و شعار» بتوان به دست آورد. رهبری حزب کمونیست چین با ذهنی هوشیار و نگاهی واقعگرایانه، ضمن اذعان به دستاوردهای خود، چالشهای پیشِرو را نیز با نگاهی سنجیده و خونسردانه تحلیل میکند و به آینده میاندیشد. همین نگرش واقعبینانه، زمینهساز طرح «دو هدف صد ساله» از زمان هجدهمین کنگره حزب بوده است.
در آغاز اصلاحات، دنگ شیائوپینگ استراتژی سهمرحلهای برای مدرنیزاسیون چین ترسیم کرد:
- مرحلۀ نخست، از ۱۹۸۱ تا ۱۹۹۰، دو برابر کردن تولید ناخالص ملی و حل مسئله معیشت مردم؛ هدفی که تا پایان دهه ۱۹۸۰ تقریباً محقق شد.
- مرحلۀ دوم، از ۱۹۹۱ تا پایان قرن بیستم، دو برابر شدن مجدد تولید ناخالص ملی نسبت به ۱۹۸۰ و رسیدن سطح زندگی مردم به سطح «جامعه نسبتاً مرفه».
- مرحلۀ سوم، تا میانۀ قرن بیستویکم، رساندن سرانۀ تولید ملی به سطح کشورهای نسبتاً توسعهیافته و تحققِ نسبیِ مدرنیزاسیون. دنگ تأکید میکرد که چین باید تا میانۀ قرن بیستویکم به کشوری دموکراتیک و مرفه بدل شود.
با توجه به شتاب رشد چین، رهبری مرکزی به محوریت «جیانگ زمین» در دهۀ ۱۹۹۰ این طرح را بازنگری کرد و برنامۀ «دو هدف صد ساله» را مطرح ساخت؛ تا سال ۲۰۲۱، در صدمین سال تأسیس حزب کمونیست، ساخت جامعهای کاملاً مرفه، و تا سال ۲۰۴۹، در صدمین سال تأسیس جمهوری خلق چین، ساخت کشور سوسیالیستیِ مدرن، قدرتمند، دموکراتیک، متمدن، هماهنگ و زیبا.
گزارش نوزدهمین کنگرۀ حزب (۲۰۱۷) چشمانداز آینده را با وضوح بیشتری ترسیم کرد: از نوزدهمین کنگره تا بیستمین (۲۰۱۷ تا ۲۰۲۲)، دوران تلاقی تاریخی دو هدف صدساله است. در این گزارش، اهداف مدرنیزاسیون برای سی سال آینده (۲۰۲۰ تا ۲۰۵۰) در دو مرحله مشخص شد:
- مرحلۀ نخست، از ۲۰۲۰ تا ۲۰۳۵، با تکیه بر تحقق کامل جامعه مرفه، تلاش برای تحققِ پایهایِ مدرنیزاسیون سوسیالیستی؛
- مرحلۀ دوم، از ۲۰۳۵ تا میانۀ قرن بیستویکم، با تکیه بر دستاوردهای مرحلۀ نخست، ساختن چین بهعنوان کشور سوسیالیستیِ مدرن، قدرتمند، دموکراتیک، متمدن، هماهنگ و زیبا.
این طرح «دو مرحلهای» جدید، که بازهای سیساله را دربرمیگیرد، راهبرد کلی توسعۀ سوسیالیسم با ویژگیهای چینی در عصر جدید را تشکیل میدهد. بهروشنی میتوان گفت که ترسیم این نقشۀ راه بر پایۀ همان قضاوتهای اساسی صورت گرفته است. از بررسی سیاستهای سالهای اخیر چنین برمیآید که تمرکز راهبردی چین از دغدغۀ «گریز از تله درآمد متوسط» به مسئله «چگونگی تبدیل کشور به یک اقتصاد با درآمد بالا» تغییر یافته است. بر اساس برآوردهای اولیه، در سال ۲۰۲۱ سرانۀ تولید ناخالص داخلی چین از ۱۲٬۰۰۰ دلار فراتر رفته است.
گذار از اقتصاد با درآمد متوسط به اقتصاد با درآمد بالا
با این حال، مسیر تبدیل چین از یک اقتصاد با درآمد متوسط به اقتصادی با درآمد بالا، بدون تردید دشوار و پرچالش است. در شرق آسیا، تا به امروز تنها پنج اقتصاد توانستهاند از «تلۀ درآمد متوسط» بگریزند و به سطح درآمد بالا دست یابند؛ ژاپن و چهار «ببر آسیایی» یعنی کره جنوبی، سنگاپور، هنگکنگ و تایوان. موفقیت این پنج اقتصاد در رسیدن به سطح درآمد بالا، نتیجۀ مجموعهای از شرایط تاریخی ویژه بوده است. نخست، در دوران رشد این اقتصادها، اقتصاد جهانی (بهویژه اقتصاد غرب) در مرحلۀ رونق و صعود سریع قرار داشت و این کشورها بخشی از منظومۀ اقتصادی غرب محسوب میشدند. ازاینرو، غرب نسبت به آنها رویکردی مساعد داشت و موانع عمدهای برای ورود محصولاتشان به بازارهای بینالمللی ایجاد نمیکرد. دوم، اندازه و مقیاس اقتصادی این کشورها نسبتاً کوچک بود. سوم، دولتهای آنها توانستند سیاستهای اقتصادی و صنعتی کارآمدی تدوین و اجرا کنند و به تعبیر ادبیات توسعه، به «دولتهای توسعهگرا» (developmental states) تبدیل شوند.
اما وضعیت امروز چین بهکلی متفاوت است. نخست، مقیاس اقتصاد چین بسیار عظیم است. هرچند ژاپن در حال حاضر سومین اقتصاد بزرگ جهان است، اما حجم اقتصاد چین بیش از دو برابر اقتصاد ژاپن است. دوم، چشمانداز اقتصاد جهانی چندان خوشبینانه نیست. جهان غرب هنوز نتوانسته بهطور کامل از سایۀ بحران مالی جهانی سال ۲۰۰۸ خارج شود. با توجه به وضعیت کنونی اقتصاد غرب، بازگشت به رشد پایدار و عادی همچنان به زمان زیادی نیاز دارد. از آنجا که اقتصاد چین با اقتصاد جهانی پیوندی تنگاتنگ دارد، توسعۀ داخلی چین نیز بهطور اجتنابناپذیر تحت تأثیر شرایط کلی اقتصاد جهان قرار میگیرد. سوم، روابط میان چین و اقتصادهای غربی، بهویژه ایالات متحده، همواره با تنشهایی همراه است که ریشه در عواملی چون امنیت ملی، ایدئولوژی و نظام سیاسی دارد. ازاینرو، غرب تمایلی ندارد بازارهای خود را بهطور کامل بر روی چین بگشاید. بنابراین، پرسشهایی چون «چگونگی تحول روابط چین و آمریکا»، «آیا میان دو اقتصاد بزرگ جهان احتمال درگیری وجود دارد؟» و «آیا رقابت میان آنها به جنگ سردی جدید خواهد انجامید؟» از جمله دغدغههای مهم جامعۀ جهانی است.
با این حال، در مقایسه با آن پنج اقتصاد شرق آسیا، چین نیز از مزیتهای منحصربهفردی برخوردار است. چین یک اقتصاد قارهای است و درون خود از ظرفیت توسعۀ عظیمی برخوردار است. اقتصاددانان ژاپنی در گذشته الگویی موسوم به «الگوی پرواز غازها» (Flying Geese Model) را برای تبیین توسعۀ شرق آسیا مطرح کردند. مطابق این الگو، رشد اقتصادی ابتدا از ژاپن آغاز شد، سپس با انتقال صنایع کمارزش به سایر کشورها و تمرکز ژاپن بر صنایع با ارزش افزودۀ بالا، به دیگر اقتصادهای منطقه گسترش یافت. پس از ژاپن، چهار ببر آسیایی به پرواز برخاستند و به نوبۀ خود روند مدرنیزاسیون اقتصادی را تسریع کردند. سپس، امواج توسعه به کشورهایی چون مالزی، فیلیپین و تایلند رسید.
چین بازیگر دیرترِ این الگو بود، ولی در درون خود نیز نوعی «الگوی پرواز غازها» شکل داده است. تا امروز، تنها مناطق شرقی و ساحلی چین بهطور نسبی به مدرنیزاسیون اقتصادی دست یافتهاند؛ مناطق مرکزی در حال خیزشاند و مناطق غربی نیازمند توسعهاند. از نظر فناوری نیز، هرچند محیط بینالمللی با ابهامهایی روبهروست، اما چین در طول چهار دهۀ گذشته توانسته است ظرفیت فناورانهای انباشته کند که برای تحقق جهش اقتصادی کافی است. بهطور کلی، چین هنوز یک کشور با درآمد متوسط است و شمار قابل توجهی از جمعیت آن در فقر نسبی به سر میبرند؛ شرایطی که بهمعنای وجود فضای عظیم برای رشد آینده است.
از منظر خارجی نیز، چین از طریق راهبردهایی نظیر «ابتکار کمربند و جاده» در پی گسترش همکاریهای اقتصادی بینالمللی و توسعۀ بازارهای جهانی است. به بیان دیگر، چین در مرحلۀ کنونی از توسعه، از ظرفیت بالقوه بالایی برای گریز از «تلۀ درآمد متوسط» و ارتقا به سطح اقتصادهای با درآمد بالا برخوردار است. همین منطق نیز پشتوانۀ راهبرد «چرخش دوگانه» (Dual Circulation) است که در سالهای اخیر از سوی رهبری چین مطرح شده است.
از سوی دیگر، با تحقق هدف رفع فقر مطلق و رسیدن به سطح کلی «جامعه نسبتاً مرفه»، نیازهای جدیدی در جامعه چین پدید آمده است: نیاز به محیطزیست سالمتر، عدالت اجتماعی، مشارکت سیاسی و ارتقای کیفیت زندگی. این تحولات باعث شده تا نابرابری میان توسعۀ اقتصادی و توسعۀ اجتماعی، میان رشد اقتصادی و حفاظت محیطزیست، و میان تمدن مادی و تمدن معنوی بیش از پیش آشکار شود. چنین نابرابریای از یک سو چالشی واقعی است، اما از سوی دیگر میتواند به نیروی محرکهای برای پیشرفت تبدیل شود. از همین رو، در گزارش نوزدهمین کنگره ملی حزب بر ضرورت «پیشبرد بهترِ توسعۀ همهجانبۀ انسان و پیشرفت جامع جامعه» تأکید شده است.
البته، تحقق این اهداف و بالفعلسازی این ظرفیتها مشروط به وجود «دولتی کارآمد» است. بدون یک دولت مؤثر و کارآمد، بهرهبرداری از این ظرفیتها دشوار خواهد بود. و درست در همینجاست که نقش «مأموریتمحوری» حزب کمونیست چین معنا مییابد: مأموریت تاریخی و جهتمند حزب، ضامن وجود و استمرار چنین دولتی کارآمد در چین است.
آیا نیاز به تهیه نسخه چاپی مجلات دارید؟
شما میتوانید با خرید اشتراک به نسخه چاپی مجلات ما دسترسی داشته باشید.
